xtrim

بعد از ونزوئلا نوبت کجاست؟ نقشه تازه آمریکا برای تسلط بر منابع راهبردی

تحولات اخیر در سیاست خارجی ایالات متحده، پس از عملیات سریع علیه ونزوئلا و ربودن رهبر این کشور، نشانه ورود واشنگتن به مرحله‌ای تازه از کنش‌گری تهاجمی و آشکار در نیم‌کره غربی است؛ مرحله‌ای که در آن، زبان قدرت عریان جایگزین روایت‌های کلاسیک امنیتی و دموکراسی‌محور شده و مفاهیمی چون حاکمیت، منابع راهبردی و برتری منطقه‌ای به‌گونه‌ای بازتعریف می‌شوند که بیش از هر چیز، منافع مستقیم اقتصادی و ژئوپلیتیکی آمریکا را منعکس می‌کنند.

جهان صنعت نیوز – کمتر از دو روز پس از سرنگونی رهبر ونزوئلا و اعلام بازداشت او به اتهام قاچاق مواد مخدر، رئیس‌جمهور آمریکا با اعتمادبه‌نفسی کم‌سابقه، از در اختیار گرفتن این کشور سخن گفت و به‌صراحت، حق آمریکا بر منابع نفتی آن را اعلام کرد. این اظهارات، صرفاً توصیف یک عملیات موفق نبود بلکه نمایش آشکاری از نوعی بازتعریف نقش آمریکا در نیم‌کره غربی به شمار می‌رفت. در این روایت، ونزوئلا نه به‌عنوان کشوری با بحران سیاسی و انسانی، بلکه به‌عنوان دارنده بزرگ‌ترین ذخایر نفتی جهان تصویر شد؛ ذخایری که به باور رئیس‌جمهور آمریکا، از آمریکا دزدیده شده‌اند و اکنون باید تحت کنترل واشنگتن قرار گیرند.

این نگاه، نقطه تمایز اساسی سیاست فعلی با رویکردهای پیشین است. در گذشته، حتی مداخله‌های نظامی پرهزینه نیز با ادبیاتی از احیای دموکراسی یا ثبات منطقه‌ای توجیه می‌شد. اما در این مقطع، تمرکز اصلی نه بر نظام سیاسی آینده ونزوئلا، بلکه بر بازسازی صنعت نفت، کنترل تولید و تضمین منافع شرکت‌های آمریکایی قرار گرفته است. همین تغییر اولویت، بسیاری از ناظران را به این نتیجه رسانده که ونزوئلا نه پایان یک بحران، بلکه آغاز دوره‌ای تازه از سیاست خارجی معامله‌محور آمریکاست.

زبان تهدید و اعتمادبه‌نفس پس از قدرت‌نمایی

اظهارات رئیس‌جمهور آمریکا درباره کلمبیا و کوبا، در فاصله کوتاهی پس از عملیات ونزوئلا، نشان داد که این اقدام به‌مثابه یک نمایش قدرت موفق، سطح جسارت واشنگتن را افزایش داده است. تهدید ضمنی کلمبیا، با توصیف رئیس‌جمهور این کشور به‌عنوان فردی بیمار و متهم‌کردن دولت او به تولید و قاچاق مواد مخدر، فراتر از یک اختلاف دیپلماتیک معمول بود. پاسخ رئیس‌جمهور آمریکا به پرسش درباره احتمال عملیات علیه کلمبیا  «به نظرم ایده خوبی است» هرچند ممکن است تاکتیکی برای فشار سیاسی تلقی شود، اما در مجموع، نشان‌دهنده آمادگی برای استفاده از نیروی نظامی به‌عنوان ابزار سیاست‌گذاری است.

در مورد کوبا نیز، اظهاراتی مطرح شد که گرچه احتمال مداخله مستقیم را منتفی می‌دانست، اما کشور را در آستانه سقوط توصیف می‌کرد. این ادبیات، فضای روانی لازم برای توجیه اقدامات بعدی را فراهم می‌کند؛ حتی اگر آن اقدامات در کوتاه‌مدت اجرایی نشوند. در هر دو مورد، منطق حاکم بر سخنان رئیس‌جمهور نه مبتنی بر ملاحظات حقوق بین‌الملل بلکه مبتنی بر ارزیابی شخصی از قدرت و ضعف دولت‌های منطقه است.

احیای دکترین مونرو؛ از بازدارندگی تا تملک

اشاره مکرر رئیس‌جمهور آمریکا به دکترین مونرو، نشان می‌دهد که او به‌دنبال بازسازی یک اصل تاریخی در چارچوبی کاملاً جدید است. دکترین مونرو در قرن نوزدهم، واکنشی دفاعی به مداخله قدرت‌های اروپایی در قاره آمریکا بود؛ بیانیه‌ای برای جلوگیری از استعمار مجدد کشورهایی که تازه از سلطه امپراتوری‌های کهن رها شده بودند. اما قرائت جدید که با اصطلاحاتی چون تفسیر ترامپی یا اصلاحیه جدید همراه شده، تفاوتی بنیادین دارد.

در این چارچوب، هدف نه صرفاً جلوگیری از نفوذ قدرت‌های فرامنطقه‌ای بلکه تثبیت برتری بلامنازع آمریکا و کنترل دارایی‌های راهبردی است. در اسناد رسمی امنیت ملی نیز به‌صراحت از حق آمریکا برای جلوگیری از تملک یا کنترل دارایی‌های حیاتی توسط رقبا سخن گفته شده است. این تغییر، دکترین مونرو را از یک ابزار بازدارنده به مجوزی برای مداخله فعال و حتی تصاحب منابع تبدیل می‌کند؛ تحولی که تبعات حقوقی و سیاسی گسترده‌ای دارد.

نفت، محور اصلی منطق مداخله

در میان تمامی اظهارات، تکرار مداوم واژه نفت جای تردیدی باقی نمی‌گذارد که انگیزه اصلی عملیات ونزوئلا چیست. رئیس‌جمهور آمریکا بارها به لزوم بازسازی تأسیسات نفتی، افزایش تولید و جبران خسارت شرکت‌های آمریکایی اشاره کرد. حتی در پاسخ به پرسش‌ها تصریح شد که فروش نفت ونزوئلا به چین همچنان ادامه خواهد یافت؛ نکته‌ای که نشان می‌دهد هدف، نه قطع ارتباط این کشور با بازار جهانی، بلکه مدیریت و جهت‌دهی این روابط به‌گونه‌ای است که منافع آمریکا حفظ شود.

غیبت کامل بحث دموکراسی در این روایت، قابل‌توجه است. در حالی که ونزوئلا پیش از دهه‌های اخیر، سابقه‌ای طولانی از انتخابات آزاد و نظام‌های سیاسی رقابتی داشت، اکنون هیچ اشاره‌ای به بازگرداندن این سنت‌ها دیده نمی‌شود. حتی درباره دولت پس از رهبر برکنارشده نیز، سخنی از حمایت از چهره‌های مخالفی که پیش‌تر به‌عنوان برندگان مشروع انتخابات شناخته می‌شدند، به میان نیامد. این سکوت، پرسش‌های جدی درباره مشروعیت سیاسی ترتیبات آینده ایجاد می‌کند.

معامله به‌جای ملت‌سازی

رویکرد کنونی آمریکا در ونزوئلا، تفاوتی اساسی با پروژه‌های ملت‌سازی گذشته دارد. در مداخلات پرهزینه پیشین، دست‌کم در سطح گفتمان، ایجاد الگوهای دموکراتیک هدف اعلام‌شده بود. اما این بار، مأموریت به‌گونه‌ای تعریف شده که محور آن دسترسی به منابع، جبران خسارات اقتصادی و تضمین تبعیت سیاسی است. دولت آمریکا حتی آمادگی خود را برای همکاری با بقایای ساختار پیشین قدرت اعلام کرده، مشروط بر آنکه دستورات جدید را اجرا کنند.

چنین رویکردی، برای بسیاری از ناظران منطقه‌ای، یادآور دوران مداخلات کلاسیک مبتنی بر منافع اقتصادی است؛ دورانی که حاکمیت کشورها در برابر منافع قدرت‌های بزرگ، به امری ثانویه تبدیل می‌شد. تفاوت امروز، در صراحت بی‌پرده این منطق است.

گرینلند؛ توسعه منطق تملک به خارج از نیم‌کره

بازگشت دوباره موضوع گرینلند به سخنان رئیس‌جمهور آمریکا، نشان می‌دهد که منطق تملک دارایی‌های راهبردی به نیم‌کره غربی محدود نمی‌ماند. گرینلند، با وجود هزینه‌های بالای بهره‌برداری از منابع و پیچیدگی‌های حقوقی ناشی از عضویت دانمارک در پیمان‌های امنیتی، به‌عنوان منطقه‌ای با اهمیت راهبردی معرفی می‌شود؛ منطقه‌ای که به ادعای واشنگتن، نمی‌تواند از تهدیدات قدرت‌های رقیب مصون بماند.

اظهارات تحقیرآمیز درباره توان دانمارک در تأمین امنیت این سرزمین، واکنش تند مقامات اروپایی را در پی داشت. بااین‌حال، طرح دوباره این موضوع نشان می‌دهد که رئیس‌جمهور آمریکا، هزینه‌های سیاسی و اقتصادی چنین اقداماتی را چندان بازدارنده نمی‌داند. در این نگاه، پروژه‌هایی چون ونزوئلا، گرینلند و حتی دیگر مناطق مورد اشاره، میراث‌هایی هستند که در بلندمدت، به باور او، هزینه‌های خود را جبران خواهند کرد.

منطق قدرت در برابر تاریخ

نکته قابل‌تأمل، فاصله آشکار میان شرایط تاریخی شکل‌گیری دکترین مونرو و وضعیت کنونی آمریکاست. در قرن نوزدهم، ایالات متحده کشوری نوپا با توان نظامی محدود بود که نگران بازگشت استعمارگران اروپایی به همسایگی خود بود. امروز، آمریکا قدرتمندترین ارتش جهان را در اختیار دارد و ناوگان نظامی مستقر در اطراف ونزوئلا، به‌تنهایی از کل نیروی دریایی آن دوران بزرگ‌تر است. بااین‌حال، بازخوانی دکترین مونرو در قالبی تهاجمی، نشان می‌دهد که تاریخ بیش از آنکه منبع درس‌آموزی باشد، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های کنونی تبدیل شده است.

تحولات اخیر، پیامدهایی فراتر از آمریکای لاتین دارد. کشورهای منطقه، اکنون با این پرسش مواجه‌اند که آیا عملیات ونزوئلا استثنا بوده یا الگویی تکرارشونده است. هم‌زمان، قدرت‌های فرامنطقه‌ای نیز ناچارند راهبردهای خود را به‌ویژه در حوزه انرژی و دسترسی به منابع حیاتی بازتنظیم کنند.

در سطح بین‌المللی، این رویکرد می‌تواند به تضعیف قواعد حقوقی حاکم بر حاکمیت کشورها بینجامد. اگر تصاحب منابع به‌عنوان پاسخ مشروع به تهدیدات تعریف شود، مرز میان امنیت ملی و توسعه‌طلبی اقتصادی به‌شدت کمرنگ خواهد شد. همین مسئله، احتمال شکل‌گیری واکنش‌های متقابل و افزایش بی‌ثباتی را تقویت می‌کند.

از ونزوئلا تا نامعلوم‌های بعدی

نشانه‌ها حاکی از آن است که عملیات ونزوئلا، صرفاً یک اقدام مقطعی نبوده بلکه آزمونی موفق برای سنجش واکنش‌ها و تثبیت یک دکترین عملی جدید است. اظهارات درباره کلمبیا، کوبا و گرینلند نشان می‌دهد که رئیس‌جمهور آمریکا، افق کنش‌گری خود را بسیار فراتر از یک کشور تعریف کرده است. در این چارچوب، منابع طبیعی، دارایی‌های راهبردی و نمایش قدرت، جایگزین مفاهیم سنتی چون دموکراسی و ملت‌سازی شده‌اند.

این مسیر، اگرچه در کوتاه‌مدت ممکن است دستاوردهایی ملموس برای واشنگتن به همراه داشته باشد، اما در بلندمدت، خطر فرسایش مشروعیت بین‌المللی و تشدید رقابت‌های ژئوپلیتیکی را در دل خود دارد. جهانی که در آن، مرز میان نفوذ مشروع و تملک اجباری محو شود، به‌سختی می‌تواند به ثبات پایدار دست یابد.

اخبار برگزیدهسیاسی
شناسه : 563758
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *