آمریکا به سیاست تغییر رژیم بازگشته است؟

بحث تغییر رژیم دوباره به یکی از پرچالشترین موضوعات سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است؛ آن هم در حالی که تجربه دو دهه اخیر نشان میدهد فروپاشاندن یک حکومت آسانتر از ساختن نظم سیاسیِ پس از آن است. مرور نمونههای تاریخی از آلمان و ژاپن تا شوروی، پاناما، افغانستان، عراق و لیبی نشان میدهد که تغییر رژیم وقتی بهعنوان سیاستِ انتخابی دنبال میشود، بدون برنامه پس از سرنگونی، بدون شناخت واقعبینانه از جامعه هدف و بدون آمادگی برای هزینه و حضور بلندمدت، اغلب به آشوب، فرسایش منابع و بیثباتی میانجامد.
جهان صنعت نیوز – در سالهای اخیر، این تصور شکل گرفته بود که دوران پروژههای مستقیم آمریکا برای تغییر رژیم به سر آمده است؛ تصوری که بیراه هم نبود. تجربههای پرهزینه و تلخ در افغانستان، عراق و لیبی، بهقدری سنگین بود که تغییر رژیم به واژهای بدنام در ادبیات سیاست خارجی واشنگتن تبدیل شد. اما حالا درست پس از یک دههای که بدبینی نسبت به این سیاست به یک اجماع تبدیل شده بود، گفتوگو درباره تغییر رژیم دوباره جان گرفته است. این بازگشت ناگهانی، اگرچه ممکن است برای برخی غافلگیرکننده باشد، اما با نگاه دقیقتر روشن میشود که ریشه آن در دو عامل بههمپیوسته است. نخست، فراموشی تدریجی واقعیتهای تاریخی و هزینههای عملیاتی و دوم، وسوسه سیاست داخلی که گاه راهحلهای سریع و نمایشی را جایگزین محاسبات سخت و بلندمدت میکند.
واقعیت این است که تغییر رژیم، بهخصوص وقتی از بیرون تحمیل شود، بیش از آنکه یک عملیات کوتاهمدت باشد، آغاز یک مسیر طولانی و پرهزینه است. سرنگونی یک حکومت ممکن است در سطح نظامی یا امنیتی ممکن به نظر برسد، اما آنچه سرنوشت کشور هدف و حتی منافع مداخلهگر را تعیین میکند، مرحله بعد است. چه چیزی جایگزین میشود، چه نهادی مشروعیت پیدا میکند، چه ساختار امنیتی از هم میپاشد یا باقی میماند و آیا جامعه سیاسی توان عبور از خلأ قدرت را دارد یا نه؟ تجربههای شکستخورده اخیر، دقیقاً در همین نقطه مشترک بودهاند.
از افغانستان تا لیبی؛ تغییر رژیم با کشورها چه کرد؟
نمونه افغانستان این حقیقت را عریان کرد. حکومتی که در ۲۰۰۱ کنار زده شد، همان نیرویی بود که در ۲۰۲۱ دوباره به قدرت بازگشت؛ آن هم پس از دو دهه تلاش، هزینه انسانی سنگین و صرف منابع عظیم. افغانستان تبدیل به نمونهای شد از اینکه دولتسازی، بازسازی نهادها و ساختن یک نظم سیاسی پایدار، کاری نیست که صرفاً با اتکا به قدرت نظامی قابل تضمین باشد. فساد، شکافهای اجتماعی و بازگشت تدریجی مخالفان، در نهایت پروژه را به نقطهای رساند که آمریکا عقبنشینی را به ادامه مسیر ترجیح داد و تغییر رژیم عملاً وارونه شد. نیرویی که کنار زده شده بود، خود تغییر رژیم را به نفع خویش رقم زد.
عراق نیز داستان دیگری از همین چرخه است؛ با این تفاوت که در عراق، رژیمِ هدف بهطور کامل از میان برداشته شد، اما هزینهها و پیامدها با نتیجه همخوان نبود. خوشبینی نسبت به گذار آرام به دموکراسی در جامعهای عمیقاً چندپاره، به محاسبهای نادرست تبدیل شد. اشتباهات سیاستی، از ایجاد خلأ قدرت تا کنار گذاشتن گسترده نیروهای نظامی و اداریِ سابق، فضا را برای بیثباتی و هزینههای مضاعف باز کرد. با این حال، در مقایسه با افغانستان، یک تفاوت مهم مطرح میشود. عراق امروز، هرچند با مشکلات جدی، بهعنوان یک کشور کارکردی با برخی ویژگیهای قابل تشخیص دموکراتیک توصیف میشود. این تفاوت، نه برای توجیه هزینهها بلکه برای یادآوری پیچیدگی نتایج تغییر رژیم مهم است. حتی وقتی به چیزی برای نشان دادن ختم میشود، قیمت آن میتواند بسیار سنگینتر از تصور اولیه باشد.
لیبی درس دیگری را برجسته میکند؛ درسی که از زاویهای معکوس به عراق نزدیک میشود. اگر در عراق مشکل زیادیکردن و اشتباهات بزرگ در مهندسی سیاسی پس از سرنگونی بود، در لیبی مسئله کمکاری پس از فروپاشی رژیم بود. مداخلهای که با هدف جلوگیری از کشتار احتمالی آغاز شد، به سرنگونی و قتل رهبر لیبی و سقوط رژیم ختم شد، اما بدون آنکه پیگیری سیاسی و نهادی لازم برای مدیریت دوره گذار انجام گیرد. نتیجه، آشوب و وضعیتی شبیه یک دولت شکستخورده بود. این تجربه نشان داد که برداشتن گامهایی که میتواند رژیم را فروبپاشد، بدون برنامه روشن برای فردای آن، میتواند یک وضعیت بد را به وضعیت بدتری تبدیل کند؛ یا دستکم، بدی را با بدی دیگری جایگزین کند.
با این سابقه، چرا دوباره بحث تغییر رژیم بالا گرفته است؟
پاسخ در ترکیبی از تحولات جاری و برداشتهای گزینشی از تاریخ نهفته است. بخشی از این بازگشت، به این برمیگردد که برخی ناظران، بهویژه در موضوع ونزوئلا به عملیات ۱۹۸۹ آمریکا در پاناما بهعنوان نمونه موفق تغییر رژیم اشاره میکنند و آن را الگویی برای امروز معرفی میکنند. اما مقایسه دقیق نشان میدهد این دو پرونده از اساس متفاوتاند. در پاناما، آمریکا حضور و نفوذ گسترده، شبکه دیپلماتیک و اقتصادی پررنگ و جایگاهی دیرینه و پذیرفتهشده در کشور داشت؛ افزون بر آن، پاناما از نظر جغرافیا و جمعیت بسیار کوچکتر از ونزوئلا بود و نیروهای مسلحش هم محدودتر و ضعیفتر بودند، ضمن اینکه شکافهای داخلیِ ضدحاکمیتی در آن وجود داشت. حتی با همه این مزیتها، عملیات پاناما آسان و کمهزینه نبود. تلفات انسانی، دشواری دستگیری رهبر هدف و چالشهای عملیات نظامی در محیط شهری و در عمق خاک یک کشور نشان داد که حتی سناریوهای ظاهراً ساده هم میتواند پیچیده و پرهزینه شود.
همین واقعیتها بود که در اوایل دهه ۱۹۹۰، احتیاط جدی در واشنگتن ایجاد کرد. نگاه غالب این بود که نیروهای نظامی میتوانند چیزی را نابود کنند، ممکن است رهبر یک کشور را دستگیر یا حذف کنند، اما نمیتوانند بهتنهایی یک نظم سیاسی را جایگزین کنند. ساختن نظم جدید، به مجموعهای از ابزارهای قدرت ملی نیاز دارد و بیش از هر چیز به شرایط کشور هدف و توان جایگزینهای سیاسی وابسته است. همچنین هشدار داده میشد که ورود نیروهای نظامی به مأموریتهایی دور از میدان نبرد کلاسیک و نزدیک به جمعیت غیرنظامی، تلفات بالا و نتایج نامطمئن بههمراه دارد. همین نوع نگرانیها بود که یکی از دلایل مهم خودداری از حرکت به سمت بغداد در پایان جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱ تلقی میشود.
با گذشت زمان، این احتیاط رنگ باخت و پس از ۱۱ سپتامبر، مسیر آمریکا دوباره به سمت تغییر رژیم و ملتسازی رفت. اما شکستها، دوباره همان هشدارهای قدیمی را زنده کرد. اکنون، با مطرح شدن ونزوئلا، مسئله اصلی نه صرفاً «آیا تغییر رژیم خوب است یا بد»، بلکه «چه نوع تغییری رخ میدهد و آمریکا در کجای این روند میایستد» است.
ونزوئلا؛ تغییر رهبر یا تغییر رژیم؟
پرونده ونزوئلا از یک جهت تناقضآمیز است. بیشترین توجه را جلب کرده اما آنچه در آن دنبال میشود، دستکم در شکل کنونی، لزوماً تغییر رژیم به معنای کلاسیک نیست. تغییر صورت گرفته بیشتر شبیه یک جابهجایی در رأس است. رهبر کنار گذاشته شده و جای او را معاونش گرفته است. نه نیروی نظامی آمریکا در زمین حضور دارد، نه ارتش منحل شده، نه پاکسازی گسترده در بدنه دولت رخ داده و نه تلاشی برای استقرار دولت منتسب به انتخاباتِ لغوشده دیده میشود. این تفاوتها مهماند، زیرا نشان میدهند هدف عملیاتی، بیشتر به سمت «تغییر رفتار» و «تنظیم جهتگیریهای کلان» میل دارد تا بازسازی کامل نظم سیاسی.
در عوض، محورهای پررنگ در این پرونده شامل دسترسی شرکتهای آمریکایی به نفت، نظارت دولت آمریکا بر فروش نفت و فشار برای کاهش وابستگی ونزوئلا به چین، کوبا، ایران و روسیه است. در سطح گفتار، اهداف گاه متناقض بیان شدهاند و حتی جملاتی مطرح شده که رنگ و بوی اداره کشور تا زمان گذار مناسب دارد. اما در عمل، نه ابزار کافی برای چنین ادارهای وجود دارد و نه میل سیاسی و اجتماعی برای پرداخت هزینه آن دیده میشود. اینجاست که یک معمای کلاسیک شکل میگیرد. چگونه میتوان «منافع تغییر رژیم» را خواست، اما از «هزینهها و ریسکهای تغییر رژیم» گریخت؟
استراتژی محتمل آمریکا در چنین وضعیتی، پیوند زدن هرگونه کمک و امتیاز به تغییرات مشخص و قابل سنجش است؛ بهویژه تغییراتی که شامل بازکردن عرصه سیاسی و وارد کردن مخالفان به فرآیند سیاسی میشود. در غیر این صورت، اگر ملیگرایی دوباره اوج بگیرد یا درگیری داخلی میان عناصر حاکمیت یا میان حاکمیت و مخالفان تشدید شود، آمریکا در برابر انتخابی دشوار قرار میگیرد. یا تشدید فشار و ورود به چرخه هزینهزا یا عقبنشینی و پذیرش نتایج ناقص.
غزه نیز نمونهای است که در آن هدفِ تغییر روشن است. پایان دادن به سلطه یک نیروی حاکم. اما راهبرد اتخاذشده عمدتاً یکبعدی توصیف میشود. فشار نظامی برای تضعیف و خلع سلاح، بدون معرفی یک جایگزین سیاسی که مردم بتوانند حول آن تجمع کنند. در این چارچوب، مشکل دقیقاً همان چیزی است که در تجربههای شکستخورده بارها دیده شده است. حذف یا تضعیف یک قدرت، بدون ساختن بدیل مشروع. حتی اگر قدرت هدف از نظر نظامی ضعیف شود، ممکن است از نظر سیاسی و اجتماعی همچنان از همه رقبای احتمالی قویتر بماند. وقتی بدیل سیاسی مسدود یا تضعیف شود و ابتکار سیاسی معناداری برای ایجاد انگیزه در جامعه ارائه نشود، تغییر رژیم در عمل محقق نمیشود، یا اگر هم شود، میتواند به بازتولید چرخه خشونت و بیثباتی منجر گردد.
اخبار برگزیدهسیاسیلینک کوتاه :
