نسخه آسیایی برای آفریقا؛ رؤیای توسعه یا خطای بزرگ؟

کتاب «آفریقا چگونه کار می‌کند» تلاشی بلندپروازانه برای پاسخ به پرسش توسعه در آفریقاست؛ تلاشی که از تجربه شرق آسیا الهام می‌گیرد و بر کشاورزی پربازده، صنعتی‌سازی، کنترل مالی و صادرات تأکید دارد. با این حال، بررسی نمونه‌های موفقی مانند بوتسوانا، موریس، اتیوپی و رواندا نشان می‌دهد که انتقال تجربه این کشورها به کل قاره ساده نیست.

جهان صنعت نیوز – کتاب «آفریقا چگونه کار می‌کند» با داستانی غیرمنتظره آغاز می‌شود. جو استودول، نویسنده‌ای که پیش‌تر درباره رشد اقتصادی شرق آسیا، به‌ویژه چین، نوشته بود، در سال ۲۰۱۶ از سوی دولت‌های اتیوپی و رواندا دعوت شد تا راهبردهای توسعه آن‌ها را ارزیابی کند. در همان سال، بیل گیتس نیز از او پرسید که درباره آفریقا چه نظری دارد. همین برخوردها زمینه شکل‌گیری کتابی شد که می‌کوشد درباره «آخرین مرز بزرگ توسعه جهانی» سخنی مفید بگوید.

نتیجه کار، اثری جذاب اما ناهموار است. دشواری اصلی از وسعت و تنوع آفریقا می‌آید؛ قاره‌ای با کشورهایی بسیار متفاوت از نظر تاریخ، اقتصاد و مسیر توسعه. حتی اقتصاددانان نیز امروز بیش از گذشته می‌پذیرند که برای توسعه ملی، نسخه قطعی و تضمین‌شده‌ای وجود ندارد؛ چه رسد به آنکه بتوان برای یک قاره کامل، برنامه‌ای واحد ارائه کرد.

در بخش‌های آغازین، کتاب حالتی شبیه مرور فشرده ادبیات توسعه آفریقا دارد و بخش زیادی از اندیشه‌های غربی درباره این قاره را از دوره استعمار تا امروز مرور می‌کند. با این حال، همین بخش‌ها برای خوانندگانی که شناخت عمیقی از آفریقا ندارند، زمینه‌ای ضروری فراهم می‌کند؛ زیرا آفریقا در رسانه‌ها، آموزش، سیاست عمومی و دیپلماسی غرب معمولاً سطحی و گذرا دیده شده است.

 دو مانع تاریخی توسعه آفریقا

استودول در آغاز کتاب دو عامل بنیادین عقب‌ماندگی اقتصادی آفریقا را برجسته می‌کند؛ عواملی که برخلاف تصور عمومی، نه فساد و نه جنگ در صدر آن‌ها قرار ندارند. عامل نخست، تراکم جمعیتی پایین آفریقا تا دوره‌های اخیر است؛ وضعیتی که از بیماری‌های گرمسیری گسترده و فاجعه چندصدساله تجارت برده ناشی شده بود.

عامل دوم، استعمار کم‌هزینه اروپایی است. قدرت‌های استعماری در آفریقا تقریباً سرمایه‌گذاری جدی در آموزش و زیرساخت‌های عمومی نکردند و قاره را برای استقلال آماده نساختند. وقتی موج استقلال از اواخر دهه ۱۹۵۰ آغاز شد، سطح سواد و مهارت عددی در آفریقا از همه مناطق دیگر جهان پایین‌تر بود.

اما تصویر جمعیتی کتاب هراس‌آلود نیست. استودول تأکید می‌کند که تراکم جمعیتی آفریقا سرانجام در حال نزدیک شدن به سایر مناطق است. تا سال ۲۰۳۰، تراکم جمعیتی آفریقا به سطح آسیا در سال ۱۹۶۰ می‌رسد و تا پایان قرن، پنج کشور از ۱۰ کشور پرجمعیت جهان آفریقایی خواهند بود. از نگاه او، رشد سریع جمعیت می‌تواند فرصتی برای تعمیق توسعه، افزایش ثروت و ارتقای جایگاه آفریقا در اقتصاد جهانی باشد.

 نسخه آسیایی برای آفریقا

استودول آشکارا طرفدار الگوی توسعه آسیایی است. در این الگو، توسعه باید با حداکثرسازی تولید کشاورزی آغاز شود. سپس دولت باید سرمایه و استعداد کارآفرینانه را به سمت صنعت هدایت کند؛ زیرا تولید صنعتی ارزش افزوده بیشتری از کشاورزی ایجاد می‌کند. در مرحله بعد، دولت باید بر نظام مالی کنترل سخت‌گیرانه داشته باشد تا پس‌انداز ملی افزایش یابد، فرار سرمایه محدود شود و اعتبارات ترجیحی به بخش‌های راهبردی برسد.

از نگاه او، صادرکنندگان باید در اولویت قرار گیرند؛ زیرا صادرات ارزآوری دارد و بنگاه‌هایی که در بازار جهانی رقابت می‌کنند، معمولاً به کارایی و فناوری بالاتر نیاز دارند. با این حال، همین نسخه ساده در عمل با دشواری‌های بزرگ روبه‌روست. کنترل دولتی بر نظام مالی می‌تواند به رانت‌خواری و تقدم روابط سیاسی بر معیارهای فنی در تخصیص اعتبار منجر شود.

کتاب سپس به نمونه‌هایی از کشورهایی می‌پردازد که از نظر رشد اقتصادی از بخش بزرگی از آفریقا متمایز شده‌اند. اما همین نمونه‌ها نشان می‌دهند که تعمیم تجربه آن‌ها به کل قاره دشوار است. بوتسوانا از ثبات، همسایگی با آفریقای جنوبی، یکپارچگی نسبی قومی و ذخایر عظیم الماس سود برده است. خود استودول نیز می‌نویسد که در بوتسوانا، طراحی راهبرد تحول اقتصادی به اندازه کشورهای فاقد منابع در شرق آسیا ضروری نبود؛ همین نکته اعتبار این نمونه را به‌عنوان الگوی عمومی کاهش می‌دهد.

موریس نیز نمونه‌ای خاص است؛ جزیره‌ای کوچک، دور از سرزمین اصلی آفریقا، با جمعیتی ۱.۲ میلیون نفری و ترکیب قومی متفاوت که از اقتصاد شکر به صنعت سبک، منسوجات، فرآوری ماهی و خدمات مالی گذر کرده است. هرچند موریس در نهادهای قاره‌ای خود را آفریقایی می‌داند، اما از نظر اقتصادی بسیار نامتعارف‌تر از آن است که بتوان آن را الگوی عمومی آفریقا دانست.

 اتیوپی و رواندا؛ رشد سریع، نهادهای شکننده

دو نمونه جدی‌تر کتاب، اتیوپی و رواندا هستند. اتیوپی در دوره ملس زناوی، پس از سال‌ها جنگ، پیشرفت چشمگیری داشت. اصلاحات کشاورزی، خدمات ترویجی، تأمین مالی خرد، شبکه‌های جدید جاده‌ای و افزایش سالانه ۵ درصدی عملکرد غلات از سال ۲۰۰۴، به کاهش فقر شدید و افزایش امید به زندگی کمک کرد. سپس کشور به سمت صنعت و ایجاد مناطق صنعتی، عمدتاً با حضور سرمایه‌گذاران چینی، حرکت کرد.

اما این موفقیت بر ائتلافی سیاسی استوار بود که قدرت زیادی به اقلیت تیگرای و شخص زناوی می‌داد. پس از مرگ او در سال ۲۰۱۲، خلأ سیاسی ایجاد شد و اتیوپی از بحرانی به بحران دیگر رفت. بنابراین، رشد سریع اقتصادی این کشور با خطر دائمی بازگشت جنگ و بی‌ثباتی همراه بوده است.

رواندا نیز زیر رهبری پل کاگامه رشد چشمگیری را تجربه کرد و بین سال‌های ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۹ میانگین رشد سالانه تولید ناخالص داخلی آن به ۷.۸ درصد رسید. اما این رشد بر دولتی بسیار متمرکز، امنیتی و سرکوبگر استوار بوده است؛ دولتی که نقد را تحمل نکرده، مخالفان را مرعوب کرده و حتی در خارج از کشور با دشمنان خود برخورد کرده است. اگرچه برخی در آفریقا چنین الگوی «دیکتاتور روشن‌بین» را جذاب می‌دانند، اما تمرکز شدید قدرت، نهادها را تضعیف می‌کند و پس از خروج رهبر، خطر خلأ سیاسی، خشونت و آشفتگی را افزایش می‌دهد.

رواندا از جهت دیگری نیز الگوی مناسبی برای دیگر کشورهای آفریقایی نیست. این کشور از منابع جمهوری دموکراتیک کنگو و سطح بسیار بالای کمک خارجی بهره برده است؛ جریان‌هایی که بسیاری از کشورهای آفریقایی به آن دسترسی ندارند.

نقد کمک غربی و آینده آفریقا

یکی از بخش‌های قوی کتاب، نگاه هم‌زمان انتقادی و منصفانه به کمک‌های غربی است. استودول ادعای بی‌فایده بودن کمک خارجی را رد می‌کند و نشان می‌دهد که از سال ۲۰۰۰، مرگ‌ومیر نوزادان و شیوع مالاریا در آفریقا تقریباً نصف شده و این پیشرفت با کمک‌های بین‌المللی در سلامت پیوند دارد. او یادآوری می‌کند که چین پس از مائو و پیش از آن کره جنوبی و تایوان نیز از کمک‌های خارجی بزرگ بهره برده‌اند.

اما نقد اصلی او متوجه بی‌ثباتی فکری و ایدئولوژیک کمک‌های غربی است. از نگاه او، نهادهای کمک‌رسان غربی مانند «صنعت مد» عمل می‌کنند و مدام به‌دنبال راه‌حل‌های ساده و جادویی می‌گردند، در حالی که توسعه پیچیده است. آن‌ها به دلیل حساسیت سیاسی، از اصلاحات ارضی، اعتبار برای کشاورزان و حمایت از تعاونی‌های کشاورزی پرهیز می‌کنند؛ در حالی که کشاورزی در کشورهای ثروتمند خود به‌شدت به همکاری‌های جمعی وابسته است. همچنین، پرهیز غرب از همکاری با دولت‌های آفریقایی و تکیه بیش از حد بر سازمان‌های غیردولتی، می‌تواند ضعف ظرفیت دولت را تشدید کند.

در پایان، تصویر کتاب از آینده آفریقا محتاطانه خوش‌بینانه است. آفریقا بیش از هر زمان دیگری وارد میدان توجه جهان می‌شود. اگر رشد ۴ درصدی ادامه یابد، اقتصاد قاره در یک دهه ۵۰ درصد بزرگ‌تر خواهد شد. با این حال، آینده آفریقا یکدست نیست: شرق آفریقا و بخش‌های ساحلی غرب آفریقا می‌توانند به کانون‌های رشد تبدیل شوند، اما کشورهای محصور در خشکی ساحل و مناطق شمالی غرب آفریقا با فقر و بی‌ثباتی سیاسی دست‌وپنجه نرم خواهند کرد. جهان دیگر نباید از آفریقا به‌عنوان قاره‌ای یکسره بحران‌زده سخن بگوید، بلکه باید میان بخش‌های امیدوارکننده و بخش‌های گرفتار تمایز بگذارد.

اخبار برگزیدهاقتصاد کلان
شناسه : 584121
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *