اقتصاد توسعه؛ نامی که مانده است، مرزی که ندارد

اقتصاد توسعه بهعنوان یک زیرشاخه مستقل علم اقتصاد، بهتدریج کارکرد و مرزهای کلاسیک خود را از دست داده است. از یکسو، نقشه فقر و طبقهبندیهای درآمدی جهان طی سه دهه اخیر بهگونهای تغییر کرده که تمرکز سنتی اقتصاد توسعه بر کشورهای کمدرآمد دیگر واقعیت غالب فقر جهانی را توضیح نمیدهد. از سوی دیگر، همگرایی روششناختی در اقتصاد باعث شده ابزارها و استانداردهای اقتصاد توسعه عملاً با سایر حوزهها یکسان شود و تمایز روششناختی آن رنگ ببازد. نتیجه این دو روند، تضعیف ضرورت و امکان حفظ اقتصاد توسعه بهعنوان زیرحوزهای با ویژگیهای گذشته است.
جهان صنعت نیوز – پرسش «آیا هنوز اقتصاد توسعه وجود دارد؟» در نگاه اول عجیب به نظر میرسد؛ هم به دلیل دیدهشدن پررنگ این حوزه در فضای دانشگاهی و هم به دلیل تقدیرهای علمی اخیر از پژوهشهایی که در چارچوب اقتصاد توسعه طبقهبندی میشوند. با این حال، طرح پرسش دقیقاً از همین تناقض آغاز میشود. چگونه ممکن است حوزهای که هم در دانشگاهها نهادسازی کرده و هم در مجامع علمی برجسته شده، همزمان با تردید نسبت به موجودیت مستقل خود مواجه باشد؟
پاسخ بر دو روند استوار است؛ یک روند تجربی و یک روند روششناختی. روند تجربی به دگرگونیهای قابل توجه در وضعیت درآمدی کشورهایی برمیگردد که زمانی «در حال توسعه» نامیده میشدند؛ روندی که مرزبندیهای قدیمی میان «کشورهای فقیر» و «کشورهای غیرفقیر» را مخدوش کرده است. روند روششناختی نیز به همسانشدن ابزارها و استانداردهای پژوهش اقتصادی در تمام زیرشاخهها اشاره دارد؛ بهطوری که اقتصاد توسعه دیگر از حیث روش، امضای متمایز گذشته را ندارد. این دو روند در کنار هم، این ایده را تقویت میکنند که اقتصاد توسعه به معنای سنتی یا باید به حوزهای بسیار محدود تقلیل یابد یا در اقتصاد عمومی ادغام شود.
تغییر جغرافیای فقر و بحران موضوع در اقتصاد توسعه
تحول نخست از دل آمارهای طبقهبندی درآمدی بیرون میآید. در یک بازه زمانی مشخص، تعداد کشورهای کمدرآمد از ۶۶ به ۳۱ کاهش یافته است. همزمان، سهم جمعیتی که در کشورهای کمدرآمد زندگی میکردند از حدود ۶۰ درصد در اوایل دهه ۱۹۹۰ به کمتر از ۱۰ درصد تا سال ۲۰۱۹ رسیده است. این تغییر به معنای تغییر در جغرافیای فقر است. بخش عمده فقرا دیگر در کشورهای کمدرآمد زندگی نمیکنند و این واقعیت، بنیانهای ذهنی و سیاستی گذشته را تضعیف میکند.
پیامدهای سیاستی این جابهجایی نیز مهم است. معیارهای فارغالتحصیلی برای دریافت کمکهای ترجیحی، بهگونهای طراحی شدهاند که منابع عمدتاً به کشورهای کمدرآمد اختصاص یابد. اما وقتی اکثریت فقرا در کشورهایی زندگی میکنند که کمدرآمد محسوب نمیشوند، بهطور ساختاری از این منابع کنار گذاشته میشوند. از سوی دیگر، تلاش برای تداوم هدایت کمکها به کشورهایی که از طبقه کمدرآمد خارج شدهاند، میتواند در کشورهای اهداکننده تنش سیاسی ایجاد کند؛ بهویژه در شرایطی که برخی از همین گیرندگان سابق، خود برنامههای کمکرسانی دارند و این وضعیت پارادوکسهای سیاسی و رسانهای تولید میکند.
البته این دگرگونیها به معنای انکار فقر واقعی در کشورهای کمدرآمد باقیمانده نیست؛ کشورهایی که بسیاری از آنها درگیر منازعات داخلی هم هستند. همچنین این تغییرات به معنای نادیدهگرفتن فقر در کشورهای با درآمد متوسط نیست. نکته این است که طبقهبندیها و ذهنیتهای قدیمی دیگر نقشه واقعی فقر و نیاز را با دقت گذشته بازنمایی نمیکنند.
اگر توجیه وجود یک زیرشاخه مستقل این بود که «اقتصادِ کشورهایی با وضعیت کمدرآمد» را بهطور خاص مطالعه کند، امروز این توجیه با یک پرسش سخت روبهرو میشود. آیا اقتصاد توسعه باید به مطالعه یک باقیمانده از کشورها که عمدتاً در آفریقا قرار دارند، محدود شود؟ یک راه فرار، افزودن گروه «درآمد متوسط پایین» است که با ورود جمعیتهای بزرگ (از جمله هند) دامنه موضوع را گسترش میدهد. راه دیگر این است که اقتصاد توسعه را نه «اقتصاد کشورهای فقیر» بلکه «اقتصاد فقرا، هر کجا که باشند» تعریف کنیم. اما هر دو راهحل، موقت و شکنندهاند، چون اگر الگوی رشد گذشته ادامه یابد، کشورها و جمعیتها از این دستهبندیهای مطلق نیز عبور میکنند. حتی چرخش به شاخصهای اجتماعی هم کمک قاطعی نمیکند، چون این شاخصها نیز در مجموع روند بهبود داشتهاند.
همگرایی روشها و پایان تمایز روششناختی
تحول دوم ناظر به روششناسی است. در گذشته، اقتصاددانان توسعه خود را از حیث روش و زاویه نگاه متمایز میدیدند و تأکید بر واقعیتهای نهادی، بازارهای ناقص و رفتارهای غیرکتابدرسی بود. روایتهای بزرگ و تحلیلهای نهادمحور، در کنار تجربه زیسته از پروژههای توسعه، بخشی از هویت این حوزه بود. آثاری که بر روایت، پیوندهای متقابل، بازدهیهای فزاینده و علیتهای تجمعی تکیه میکردند، نشان میدادند توسعه را نمیتوان صرفاً در قالب نسخههای سادهشده و انتزاعی توضیح داد.
با این حال، جریان غالب علم اقتصاد در دوره پس از جنگ جهانی دوم، به سمت مدلسازیهای سادهتر اما دقیقتر از حیث ساختار صوری حرکت کرد؛ مدلهایی که در محیطهای مشخص، گزارههای تیز و قابل آموزش ارائه میکنند. در این فضا، نقد اصلی به سبک قدیمی اقتصاد توسعه این نبود که ایدهها بیربطاند؛ اتفاقاً بسیاری از بینشهای آن مانند پیوندها و سازوکارهای تجمعی مهم تلقی میشدند. مسئله این بود که این ایدهها اگر به زبان مدلهای قابل تدریس ترجمه نشوند، در حافظه حرفهای اقتصاد دوام نمیآورند. بنابراین بخش مهمی از نظریه توسعه سطح بالا نه آنکه مستقیماً رد شود، بلکه عملاً دور زده میشود. نسلهای بعدی میپرسند «مدلها کجاست؟» و وقتی پاسخ مدلمند وجود ندارد، ایدهها به مرور بیمعنا جلوه میکنند.
آنچه زمانی یک خواست اصلاحی مبنی بر هم سطح شدن اقتصاد توسعه از نظر روش با سایر حوزهها بود امروز به واقعیت تبدیل شده است. نشانه روشن این واقعیت، حضور گسترده پژوهشهای برچسبخورده به توسعه در مجلات طراز اول اقتصاد است؛ نه به این معنا که روش متفاوتی دارند، بلکه به این معنا که موضوعاتشان به کشورهایی نسبت داده میشود که در حال توسعه تلقی میشوند.
در تجربهگرایی، انقلاب اعتبار/علیت که از حوزههایی مانند اقتصاد کار نیرو گرفت، اکنون بر کل اقتصاد سایه انداخته و تمرکز بخش بزرگی از اقتصاددانان جوان را به خود جذب کرده است. اقتصاد توسعه نیز نهتنها از این روند مستثنا نیست، بلکه در ترویج آن نقش برجستهای داشته است. برجستهشدن آزمایشهای تصادفی میدانی بهعنوان استاندارد نمونهای از همین مسیر است. البته درباره اعتبار بیرونی، کارآمدی و حدود این رویکرد بحثهای جدی وجود دارد و برخی نقدهای روشمند به آن وارد شده است. اما همینجا نکته کلیدی روشن میشود. این مناقشهها اختصاصی اقتصاد توسعه نیستند؛ بحثهایی عمومی درباره روش در علم اقتصادند. یعنی حتی نزاعهای درونی اقتصاد توسعه هم نشاندهنده ادغام آن در منطق کلی اقتصاد است و تداوم یک تمایز مستقل نیست.
در حوزه نظری نیز بسیاری از مسائلی از جمله فاصله رفتار افراد از عقلانیت کتابدرسی یا مسأله شکست بازار که زمانی بهعنوان ویژگیهای اقتصاد توسعه مطرح میشد، اکنون در متن مباحث اصلی اقتصاد قرار گرفتهاند. پژوهشهای گسترده در اقتصاد رفتاری نشان دادهاند نسبتدادن سادهانگارانه رفتار غیرعقلایی به فقرا یا روستاییان در برابر شهرنشینان کشورهای ثروتمند، تصویر دقیقی نیست. همچنین بحرانهای مالی بزرگ نشان دادند حتی در اقتصادهای پیشرفته نیز بازارها میتوانند به شدت ناکارا عمل کنند. از این رو، بحثهای دولت/بازار و نقش نهادها بیش از پیش جهانی و فراتاریخی دیده میشوند؛ مسئلهای که به یک مرحله خاص از توسعه محدود نیست.
بله، زمینه اهمیت دارد، اما زمینه در همهجا اهمیت دارد؛ و همین، مرزبندی بزرگ توسعهیافته/درحالتوسعه را از حیث موضوعی و روششناختی تضعیف میکند.
فروکاست یا ادغام
برآیند این دو روند این است که تمایز اقتصاد توسعه با اقتصاد عمومی، روزبهروز کمدفاعتر و کمضرورتتر میشود. البته این به معنای ناپدیدشدن فوری نهادهای مرتبط نیست. مقاومت نهادی باعث میشود همچنان جذب هیأت علمی با عنوان اقتصاد توسعه ادامه یابد و مراکز پژوهشی با همین نام شکل بگیرند. حتی دستگاههای مرتبط با کمکهای توسعهای نیز، هرچند با تغییر تمرکز به سمت کالاهای عمومی جهانی مانند تغییر اقلیم یا همهگیریها، همچنان بخشی از تقاضا برای این تخصص را حفظ میکنند. اما اگر روندهای فعلی ادامه یابد، این تمایز بهتدریج و آرام روی شاخه خشک میشود. عنوانها میمانند، اما مرزهای دانشی و روششناختی که زمانی آن را توجیه میکردند، محو میشوند.
اخبار برگزیدهاقتصاد کلانلینک کوتاه :
