سیاست شورش؛ آیا آمریکا به دنبال آزادی است؟

در سیاست خارجی آمریکا یک الگوی تکرارشونده دیده میشود. مقامهای واشنگتن با ادبیات پرشور از آزادی، و حمایت از مردم حرف میزنند، اما وقتی شورشها اوج میگیرد و هزینهها واقعی میشود، حمایت عملی یا قطع میشود یا هرگز شکل نمیگیرد. نتیجه، شورشهایی است که با امید به پشتوانه آمریکا به میدان میآیند و سپس در خلأ رها میشوند؛ خلأیی که به کشتار، آوارگی و سرخوردگی سیاسی ختم میشود. از مجارستان 1956 تا کردهای عراق در دهه 1970 و شورشهای عراق در 1991 و از سوریه تا خروج ناگهانی نیروهای آمریکا در 2019، یک پیام مشترک تکرار شده است؛ فاصله میان وعده و عمل، نه یک خطای موردی بلکه بخش ساختاری از کارکرد سیاست خارجی آمریکاست.
جهان صنعت نیوز – در میانه بحرانها، سیاستمداران اغلب با کلمات کار میکنند؛ کلماتی که در لحظه میتواند امید بسازد، کشورهای دیگر را تحت فشار بگذارد و سرمایه سیاسی تولید کند. اما برای شورشیانی که در خیابانهای یک کشور دیگر با گلوله و بازداشت روبهرو میشوند، کلمه فقط کلمه نیست؛ میتواند تعهدی ضمنی تلقی شود، نشانهای از حمایت قریبالوقوع یا چراغ سبزی برای برداشتن گامهایی که بیپشتوانه به فاجعه ختم میشود. واشنگتن بارها و بارها از شورشهای خارجی سخن گفته، آنها را تشویق کرده و حتی به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به حرکت انداخته است؛ اما در بزنگاه یا عقب کشیده است.
یکی از روشنترین نمونهها به زمستان ۱۹۹۱ بازمیگردد. در جریان بمبارانهای ائتلاف در جنگ خلیج فارس، رئیسجمهور وقت آمریکا از مردم و ارتش عراق خواست خودشان ابتکار عمل را به دست بگیرند و دیکتاتور را کنار بزنند. همزمان، هواپیماهای ائتلاف اعلامیههایی پخش کردند که عراقیها را به پر کردن خیابانها و سرنگونی رهبر و اطرافیانش فرا میخواند. چند هفته بعد، اعتراضات شیعیان در جنوب و نیروهای کرد در شمال آغاز شد و در اوج خود، اکثریت استانهای عراق از کنترل حکومت خارج شد. اما در نقطهای که بسیاری انتظار داشتند حمایت آمریکا سرنوشت را تغییر دهد، هیچ اتفاقی نیفتاد. دولت آمریکا نهتنها کمکی نکرد بلکه انتقال سلاحهای بهغنیمتگرفتهشده به شورشیان را هم سد کرد و اجازه داد حکومت از بالگردهای مسلح برای سرکوب استفاده کند. پیامد این عقبنشینی، کشتار گسترده، آوارگی میلیونها نفر و مرگ هزاران نفر بر اثر شرایط سخت، بیماری و مین بود.
پس از آن نیز دفاع رئیسجمهور آمریکا بهگونهای بود که بر خشم و تلخی افزود. او گفت هرگز چنین القا نشده که آمریکا حمایت نظامی خواهد کرد. اما در نگاه بسیاری، این انکار با واقعیت سخنان و اقداماتی که پیشتر انجام شده بود، سازگار نبود. همین شکاف میان آنچه گفته شد و آنچه انجام شد، بهعنوان یک «دروغ آشکار» توصیف میشود.
این الگو البته به عراق ۱۹۹۱ محدود نیست و ریشههای آن به دهههای قبل برمیگردد. در ۱۹۵۶، مردم مجارستان برای پایان دادن به سلطه شوروی به خیابان آمدند. در آن دوره، رسانهای مانند رادیوی اروپای آزاد سالها به داخل مجارستان برنامه پخش میکرد و در جریان قیام نیز با لحنی احساسی و تحریککننده عمل کرد؛ تا جایی که بنا بر یک بررسی پس از قیام، بخش قابلتوجهی از پناهندگان مجارستانی تصور کرده بودند که آمریکا برای نجات مجارستان وارد جنگ خواهد شد. حتی آموزش ساخت کوکتل مولوتوف نیز در برنامهها مطرح شد. جمعبندی یک مطالعه آن بود که این پیامها مجارها را به این باور رساند که آمریکا اجازه نمیدهد انقلاب سرکوب شود. اما شوروی ابتدا اجازه داد شورشیان تصور کنند پیروز شدهاند و سپس تانکها وارد شدند. تلفات سنگین بود، صدها هزار نفر آواره شدند و آمریکا هیچ اقدام نظامی نکرد؛ چون رئیسجمهور وقت، هم درگیر بحران سوئز بود و هم حاضر نبود خطر تقابل هستهای را بپذیرد. بعدها نیز با صراحت گفت آمریکا هرگز شورش آشکار یک جمعیت بیدفاع را توصیه نکرده است؛ عبارتی که در عمل، فاصله میان هیجان تبلیغاتی و محاسبه قدرت را عریان میکرد.
منطق دوگانه واشنگتن
کمتر از دو دهه بعد، فصل دیگری از همین داستان با کردهای عراق رقم خورد. در ۱۹۷۲ به درخواست شاه ایران، عملیات پنهانی طراحی شد که هدفش مسلح کردن و تشویق کردهای عراق برای شورش علیه حکومت بغداد بود. طی سه سال، کمک نظامی آمریکا به رقم قابلتوجهی رسید؛ اما نکته کلیدی این بود که این کمکها عمداً بهگونهای تنظیم شده بود که شورش را زنده نگه دارد، نه اینکه آن را پیروز کند. یافتههای یک کمیته تحقیق کنگره بعدتر نشان داد که طراحان اصلی ماجرا ترجیح میدادند شورشیان در حدی از درگیری باقی بمانند که منابع کشور همسایه را فرسوده کنند. در این نگاه، شورش نه یک پروژه رهاییبخش بلکه ابزاری برای تحلیل بردن رقیب بود.
کردها از این محاسبه پنهان بیخبر بودند. رهبر آنها به آمریکا اعتماد کامل داشت و حتی نشانههایی از رابطه شخصی و امید به تعهد اخلاقی بروز داد. اما وقتی شاه ایران در ۱۹۷۵ پس از توافقی با بغداد، حمایت را قطع کرد، شورش ناگهان بیپناه شد. رهبر کردها با لحنی دردناک نوشت که آمریکا مسئولیت اخلاقی و سیاسی دارد؛ اما پاسخی دریافت نکرد. حاصل، مرگ هزاران نفر و تبدیل شدن صدها هزار نفر به پناهجو بود. در مواجهه با انتقادها، معمار این سیاست جملهای گفت که به نوعی عصاره این نگاه واقعگرایانه شد. اقدام پنهانی را نباید با کار تبلیغ دینی اشتباه گرفت.
این نمونهها نشان میدهد مشکل فقط اشتباه محاسباتی یک رئیسجمهور نیست. برای توضیح چرایی تداوم این چرخه، باید به این ساختار توجه شود که سیاست خارجی آمریکا را روی دو مسیر جداگانه پیش میبرد. مسیر اول، مسیر خطابه و شعار است؛ تمرکز بر آزادی، خودتعیینی و همبستگی با مخالفان. این مسیر هم به مصرف داخلی میرسد، هم با هویت ایدئولوژیک آمریکا سازگار است، و هم هزینه کمی دارد. مسیر دوم، مسیر محاسبه و عمل است؛ جایی که سیاست واقعی با منافع، برآورد ریسک و محدودیتهای قدرت تعیین میشود. رؤسا روی مسیر اول حرف میزنند و روی مسیر دوم تصمیم میگیرند. قربانیان اصلی این شکاف، همان کسانیاند که سخنان مسیر اول را جدی میگیرند؛ گاهی جدیتر از خود آمریکاییها.
تشویق شورش در کشور رقیب ارزان است: هزینه مالی اندک دارد، خون آمریکایی نمیریزد و برای رقیب دردسر میسازد. در عوض، حمایت واقعی از یک جنبش، پرهزینه است. مداخله، درگیری طولانی، بیثباتی منطقهای و احتمال درغلتیدن به جنگ را به همراه دارد. بنابراین یک انگیزه معیوب شکل میگیرد. رهبران زیاد حرف میزنند و کم عمل میکنند. وقتی لحظه تصمیم میرسد، به سرعت دلایل جدی پیدا میشود که چرا این بار نمیتوان حمایت کرد.
حتی احتمال بدبینانهتری را نیز باید توجه داشت؛ ممکن است سرکوب شورشها، خود بخشی از منافع آمریکا باشد. شورشِ شکستخورده هم میتواند رقیب را فرسوده کند، مشروعیت را تخریب کند. در این منطق، رها کردن شورشها یک عارضه ناخواسته نیست، بلکه میتواند بخشی از بازی باشد؛ همان چیزی که در گذشته با عبارتهای بیرحمانهتر بیان شده است.
پیشنهاد ویژهسیاسی
لینک کوتاه :
