xtrim

پایان جنگ ایران آمریکا کجاست؟

هم‌زمان با مذاکرات میان آمریکا و ایران، آرایش سنگین نیروهای آمریکایی در منطقه به نقطه‌ای رسیده که دیگر فشار دیپلماتیک به نظر نمی‌آید. در این میان، مسئله محوری نه فقط احتمال جنگ، بلکه نبود هدف روشن برای آن است؛ خلأیی که حتی در سطح فرماندهی نظامی آمریکا نیز به نگرانی تبدیل شده، چون بدون تعریف پایان کار، هیچ نقشه عملیاتی معنی‌دار و هیچ راه خروجی قابل اتکا شکل نمی‌گیرد.

جهان صنعت نیوز، نشست ژنو در شرایطی برگزار شد که دو طرف با محاسبات متناقض وارد اتاق مذاکره شدند. ایران از یک سو می‌گوید دنبال پایان دیپلماتیک بن‌بست است، اما از سوی دیگر نشانه‌ای از تمایل جدی برای عقب‌نشینی در برابر غرب نشان نمی‌دهد. آمریکا نیز در ظاهر به گفت‌وگو تن می‌دهد، اما پشت‌صحنه این گفت‌وگو، استقرار ده‌ها شناور و هواگرد نظامی در منطقه است؛ استقراری که پیام آمادگی برای حمله را منتقل می‌کند و سطح تهدید را از حالت معمول مذاکرات خارج می‌سازد.

در همین نقطه، اختلاف بر سر دستور کار به مسئله‌ای تعیین‌کننده تبدیل می‌شود. روایت آمریکایی از مذاکرات چندمحوری است. آینده برنامه هسته‌ای ایران، آینده توان موشکی بالستیک و نقش نیروهای نیابتی در منطقه. روایت ایران محدودتر است؛ تمرکز صرف بر پرونده هسته‌ای و رد محدودسازی توان موشکی با استدلال حاکمیت و حق دفاع از خود. تلاقی این دو نگاه، فقط در یک نقطه اتفاق می‌افتد. برنامه هسته‌ای. اما حتی در همین نقطه مشترک نیز خروجی قابل قبول روشن نشده است.

این ابهام وقتی جدی‌تر می‌شود که آمریکا از خلع سلاح کامل صحبت می‌کند و ایران آن را رد می‌کند. در نتیجه، مشکل فقط اختلاف بر سر موضوعات مذاکره نیست؛ مشکل اساسی‌تر این است که هیچ تصویر عمومی و مشخصی از این‌که اگر ایران چه کاری انجام دهد، بحران فروکش می‌کند ارائه نشده است. در ادبیات سیاست‌گذاری، فقدان تعریف آستانه توافق یعنی نبود مسیر خروجی؛ همان مسیری که نشان دهد چگونه می‌توان از لبه درگیری فاصله گرفت.

فاصله گرفتن از الگوی ۲۰۱۵؛ وقتی زمان و جزئیات کم است

تفاوت مهمی میان این گفت‌وگو و مذاکرات مفصل گذشته دیده می‌شود: فقدان عمق فنی و زمان کافی برای رفتن به جزئیات. در تجربه ۲۰۱۵، روند گفت‌وگوها ماه‌ها طول کشید و سطح مذاکرات تا حدی تخصصی بود که حضور چهره‌های فنیِ مرتبط با جزئیات برنامه هسته‌ای ضروری به نظر می‌رسید. اما در وضعیت فعلی، مذاکره به‌گونه‌ای تصویر می‌شود که انگار با «زمان کمتر» و «موضوعات بیشتر» قرار است به نتیجه برسد؛ ترکیبی که معمولاً فاصله‌ها را کم نمی‌کند، بلکه آن‌ها را برجسته‌تر می‌سازد.

همین خلأ جزئیات، امکان ارزیابی پیشنهادهای میانی را هم از بین می‌برد. برای مثال، اگر ایران پیشنهاد محدودسازی برنامه برای ۳ تا ۵ سال را مطرح کند، معلوم نیست آمریکا آن را قابل قبول می‌داند یا نه؛ چون موضع رسمی اعلام‌شده چنین گزینه‌ای را رد می‌کند. وقتی دامنه مصالحه از قبل محدود باشد و هم‌زمان زمان کافی هم برای چانه‌زنی فنی وجود نداشته باشد، مذاکره بیشتر شبیه شمارش معکوس می‌شود تا فرآیند حل‌وفصل.

در همین بستر، یک واقعیت کلیدی بارها خود را نشان می‌دهد. اقدام نظامی، حتی اگر ضربه سنگینی وارد کند، به‌تنهایی مسئله هسته‌ای را حل نمی‌کند. حتی اگر تأسیسات آسیب ببینند، اراده و دانش باقی می‌ماند؛ دانشمندان حذف نمی‌شوند و انگیزه سیاسی برای بازسازی می‌تواند پابرجا بماند. افزون بر این، روایت نابودی کامل در عمل با نشانه‌هایی از تداوم ظرفیت و حتی بازسازی آسیب‌ها در تضاد قرار می‌گیرد. نتیجه آن‌که اگر هدف نهایی جلوگیری از تهدید هسته‌ای است، گفت‌وگو (و تعریف سازوکارهای محدودسازی) اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

پنتاگون به دنبال هدف است

بخش حساس ماجرا آنجاست که نگرانی از نبودِ هدف روشن، از سطح تحلیلگران و رسانه‌ها فراتر می‌رود و به ادبیات درون ساختار نظامی نزدیک می‌شود. از نگاه فرماندهان نظامی، پرسش اصلی قبل از هر عملیات این است: «چرا داریم این کار را می‌کنیم؟» هدف چیست؟ پایان جنگ چگونه تعریف می‌شود؟ برای چه نتیجه‌ای قرار است هزینه انسانی بدهیم یا تحمیل کنیم؟ در منطق آموزش نظامی، این پرسش‌ها سیاسی به معنای سطحی کلمه نیستند؛ استراتژیک هستند. چون بدون تعیین این موضوعات، برنامه‌ریزی نظامی به حرکت در تاریکی تبدیل می‌شود: ابزار هست، اما مقصد مشخص نیست.

همین‌جا است که پیام‌های غیرمستقیم اهمیت پیدا می‌کنند. فرماندهان ارشد معمولاً به جای مطالبه علنیِ استراتژی، درباره محدودیت‌ها حرف می‌زنند. ذخایر مهمات، وضعیت اتحادها، ظرفیت پشتیبانی، و ریسک‌های مرتبه دوم و سوم. این زبانِ قید و بندها در واقع راهی برای هشدار دادن است. اگر قرار است عملیات کوتاه و محدود باشد، برخی محدودیت‌ها کم‌اهمیت‌تر می‌شوند؛ اما اگر قرار است درگیری طولانی شود، کمبودها و فرسایش‌ها تعیین‌کننده خواهند شد.

در کنار مهمات، مسئله اتحادها نیز مطرح است. اگر آمریکا در وضعیت مطلوب راهبردی نیست و هم‌زمان حمایت متحدان هم روشن نشده باشد، عملیات نظامی به سمت انزوا میل می‌کند. نشانه‌های میدانی هم این تصویر را تقویت می‌کند. برخی شرکای منطقه‌ای نگران تلافی ایران‌اند و نمی‌خواهند هواگردهای آمریکا از پایگاه‌هایشان عملیات انجام دهند. در چنین شرایطی، حتی اگر تبادل اطلاعات وجود داشته باشد، چتر عملیاتی و سیاسیِ یک ائتلاف گسترده دیده نمی‌شود و عملیات بیشتر آمریکامحور باقی می‌ماند.

مقیاس نیروها؛ بزرگ هست، اما شبیه ۲۰۰۳ نیست

در توصیف آرایش نظامی فعلی، دو گزاره هم‌زمان مطرح می‌شود. این یکی از بزرگ‌ترین تجمع‌های نظامی از ۲۰۰۳ به این سو است؛ اما هم‌تراز ۲۰۰۳ نیست. از نظر عددی، تصویر ارائه‌شده شامل ۲ ناو هواپیمابر، بیش از ۱۲۰ هواگرد و پهپاد، و حدود ۴۰,۰۰۰ نیروی زمینی در منطقه است. اما در آستانه تهاجم ۲۰۰۳ به عراق، مقیاس بسیار بزرگ‌تر بود. ۵ ناو هواپیمابر، چند برابر هواگرد و حدود ۱۷۰,۰۰۰ نیروی آمریکا و متحدان برای عملیات زمینی.

این تفاوت در مقیاس، معنای عملیاتی مهمی دارد. تغییر رژیم با اشغال زمینی در قالب کلاسیک، با این سطح نیرو قابل تصور نیست. پس دامنه سناریوهای محتمل بیشتر به عملیات هوایی و موشکی محدود می‌شود؛ سرکوب پدافند هوایی، حمله به اهداف هسته‌ای، حمله به زیرساخت‌های موشکی و دفاعی و در سناریوهای گسترده‌تر، ضربه به مراکز فرماندهی و ارتباطات. اما همین تنوع سناریوها دوباره ما را به همان مشکل برمی‌گرداند. بدون هدف روشن، نمی‌دانیم کدام پروفایل عملیاتی قرار است انتخاب شود و موفقیت دقیقاً چه تعریف دارد.

از سوی دیگر، فرضیه اتکا به نمایش قدرت برای وادارسازی ایران به تسلیم نیز با تردید مواجه می‌شود. اگر ایران برنامه هسته‌ای را تهدیدی وجودی تلقی کند، ممکن است حاضر باشد هزینه‌های سنگین‌تری بدهد تا آن را حفظ کند. این اختلاف در آستانه تحملِ تلفات و هزینه‌ها، منطق فشار را پیچیده می‌کند. حتی اگر حضور نظامی به‌عنوان اهرم آغاز شده باشد، حجم آن به‌قدری بزرگ توصیف می‌شود که بیشتر به آمادگی برای عمل شباهت دارد تا صرفاً تهدید برای چانه‌زنی.

فوریت از کجا آمده و سیگنال جنگ چیست؟

یک سؤال کلیدی که پاسخ روشنی برایش ارائه نمی‌شود، فوریتِ اکنون است. مجموعه‌ای از رخدادها کنار هم قرار گرفته‌اند. اعتراضات، پیام‌های حمایتیِ لفظی، حرکت ناوگروه‌ها، و سپس چرخش به سمت گفت‌وگو. اما اینکه چرا این مسیر با چنین شتابی به آستانه درگیری نزدیک شده، به‌صورت شفاف تبیین نشده است. همین ابهام، برداشت اهداف شناور از تخریب ظرفیت هسته‌ای تا حمایت از معترضان، تا تغییر رژیم را تقویت می‌کند.

در این فضای مبهم، توجه به نشانه‌های میدانی برای تشخیص نزدیک شدن به حمله اهمیت پیدا می‌کند. یکی از معدود نشانه‌های عینی که به‌عنوان علامت قریب‌الوقوع بودن عملیات مطرح می‌شود، تخلیه یا جابه‌جایی نیروهای غیرضروری از پایگاه‌هاست؛ حرکتی که می‌تواند تنها ساعت‌ها قبل از آغاز ضربه رخ دهد. چنین نشانه‌ای از آن جنس سیگنال‌هایی است که کمتر به بیانیه‌های سیاسی وابسته است و بیشتر به منطق حفاظت عملیاتی متکی است.

نگرانی اصلی پنتاگون نه صرفاً قدرت ایران یا هزینه‌های یک عملیات بلکه خطر ورود به مسیری است که خروج از آن تعریف نشده است. وقتی تصمیم‌گیر سیاسی انعطاف‌پذیر و متغیر توصیف می‌شود و در عین حال اعتبار و تصویر برایش اهمیت دارد، ریسک تشدیدِ پله‌ای افزایش می‌یابد؛ یعنی هر گامِ ناکام با چکش بزرگ‌تر پاسخ داده شود، نه با بازنگری در هدف.

اخبار برگزیدهسیاسی
شناسه : 573634
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *