xtrim

نظم جهانی در عصر بی‌ثباتی

جهان وارد مرحله‌ای شده که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً گذار به نظم موجود دانست؛ آنچه در حال وقوع است، یک گسست واقعی در نظم بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم است. فروپاشی تدریجی قواعدی که دهه‌ها تجارت، امنیت، پول و همکاری جهانی را سامان می‌دادند، کشورها را وادار کرده میان هزینه‌های وابستگی و هزینه‌های جدایی دست به انتخاب بزنند.

جهان صنعت نیوز – در نشست اخیر مجمع جهانی اقتصاد در داووس، دو تصویر کاملاً متفاوت از جهان امروز به نمایش گذاشته شد. از یک‌سو، سخنرانی پرآشوب و آمیخته به شکایت و بزرگ‌نمایی دونالد ترامپ که بازتاب ذهنیتی مبتنی بر تقابل، سوءظن و سیاست فشار بود. از سوی دیگر، سخنرانی مارک کارنی، نخست وزیر کانادا که پایان نظم قدیم و الزامات جهان پس از آن را برای قدرت‌های میانی ترسیم کرد. کارنی با ارجاع به تأملی از واتسلاو هاول، سیاستمدار مشهور و اولین رئیس جمهور چک، بر این نکته تأکید کرد که برخی نظام‌ها نه با باور عمومی، بلکه با مشارکت روزمره مردم در آیین‌هایی که خود به درستی آن‌ها باور ندارند، دوام می‌یابند. او استدلال کرد که نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد نیز تا حدی با نادیده‌گرفتن فاصله میان شعار و واقعیت ادامه پیدا کرد. اما در جهانی که وابستگی متقابل به ابزار فشار و سلطه تبدیل شده، دیگر نمی‌توان در توهم منافع متقابل زیست؛ زیرا همان پیوندهایی که قرار بود رفاه بیاورند، اکنون می‌توانند منشأ آسیب‌پذیری باشند. از این منظر، وضعیت کنونی یک گسست تاریخی است.

با این حال، این قیاس تنها تا حدی معتبر است. در حالی که در نظام‌های کمونیستی اروپای شرقی، شکاف میان ادعا و واقعیت به شکست کامل در همه ابعاد انجامیده بود، نظم لیبرال پس از جنگ جهانی دوم چنین نبود. این نظم، هرچند ناقص، دستاوردهای واقعی و گسترده‌ای داشت. سازوکارهای حل اختلاف تجاری در چارچوب نظام تجارت جهانی اغلب کارآمد بودند و حتی در برابر ایالات متحده نیز می‌توانستند اعمال قدرت کنند. هژمونی آمریکا، به‌ویژه در دهه‌های نخست، کالاهای عمومی مهمی مانند امنیت دریانوردی، ثبات مالی و چارچوب‌های حل اختلاف را فراهم کرد. بنابراین، این نظم صرفاً یک روایت ساختگی نبود.

در مقیاسی بزرگ‌تر، دوره پس از جنگ جهانی دوم یکی از موفق‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر بوده است. از اوایل دهه ۱۹۵۰ تاکنون، جنگ مستقیمی میان قدرت‌های بزرگ رخ نداده است. گسترش رفاه، بهبود شاخص‌های سلامت و کاهش فقر در بخش بزرگی از جهان، بی‌سابقه بوده است. گشایش اقتصاد جهانی به تجارت و سرمایه‌گذاری نقش تعیین‌کننده‌ای در این روند داشت؛ به‌گونه‌ای که برای اقتصادهای بزرگی مانند چین و هند، ادغام در اقتصاد جهانی یکی از عوامل اصلی رشد محسوب می‌شود. مشکلات تعدیل ساختاری در برخی کشورها، به‌ویژه ایالات متحده، بیش از آنکه محصول تجارت جهانی باشد، نتیجه تصمیم‌های سیاسی داخلی بوده است. با این حال، پاسخ انتخاب‌شده به این مشکلات، یعنی حمایت‌گرایی آشفته و بی‌هدف، نه‌تنها درمان نبوده، بلکه خود به معضلی تازه تبدیل شده است.

در مجموع، ادغام جهانی هم‌زمان منبع رفاه و منبع آسیب‌پذیری بوده است. این نظام ذاتاً دروغ نبود، اما در برخورد میان مرکانتیلیسم یک قدرت در حال صعود و حمایت‌گرایی یک قدرت در حال افول، ماهیت آن دگرگون شد. نتیجه این تحول، وادارشدن کشورها به اتخاذ راهبردهای متوازن‌سازی روابط بوده است؛ راهبردهایی که اجتناب‌ناپذیر اما پرهزینه‌اند.

جهان پس از گسست و گزینه‌های پیش‌رو

پرسش اصلی این است که در جهانی که نظم قدیم فروپاشیده، چگونه می‌توان هزینه‌ها را به حداقل رساند. پیشنهاد کارنی، حرکت به‌سوی همکاری میان قدرت‌های میانی است؛ همکاری‌هایی که نه بر اساس انزوا و جهان قلعه‌ها، بلکه بر مبنای نوعی واقع‌گرایی ارزشی شکل می‌گیرند. در این رویکرد، کشورها ضمن پایبندی به ارزش‌های بنیادین، با چشمانی باز و رویکردی راهبردی تعامل می‌کنند.

اگر فرض شود اغلب قدرت‌های میانی چنین مسیری را در پیش بگیرند، برخی حوزه‌ها مستعد موفقیت بیشتری خواهند بود. تجارت و سرمایه‌گذاری، نسبتاً ساده‌تر از سایر حوزه‌ها قابل حفظ است. هرچند فروپاشی قواعد قدیمی، نااطمینانی پرهزینه‌ای ایجاد کرده، اما ایالات متحده تنها یکی از بازارهای بزرگ جهان است و سهم آن از واردات جهانی کالاها، هرچند قابل توجه، تعیین‌کننده مطلق نیست.

در مقابل، حوزه پول و مالی به‌مراتب پیچیده‌تر است. وابستگی به دلار و نظام مالی آمریکا، قدرت‌های میانی را در معرض فشار و باج‌خواهی قرار می‌دهد و بدون اصلاحات بنیادین، راه‌حل پایداری برای این مسئله وجود ندارد. جایگزینی دلار با ارزهای دیگر نیز صرفاً جابه‌جایی یک آسیب‌پذیری با آسیب‌پذیری دیگر است.

چالش امنیت از همه دشوارتر است. وجود سه قدرت هسته‌ای و دو قدرت نظامی همه‌جانبه، فضای مانور امنیتی قدرت‌های میانی را محدود می‌کند. این کشورها شاید بتوانند در برابر برخی تهدیدهای محدود همکاری کنند، اما تأمین امنیت در برابر تهدیدهای بزرگ‌تر از توان بسیاری از آن‌ها خارج است. این محدودیت‌ها در حوزه تأمین کالاهای عمومی جهانی، مانند مقابله با تغییرات اقلیمی، برجسته‌تر می‌شود؛ جایی که بدون همکاری قدرت‌های بزرگ، پیشرفت معنادار دشوار خواهد بود.

نقش سرنوشت‌ساز اروپا

با نگاهی دقیق‌تر به آینده، نقش اتحادیه اروپا بیش از پیش برجسته می‌شود. در شرایطی که اروپا از نگاه دولت ترامپ به‌عنوان یک رقیب یا حتی دشمن تلقی می‌شود، مسئولیت‌های بیشتری به آن تحمیل شده است. اتحادیه اروپا ابزارهای اقتصادی و مالی قابل توجهی در اختیار دارد و اهرم‌های نفوذ آن بر اقتصاد آمریکا کم‌اهمیت نیست. استفاده هوشمندانه از این ظرفیت‌ها می‌تواند بخشی از خلأ رهبری جهانی را پر کند.

جهان در حال از دست دادن نظمی است که هرچند ناقص، اما نسبت به بسیاری از بدیل‌های تاریخی خود کارآمدتر و انسانی‌تر بود. این بار، برخلاف تجربه‌های تلخ قرن بیستم، نقش اروپا و سایر قدرت‌های میانی می‌تواند به‌جای تشدید فروپاشی، در جهت مدیریت گسست و کاستن از هزینه‌های آن تعریف شود.  

اقتصاد کلانپیشنهاد ویژه
شناسه : 567542
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *