بحران فراموش شده؛ آیا تب هوش مصنوعی همان جنون راهآهن قرن نوزدهم است؟

فایننشال تایمز: بحران مالی ۱۸۷۳، اگرچه در حافظه عمومی بازارها زیر سایه سقوط ۱۹۲۹ و بحران ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ قرار گرفته، از نگاه لیاکات احمد (نویسنده، مورخ مالی و مدیر سرمایهگذاری برجسته) در کتاب جدیدش یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ مالی جهان است. این بحران از دل رونق عظیم سرمایهگذاری در راهآهن، کانالها، کابلهای زیردریایی و گسترش بازارهای مالی بیرون آمد؛ رونقی که شباهتهایی جدی با تب امروز هوش مصنوعی دارد. سقوط ۱۸۷۳ به بحران اعتباری جهانی، افت شدید وامدهی فرامرزی، رکود قیمتی، تنشهای سیاسی و بازآرایی رابطه میان سرمایه، دولت و ژئوپلیتیک منجر شد.
جهان صنعت نیوز – برای بیشتر فعالان بازار، دولت و کسبوکار، نمونههای کلاسیک بحران مالی جهانی سقوط ۱۹۲۹ و بحران مالی ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ است. اما کتاب جدید لیاکات احمد، بحران سقوط ۱۸۷۳را به مرکز توجه بازمیگرداند؛ بحرانی که نه شبیه ۱۹۲۹ بود و نه مشابه بحران مالی معاصر، اما در شکلگیری جهان مدرن نقشی تعیینکننده داشت.
شدت بحران چشمگیر بود. در ماه مه، سهام در وین تنها در یک روز ۴۵ درصد سقوط کرد. در سپتامبر همان سال، بانک سرمایهگذاری مهم آمریکا، Jay Cooke & Company، فروپاشید و بورس نیویورک ناچار به تعلیق معاملات شد. وحشت در بازار اوراق قرضه شکل گرفت و سرایت بحران، تنگنای اعتباری جهانی به وجود آورد. تا سال ۱۸۷۶، وامدهی فرامرزی از مسیر لندن ۸۰ درصد کاهش یافت.
به روایت احمد، پیامد بحران فقط مالی نبود. در سراسر جهان، احساس بیعدالتی و سرخوردگی گسترش یافت و سیاست به مسیری تیرهتر رفت. همین پیوند میان فروپاشی مالی، نارضایتی اجتماعی و رادیکال شدن سیاست، یکی از محورهای مهمی است که برای امروز نیز معنادار است.
رونق زیرساختی پیش از سقوط
بحران ۱۸۷۳ از دل یک دوره رونق طولانی در دهههای ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ بیرون آمد. این رونق سه عامل اصلی داشت. نخست، نبود جنگ جهانی، هرچند جنگهای کوچکتر فراوان بودند. دوم، جهش سرمایهگذاری در زیرساختها؛ بهویژه راهآهن، اما همچنین کانالها و کابلهای زیردریایی. سوم، نوسازی نظام مالی.
در این دوره دولتها بدهی خود را منظمتر منتشر میکردند و خاندان بانکی روچیلد در بسیاری از این فرآیندها نقش مهمی داشت. از آنجا که نظام مالی بر فلزات گرانبها تکیه داشت، کشف منابع جدید طلا ظرفیت تأمین مالی را افزایش داد. همزمان، طبقه متوسط رو به رشد در آمریکا و اروپا به سرمایهگذاری در سهام و اوراق قرضه روی آورد.
نتیجه، انفجار فعالیت مالی بود. طی ۲۵ سال، ارزش کل داراییهای مالی در لندن، پاریس و نیویورک سه برابر شد و به ۶۰ میلیارد دلار رسید. بخش مهمی از این منابع وارد اقتصاد واقعی شد. در همین دوره، سرمایهگذاری سالانه در اقتصادهای غربی از ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی به بیش از ۱۵ درصد رسید؛ سطحی که تا آن زمان بیسابقه بود.
پروژههای بزرگ با اوراق بهادار تأمین مالی شدند. اتصال سواحل آمریکا از طریق پیوند راهآهن Central Pacific و Union Pacific در سال ۱۸۶۹، افتتاح کانال سوئز شش ماه بعد، و اتصال بمبئی به کلکته از طریق راهآهن در سال ۱۸۷۰، نمادهای این موج بزرگ زیرساختی بودند.
از سازندگی تا سفتهبازی
دستاوردهای ماندگار آن دوره با حباب و افراط مالی همراه بود. بازار املاک وین به شدت داغ شد. در برلین طی سه سال ۴۵۰ عرضه اولیه سهام انجام گرفت. حتی کشورهایی با ریسک بالا نیز توانستند به بازارهای مالی دسترسی پیدا کنند. در سال ۱۸۶۷، سلطان عثمانی و خدیو مصر سفری مشترک به لندن و پاریس انجام دادند که میتوان آن را یکی از نخستین نمونههای نمایش بازاریابی بدهیهای پرریسک دانست.
در روایت احمد، آمریکا تنها مرکز پویایی نبود؛ اروپا نیز سرشار از انرژی، رقابت، سازندگی، بلندپروازی و سفتهبازی بود. سازندگان، رویاپردازان، کلاهبرداران و سرمایهگذاران در رقابتی فشرده برای اعتبار، ثروت و غنیمت مالی حضور داشتند.
اما بخش مرکزی استدلال احمد به پیامد پولی بحران بازمیگردد. به باور او، سقوط ۱۸۷۳ به دلیل تغییر ناگهانی و غیرضروری در نظام پولی قرن نوزدهم، به کشمکشی ضدتورمی تبدیل شد. بریتانیا، پرتغال، ترکیه و برزیل ارزهای خود را به طلا گره زده بودند. آلمان، اتریش، هند و چین به نقره وابسته بودند. فرانسه و آمریکا نیز به هر دو فلز اتکا داشتند. همزمان با بحران، دولتهای نگران از نقره فاصله گرفتند و به سمت نظامی متمرکزتر بر طلا حرکت کردند.
این تغییر باعث سقوط قیمت نقره شد و پایه پولی نظام مالی جهانی را کوچکتر کرد. در نتیجه، عرضه اعتبار کاهش یافت و روند کاهش قیمتها آغاز شد. قیمت کالاها و مصرفکننده افت کرد، اما ارزش بدهیها ثابت ماند. این وضعیت ثروت را از بدهکاران به طلبکاران منتقل کرد و نظم اجتماعی را تغییر داد.
دامداران، کشاورزان و صاحبان کسبوکار که درآمد اسمی کمتری داشتند، برای بازپرداخت بدهیهای خود تحت فشار قرار گرفتند. منازعه میان نظام سخت مبتنی بر طلا و گزینه نرمتر مبتنی بر نقره و پول کاغذی، به یکی از موضوعات مهم سیاست آمریکا و کنگره تبدیل شد. این روند ضدتورمی تا کشف منابع جدید طلا در آفریقای جنوبی در سال ۱۸۸۶ ادامه یافت.
درسهای ۱۸۷۳ برای تب هوش مصنوعی
سه درس اصلی از بحران ۱۸۷۳ برای امروز قابل درک است. نخست، در آن دوره مرز میان مالیه، حاکمیت و اجبار سیاسی بسیار کمرنگ بود. پس از جنگ ۱۸۷۰ و ۱۸۷۱، زمانبندی بازپرداخت غرامت فرانسه به آلمان تعیین میکرد که نیروهای آلمانی چه زمانی خاک فرانسه را ترک کنند. مصر نزدیک به ورشکستگی ناچار شد سهم ۴۴ درصدی خود در کانال سوئز را بفروشد و از نفوذ خود بکاهد. عثمانی نیز به دلیل تنگنای مالی، حق جمعآوری مالیات را به بانکی اروپایی واگذار کرد.
درس دوم به ماهیت حبابها مربوط است. امروز در والاستریت، رونق هوش مصنوعی گاه با موج راهآهن قرن نوزدهم مقایسه میشود؛ دورهای که زیرساختی ضروری به دست ماجراجویان، نوابغ و سفتهبازان ساخته شد. آنچه تب راهآهن را به بحران تبدیل کرد، عملکرد عملیاتی ناامیدکننده یکی از شرکتهای کلیدی، یعنی Northern Pacific Railway، بود که با تأخیرهای ساختوساز مواجه شد. به تعویق افتادن درآمدها، بانکی را که بیش از حد در معرض ریسک قرار داشت به سقوط کشاند.
معادل امروزی چنین وضعیتی میتواند تأخیر در برنامه بهبود مدلها و توسعه مراکز داده توسط شرکتهایی مانند Anthropic و OpenAI باشد. البته تب هوش مصنوعی نسبت به تب راهآهن بیشتر بر سهام و کمتر بر بدهی متکی است و از این نظر در ظاهر مقاومتر به نظر میرسد. اما از سوی دیگر، یکی از داراییهای کلیدی آن، یعنی نیمهرساناها، عمر اقتصادی بسیار کوتاهتری از ریل، زمین و زیرساخت فیزیکی راهآهن دارد. احمد یادآوری میکند که تا سال ۱۸۷۹ بیش از نیمی از اوراق قرضه راهآهن آمریکا بهرهای پرداخت نمیکردند.
بحرانی متفاوت از نسخه ۱۹۲۹ و ۲۰۰۸
درس سوم به پیامدهای بحران مربوط است. بسیاری از اقتصاددانان معتقدند بحران ۱۹۲۹ به دلیل نبود یک قدرت مسلط برای مداخله و تثبیت بازارها تشدید شد. چارلز کیندلبرگر این وضعیت را چنین خلاصه کرد که بریتانیا دیگر نمیتوانست و آمریکا نمیخواست نقش رهبر را ایفا کند. بن برنانکی نیز در کارهای دانشگاهی خود فقدان حمایت از بانکها را عامل مرگبار بحران دانست. واکنش آمریکا به بحران ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ نیز در واقع پاسخی معکوس به تجربه ۱۹۲۹ بود: رهبری قاطع، محرک مالی و نجات بانکها.
اما بحران ۱۸۷۳ در این چارچوب نمیگنجد. نظام مالی آن زمان چندقطبیتر بود. لندن در تأمین سرمایه برتری داشت، نیویورک در حال ظهور بود و فرانسه حدود یکسوم ذخایر جهانی طلا و نقره را در اختیار داشت و میان بلوکهای طلا و نقره نقش متوازنکننده ایفا میکرد.
با وجود نبود محرک اقتصادی، چهار اقتصاد بزرگ جهان در ۲۰ سال پس از بحران به طور سالانه ۲.۵ درصد رشد کردند؛ همان نرخی که در دوره رونق پیش از بحران ثبت شده بود و حتی سریعتر از رشد جهان ثروتمند پس از نسخه درمانی برنانکی در قرن حاضر بود. نزدیکترین معادل امروزی منازعات سیاسی قرن نوزدهم بر سر طلا و نقره، میتواند جنبشهای پوپولیستی علیه بانکهای مرکزی مستقل باشد.
جهان امروز نیز با تب زیرساختی خود روبهروست و دیگر رهبری قطعی آمریکا را نمیتوان مفروض گرفت. از سوی دیگر، کشورهای ثروتمند پیشاپیش بیش از حد به محرکهای اقتصادی متکی شدهاند. به همین دلیل، بحران قرن نوزدهم شاید بهترین نمونه تاریخی برای فهم لحظه کنونی باشد؛ بحرانی که هم به رونق امروز شباهت دارد و هم از الگوهای آشنای ۱۹۲۹ و ۲۰۰۸ فاصله میگیرد.
اخبار برگزیدهاقتصاد کلانلینک کوتاه :