xtrim

هژمون غارتگر؛ در جهان ترامپ، همه‌چیز معامله است

راهبرد مسلط سیاست خارجی آمریکا در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ را می‌توان «هژمونی غارتگرانه» نامید؛ الگویی که به‌جای ساختن نظم پایدار و همکاری‌های برد-برد، بر بهره‌کشی از موقعیت واشنگتن برای گرفتن امتیاز، باج و نمایش‌های آشکار تبعیت از سوی هم متحدان و هم رقبا تکیه دارد. این رویکرد ممکن است در کوتاه‌مدت با اتکا به قدرت اقتصادی و نظامی آمریکا کار کند، اما در جهان چندقطبی نامتوازن امروز، به‌تدریج شبکه‌های نفوذ و اعتماد آمریکا را فرسوده می‌کند، فرصت‌های تازه‌ای در اختیار رقبای اصلی می‌گذارد و در نهایت آمریکا و متحدانش را ضعیف‌تر، ناامن‌تر و کم‌نفوذتر می‌سازد.

جهان صنعت نیوز – در چند دهه اخیر، ساختار قدرت جهانی از دوقطبی جنگ سرد به تک‌قطبی پس از آن و سپس به وضعیت امروز، یعنی چندقطبی نامتوازن، تغییر کرده است. این دگرگونی، رفتار و راهبرد آمریکا را هم جابه‌جا کرده است. در دوران جنگ سرد، واشنگتن در قبال متحدان نزدیک خود در اروپا و آسیا عمدتاً نقش هژمونِ همراه را بازی می‌کرد؛ چون تصمیم‌گیران آمریکایی امنیت و رفاه متحدان را شرط ضروری مهار شوروی می‌دانستند. آمریکا البته گاهی با شریک‌های مهم خود سخت‌گیرانه رفتار می‌کرد، اما در همان حال به بازسازی اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم کمک کرد، قواعدی برای رفاه متقابل ایجاد و عمدتاً رعایت کرد، در مدیریت بحران‌های ارزی و شوک‌های اقتصادی با دیگران همکاری داشت و به کشورهای ضعیف‌تر امکان مشارکت و اثرگذاری در تصمیم‌های جمعی می‌داد. در این چارچوب، آمریکا رهبری می‌کرد اما می‌شنید و معمولاً در پی تضعیف یا بهره‌کشی از شریک‌هایش نبود.

با پایان جنگ سرد و آغاز دوره تک‌قطبی، آمریکا به‌تدریج گرفتار نوعی غرور و بی‌احتیاطی شد. چون رقیب هم‌سنگی در برابر خود نمی‌دید و تصور می‌کرد بسیاری از کشورها مشتاق پذیرش رهبری آمریکا و ارزش‌های لیبرال آن هستند، به نگرانی‌های دیگران کم‌توجه شد، وارد ماجراجویی‌های پرهزینه و خطاپذیر در افغانستان و عراق و نقاط دیگر شد، سیاست‌هایی اتخاذ کرد که چین و روسیه را به هم نزدیک‌تر کرد و به گشودن بازارهای جهانی به شکلی دامن زد که هم به شتاب گرفتن رشد چین کمک کرد و هم بی‌ثباتی مالی جهانی را افزایش داد.

در داخل آمریکا نیز پیامدهای همین مسیر، زمینه واکنش سیاسی را فراهم کرد و یکی از عوامل مهم ظهور ترامپ شد. با این همه، حتی در آن دوره هم خصومت و فشار آمریکا عمدتاً متوجه دشمنان بود، نه متحدان؛ زیرا تصور غالب این بود که ساخت یک نظم لیبرال جهانی در نهایت به نفع آمریکا و جهان تمام می‌شود.

هژمونی غارتگرانه

در راهبرد «هژمونی غارتگرانه»، یک قدرت غالب تلاش می‌کند همه تعاملات را در قالب بازیِ کاملاً جمع صفر ببیند؛ یعنی سود نهایی باید همیشه به نفع او توزیع شود، حتی اگر نتیجه نهایی برای همه کوچک‌تر شود. در این منطق، توافقی که آمریکا را بهتر و طرف مقابل را بدتر کند، مطلوب‌تر از توافقی است که هر دو طرف سود ببرند اما سهم طرف مقابل بیشتر باشد. هدف اصلی، نه ثبات روابط و نه افزایش منافع مطلق همگان، بلکه گرفتن سهم از هر معامله است.

البته همه قدرت‌های بزرگ، در رفتار با رقبا به دنبال برتری نسبی هستند و گاهی دست به بهره‌کشی می‌زنند. اما تفاوتِ هژمونی غارتگرانه در این است که این بهره‌کشی فقط به رقبا محدود نمی‌ماند و متحدان را هم در بر می‌گیرد. در برابر این الگو، هژمونِ همراه می‌پذیرد که رفاه و توانمندی شریک‌ها در نهایت امنیت و قدرت خودش را تقویت می‌کند؛ بنابراین به قواعد و نهادهایی تکیه می‌کند که همکاری را ممکن و پایدار می‌سازد و از نظر دیگران مشروعیت دارد. چنین هژمونی حتی ممکن است اجازه دهد برخی شریک‌ها سهم بیشتری ببرند، اگر جمع منافع همه بزرگ‌تر شود. به بیان دیگر، هژمونِ همراه تنها به «اهداف موقعیتی» فکر نمی‌کند، بلکه می‌خواهد محیط بین‌الملل را هم طوری شکل دهد که اتکای عریان به زور کمتر لازم باشد.

هژمونی غارتگرانه دقیقاً خلاف این منطق است. این رویکرد برای حفظ قدرتِ اجبار، نیاز دارد دیگران را در وضعیت تبعیت دائمی نگه دارد و برای همین، به نمایش‌های نمادینِ فرمانبرداری اهمیت می‌دهد؛ از ستایش‌های عمومی گرفته تا پذیرش تحقیرآمیز برتری هژمون و حتی پرداخت باج یا انجام رفتارهای آیینی که به همه یادآوری کند مقاومت هزینه دارد.

چرا این راهبرد با جهان چندقطبی امروز ناسازگار است؟

هژمونی غارتگرانه شاید در دوره‌ای کوتاه به‌دلیل دارایی‌های بزرگ آمریکا و مزیت‌های جغرافیایی آن کار کند، اما در جهان چندقطبی امروز، پایداری ندارد. در چنین جهانی، کشورها گزینه‌های بیشتری برای کاهش وابستگی به آمریکا پیدا می‌کنند. همین امکان جایگزینی، قدرت اجبار هژمون را فرسایش می‌دهد. نتیجه نهایی، افزایش نارضایتی جهانی، تضعیف متحدان آمریکا، ایجاد فرصت برای رقبا و کاهش امنیت و رفاه و نفوذ خود آمریکا است.

در این چارچوب فکری، آنچه در دوره دوم ترامپ برجسته‌تر شده، نه یک پاسخ منسجم به بازگشت چندقطبی‌گری، بلکه بازتاب مستقیم نگاه معامله‌گرانه او به همه روابط است؛ نگاهی که فرض می‌کند آمریکا بر همه کشورها اهرم‌های عظیم و ماندگار دارد. در دوره اول، حضور مشاوران باتجربه‌تر تا حدی این گرایش را مهار می‌کرد، اما در دوره دوم، با حلقه‌ای از انتصاب‌های مبتنی بر وفاداری شخصی و با اعتمادبه‌نفس فزاینده ترامپ نسبت به برداشت خود از جهان، این تمایل مجال بروز کامل یافته است.

رفتار غارتگرانه بیش از همه در نگاه ترامپ به کسری تجاری و استفاده از تعرفه‌ها نمایان است. کسری تجاری از منظر او سرقت تلقی می‌شود؛ اگر کشوری مازاد دارد، یعنی می‌برد و آمریکا می‌بازد، چون آمریکا بیش از آنچه دریافت می‌کند پرداخت می‌کند. نتیجه چنین فهمی، وضع تعرفه یا تهدید به وضع تعرفه است؛ یا برای گران‌تر کردن کالای وارداتی و حمایت از تولیدکنندگان داخلی، یا برای واداشتن دولت‌ها و شرکت‌های خارجی به سرمایه‌گذاری در آمریکا در ازای کاهش فشار.

این فشار صرفاً اقتصادی نمانده و به تغییر رفتارهای غیر اقتصادی هم گره خورده است. تعرفه‌ها یا تهدید تعرفه‌ها به‌عنوان اهرم، برای تحمیل خواسته‌های سیاسی نیز به کار رفته‌اند. ویژگی دیگر این الگو، نوسانی بودن و «یک‌روز هست، یک‌روز نیست» بودن تهدیدهاست؛ چون غیرقابل پیش‌بینی بودن به‌عنوان ابزار چانه‌زنی به کار می‌رود. تهدید اگر طرف مقابل سریع کوتاه بیاید، برای واشنگتن کم‌هزینه است؛ اگر هم مقاومت کند یا بازارها به‌هم بریزند، می‌توان عقب نشست یا اجرای تهدید را عقب انداخت. این روش، هم توجه را دائماً روی شخص رئیس‌جمهور نگه می‌دارد، هم امکان ارائه هر توافقی به‌عنوان پیروزی را فراهم می‌کند و هم فرصت‌های آشکاری برای فساد و بهره‌برداری نزدیکان ایجاد می‌سازد.

در کنار تعرفه‌ها، پیوند زدن امنیت به امتیازگیری اقتصادی، ستون دیگر این رویکرد است. ترامپ بارها با تردیدافکنی درباره پایبندی به تعهدات دفاعی، تلاش کرده متحدان را وادار کند برای حفاظت خود، پول بدهند یا امتیاز اقتصادی بدهند. حتی وقتی این تاکتیک در کوتاه‌مدت امتیازاتی روی کاغذ ایجاد کند، یک تناقض بزرگ در آن هست. افزایش شدید تعرفه‌ها به اقتصاد متحدان آسیب می‌زند و توان آن‌ها را برای افزایش هزینه‌های دفاعی کمتر می‌کند. در اینجا هدف اصلی، کارآمدتر کردن اتحادها نیست؛ هدف، استخراج امتیاز اقتصادی از دل نیاز امنیتی است.

علاوه بر این، رویکرد غارتگرانه با بی‌اعتمادی به قواعد، هنجارها و نهادهای چندجانبه همراه است، چون چنین قیدوبندهایی دست هژمون را برای فشار یک‌طرفه می‌بندد. نتیجه، ترجیح مذاکره‌های دوجانبه به چارچوب‌های نهادی، کم‌اعتنایی به نهادهای بین‌المللی، کنار گذاشتن توافق‌های پیشین و حتی عدول از توافق‌هایی است که خود دولت مستقر در گذشته بسته بوده است. این نگاه همچنین باعث می‌شود موضوعاتی که معمولاً بیرون از دایره معامله‌اند، وارد میدان فشار شوند؛ از مسائل سرزمینی و مداخله در سیاست داخلی کشورها گرفته تا پرونده‌های فرهنگی.

سیاست تحقیر

در این الگو، نمایش‌های آشکار فرمانبرداری صرفاً یک ویژگی شخصیتی تلقی نمی‌شود؛ کارکرد سیاسی هم دارد. وقتی رهبران خارجی در ستایش‌های علنی و رفتارهای نمادین اغراق می‌کنند، به دیگران علامت می‌دهند که هژمون آن‌قدر قدرتمند است که مقاومت در برابر او بی‌فایده یا پرهزینه است. در مقابل، کسانی که از خط تعریف‌شده خارج شوند، با تشر، تهدید و سخت‌گیری مواجه می‌شوند. همین سازوکار باعث می‌شود بسیاری از کشورها برای جلوگیری از تحقیر، پیشاپیش عقب‌نشینی کنند یا حداقل فعلاً سربه‌راه شوند.

اما این مسیر، خود به یک مسابقه ناسالم تبدیل می‌شود. رهبران رقابت می‌کنند که چه کسی بیشتر و سریع‌تر ستایش کند. این مسابقه نه اعتماد می‌سازد و نه احترام؛ فقط تبعیت موقت تولید می‌کند و انباشتی از کینه و میل به تلافی را در پشت پرده افزایش می‌دهد. بنابراین سیاست خارجی‌ که بر تحقیر و وادار کردن دیگران به بوسیدن حلقه بنا شود، سرمایه نرم آمریکا را می‌سوزاند و هزینه‌های بلندمدت می‌آفریند.

بهای واقعی این دستاوردها چیست؟

مدافعان این رویکرد، آن را نشانه‌ای از نتیجه دادن سخت‌گیری معرفی می‌کنند؛ سرمایه‌گذاری خارجی، توافق‌های تجاری و پایان جنگ‌ها. اما این دستاوردها اغراق‌آمیز هستند. بسیاری از جنگ‌هایی که ادعای پایان‌شان مطرح می‌شود همچنان ادامه دارند. سرمایه‌گذاری‌های ادعایی به سطحی که مطرح می‌شود نمی‌رسند و احتمال تحقق کامل آن‌ها هم پایین است. اقتصاد آمریکا هم، جز در بخش‌هایی مانند مراکز داده مرتبط با تب هوش مصنوعی، الزاماً در وضعیت رونق عمومی نیست و بخشی از فشارها به سیاست‌های اقتصادی همین دوره برمی‌گردد. در این میان، ممکن است شخص رئیس‌جمهور، خانواده و نزدیکان سیاسی‌ از این سبک سیاست‌ورزی منتفع شوند، اما منفعت آن به کل جامعه تعمیم پیدا نمی‌کند.

پاشنه آشیل هژمونی غارتگرانه در جهان امروز این است که همه کشورها ضعیف نیستند. چین در بسیاری از حوزه‌ها به رقیب هم‌سنگ تبدیل شده است. تولید ناخالص داخلی آن در معیار اسمی کوچک‌تر اما در قدرت خرید بزرگ‌تر است، رشد آن بالاتر است، حجم وارداتش نزدیک به آمریکاست، سهمش از صادرات کالا به سطحی رسیده که با دهه‌های قبل قابل قیاس نیست و در حوزه‌هایی مانند عناصر نادرِ پالایش‌شده، موقعیت مسلط دارد. از این رو، فشار یک‌طرفه علیه قدرت‌های بزرگ به همان سادگی علیه کشورهای کوچک عمل نمی‌کند. حتی نمونه‌هایی از عقب‌نشینی یا تعلیق برخی اقدامات سخت‌گیرانه در برابر چین، به‌عنوان نشانه‌ای از همین محدودیت مطرح می‌شود. آمریکا نمی‌تواند با قدرت‌های بزرگ همان‌طور رفتار کند که با بازیگران ضعیف‌تر رفتار کرده است.

همین واقعیت، گزینه‌های دیگران را پررنگ می‌کند. کشورها ممکن است برای مدتی، به‌خاطر هزینه بالای تغییر زنجیره تأمین و الگوهای همکاری، راه مماشات را انتخاب کنند؛ اما هم‌زمان به‌دنبال بیمه کردن خود در برابر غیرقابل پیش‌بینی بودن واشنگتن می‌روند. مذاکره‌های منطقه‌ای، تقویت همکاری‌های متقابل و طراحی سازوکارهای مالی مشترک، بخشی از همین واکنش‌هاست. غیرقابل پیش‌بینی بودن که قرار بود اهرم فشار باشد، در عمل انگیزه یافتن شریک‌های قابل اتکاتر را تقویت می‌کند.

فرسایش اهرم امنیتی و حد تحمل متحدان

اتکا به تهدید خروج از تعهدات امنیتی نیز پایدار نیست. اگر این تهدیدها بارها مطرح شود اما اجرا نشود، به مرور بلوف تلقی می‌شود و اثرش را از دست می‌دهد. اگر هم واقعاً اجرا شود، نفوذی که از دل همان تعهدات ایجاد شده بود از بین می‌رود و اهرم فشار نابود می‌شود. بنابراین، استفاده مداوم از تهدید نظامی به‌عنوان ابزار امتیازگیری، از نظر منطقی به بن‌بست می‌رسد؛ یا تهدید توخالی می‌شود یا به قطع نفوذ منجر می‌گردد.

از سوی دیگر، تحمل متحدان هم سقف دارد. در گذشته، به‌دلیل وابستگی جدی به چتر امنیتی آمریکا، سطحی از زورگویی را تحمل می‌کردند و امید داشتند این وضعیت گذراست. اما تکرار آن امید را می‌سوزاند و به‌ویژه در اروپا، تردیدهای تازه‌ای درباره دوام بلندمدت سازوکارهای امنیتی ایجاد می‌کند. در کنار این، تحقیرهای علنی می‌تواند در داخل کشورها نتیجه معکوس داشته باشد و حتی محبوبیت رهبرانی را بالا ببرد که در برابر فشار مقاومت می‌کنند. غرور ملی می‌تواند هزینه سیاسی تبعیت را بالا ببرد و راهبرد غارتگرانه را از درون بی‌ثبات کند.

هژمونی غارتگرانه از نهادها و قواعد چندجانبه فاصله می‌گیرد و به سمت مذاکره‌های دوجانبه می‌رود، چون در مذاکره تک‌به‌تک، اهرم هژمون بیشتر است. اما این شیوه در جهانی با نزدیک به ۲۰۰ کشور، زمان‌بر و مستعد توافق‌های شتاب‌زده و بدطراحی است. علاوه بر آن، وقتی ده‌ها توافق یک‌طرفه روی هم انباشته می‌شوند، نظارت بر اجرای آن‌ها دشوار می‌شود و طرف‌های مقابل وسوسه می‌شوند امروز امتیاز بدهند و فردا زیر قول بزنند؛ چون می‌دانند پیگیری و اعمال فشار بر همه پرونده‌ها هم‌زمان، هزینه و ظرفیت بزرگی می‌طلبد.

فرصت طلایی برای رقبا و تغییر تدریجی تصویر آمریکا

وقتی آمریکا نهادها را تضعیف کند، به ارزش‌های مشترک کم‌اعتنا شود و کشورهای ضعیف‌تر را تحت فشار یک‌طرفه بگذارد، کار را برای رقبایش آسان‌تر می‌کند تا قواعد بازی جهانی را به نفع خود بازنویسی کنند. در این میان، چین می‌تواند خود را به‌عنوان بازیگری مسئول و طرفدار تقویت نهادهای جهانی معرفی کند. حتی اگر این ادعاها منفعت‌طلبانه باشد، برای برخی کشورها می‌تواند جایگزین جذاب‌تری نسبت به رفتار غارتگرانه واشنگتن جلوه کند.

در همین چارچوب، داده‌های افکار عمومی نیز به تغییر فضای ذهنی جهانی اشاره می‌کنند. نگاه‌ها به آمریکا منفی‌تر شده و نگاه‌ها به چین مثبت‌تر. این روند اگر ادامه یابد، شبکه نفوذی را که آمریکا طی دهه‌ها ساخته بود فرسایش می‌دهد؛ همان شبکه‌ای که قدرت واقعیِ اعمال نفوذ را خلق کرده بود و اکنون در معرض مصرف کوتاه‌مدت قرار گرفته است.

راهبردی که به‌تدریج و سپس ناگهانی می‌بازد

قدرت سخت همچنان ارز اصلی سیاست بین‌الملل است، اما کارآمدی آن به هدف و شیوه استفاده از آن بستگی دارد. آمریکا به‌واسطه جغرافیا، اقتصاد بزرگ، قدرت نظامی، و جایگاه ویژه در نظام مالی جهانی توانسته بود شبکه‌ای از وابستگی‌ها و پیوندها بسازد که به آن نفوذ می‌داد. موفق‌ترین دوره‌های سیاست خارجی آمریکا زمانی بوده که این قدرت را با خویشتنداری به کار برده است. احترام به دیگران، پرهیز از گرفتن حداکثر امتیاز در هر معامله، و ساختن ترتیباتی که دیگران هم آن را منصفانه و پایدار ببینند.

هژمونی غارتگرانه دقیقاً این مزیت‌ها را برای دستاوردهای کوتاه‌مدت خرج می‌کند و پیامدهای بلندمدت را نادیده می‌گیرد. نتیجه محتمل، نه فروپاشی ناگهانی آمریکا، بلکه کاهش تدریجی ثروت، امنیت و نفوذ آن است؛ کاهش تدریجی‌ای که ممکن است در یک نقطه، ناگهان آشکار و غیرقابل انکار شود. این راهبرد جایگاه آمریکا و متحدانش را تضعیف می‌کند و بازسازی اعتبار و اعتماد از دست‌رفته را برای رهبران آینده بسیار دشوارتر می‌سازد.

پیشنهاد ویژهسیاسی
شناسه : 568435
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *