شورش علیه نولیبرالیسم ؛ داستان فروپاشی یک نظم اقتصادی

برانکو میلانوویچ، اقتصاددان صربستانی-آمریکایی در مقالهای که در فارن پالیسی منتشر شده، استدلال میکند که جهانیسازی نولیبرالی که از اوایل دهه ۱۹۸۰ تا حدود سال ۲۰۲۰ بر اقتصاد جهان مسلط بود، بر دو ستون اصلی «جهانوطنی» و «رقابت» بنا شده بود. همین دو ویژگی توانستند رشد اقتصادی بیسابقهای در مقیاس جهانی ایجاد کنند، اما در نهایت به عامل فروپاشی این نظم نیز تبدیل شدند. از نگاه او، برخورد جهانوطنی با مرزهای سیاسی دولت-ملتها و پیامدهای اجتماعی و اخلاقی رقابت بیحدوحصر، زمینه ظهور نارضایتیهای گسترده اجتماعی، رشد پوپولیسم و جایگزینی تدریجی جهانیسازی نولیبرال با سیاستهای حمایتگرایانه و ناسیونالیستی را فراهم کرد.
جهان صنعت نیوز – اگر قرار باشد جهانیسازی نولیبرالی که از اوایل دهه ۱۹۸۰ تا حدود سال ۲۰۲۰ بر اقتصاد جهان حاکم بود در چند واژه خلاصه شود، دو مفهوم بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارند: جهانوطنی و رقابت. برانکو میلانوویچ معتقد است همین دو ویژگی که موتور محرک موفقیت نولیبرالیسم بودند، در نهایت به عوامل اصلی افول آن نیز تبدیل شدند.
از نگاه او، جهانوطنی از همان نخستین سالهای شکلگیری اندیشه نولیبرال جایگاهی محوری داشت. این دیدگاه بر این فرض استوار بود که همه انسانها، فارغ از ملیت و مرزهای جغرافیایی، از اهمیت یکسان برخوردارند و در صورت فراهم بودن شرایط مناسب اقتصادی میتوانند وضعیت زندگی خود را بهبود بخشند. این شرایط شامل امنیت مالکیت خصوصی، تجارت آزاد، مالیاتهای پایین و نظام حقوقی قابل اتکا بود.
در چنین چارچوبی، دولت ملی نقش کمرنگتری پیدا میکرد و افراد آزاد بودند منافع شخصی خود را در مقیاسی جهانی دنبال کنند. جهان مطلوب نولیبرالیسم، جهانی بود که در آن دولتها تا حد امکان کوچک و کماثر باشند و آنچه اهمیت واقعی دارد، جریان آزاد کالا، سرمایه، فناوری و نیروی کار باشد.
اما جهانوطنی به تنهایی برای تحقق این چشمانداز کافی نبود. این نظم اقتصادی به عنصر دیگری به نام رقابت نیز نیاز داشت. افراد باید بتوانند بدون توجه به مرزهای ملی با یکدیگر رقابت کنند و انگیزه لازم برای این رقابت را نیز از طریق دستیابی به ثروت، موفقیت و منزلت اجتماعی به دست آورند.
چهار دهه رشد اقتصادی بیسابقه
به باور میلانوویچ، ترکیب جهانوطنی و رقابت نتایج اقتصادی قابل توجهی به همراه داشت. طی چهار دهه میان سالهای ۱۹۸۰ تا ۲۰۲۰، تولید ناخالص داخلی سرانه جهان بیش از دو برابر شد و از حدود ۷۷۰۰ دلار به نزدیک ۱۷ هزار دلار رسید. این به معنای رشد متوسط سالانه ۲.۱ درصدی درآمد سرانه در مقیاس جهانی بود؛ نرخی که برای دورهای چهل ساله بسیار چشمگیر محسوب میشود.
در همین دوره جمعیت جهان نیز تقریباً دو برابر شد. ترکیب رشد درآمد سرانه و افزایش جمعیت موجب شد حجم کل کالاها و خدمات تولیدشده در جهان تقریباً چهار برابر شود.
اما این موفقیت جهانی نتوانست حمایت سیاسی لازم را در کشورهای ثروتمند حفظ کند. آنچه برای رأیدهندگان در آمریکا و دیگر اقتصادهای پیشرفته اهمیت داشت، متوسط رشد جهانی نبود، بلکه تجربه روزمره خود آنها بود. در بسیاری از این کشورها بخش بزرگی از جمعیت تنها رشد درآمدی حدود یک درصد در سال را تجربه کرد، در حالی که درآمد گروههای پردرآمد دو تا سه برابر سریعتر افزایش یافت.
به همین دلیل، نولیبرالیسم نه تنها به عنوان نظمی شناخته شد که به سود ثروتمندان عمل میکند، بلکه در مقایسه با دورههای پیشین نیز نتوانست رشد اقتصادی فراگیرتری ایجاد کند. میلانوویچ تأکید میکند که تقریباً در تمام سطوح توزیع درآمد در آمریکا، به استثنای بالاترین طبقات، نرخ رشد درآمد در دوران نولیبرال کمتر از دورههای پیش از آن بود.
برخورد جهانوطنی با واقعیت سیاست
در ظاهر، جهان به سمت تحقق آرمان نولیبرالی حرکت میکرد؛ جهانی که در آن مرزها اهمیت کمتری دارند و موفقیت افراد بیش از هر چیز به توانایی، مهارت و تلاش آنها وابسته است. فناوریهای ارتباطی نیز این روند را تقویت کردند و رقابت را در مقیاسی جهانی گسترش دادند.
اما این نظم در درون خود تناقضهایی داشت. نخستین مشکل آنجا ظاهر شد که جهانوطنی با ساختار سیاسی مبتنی بر دولت-ملتها برخورد کرد. در حالی که اقتصاد نولیبرالی افراد را فراتر از مرزها تعریف میکرد، سیاست همچنان در چارچوب ملی عمل میکرد.
برندگان جهانیسازی نولیبرال، به ویژه در کشورهای ثروتمند، جهانوطنی را نوعی فضیلت اخلاقی میدانستند. آنها نه تنها رفاه هموطنان کمدرآمد خود را مهمتر از رفاه خارجیها تلقی نمیکردند، بلکه گاه ناکامی اقتصادی این گروهها را نشانه ضعف شخصی یا اخلاقی میدانستند.
در چنین فضایی، موفقیت اقتصادی به معیاری برای ارزشگذاری اخلاقی افراد تبدیل شد. همانگونه که دنگ شیائوپینگ گفته بود، «ثروتمند شدن افتخارآمیز است». اما کسانی که در این رقابت بازنده بودند، احساس میکردند به حاشیه رانده شدهاند و مورد بیتوجهی قرار گرفتهاند.
کارگران و طبقات متوسط در کشورهای صنعتی شاهد انتقال سرمایه و اشتغال به نقاط دوردست جهان بودند و وعدههای مربوط به ایجاد مشاغل جایگزین در بسیاری از موارد محقق نشد. از نگاه آنها، تمایل شرکتها و سرمایهگذاران به جستوجوی فرصتهای سودآور در خارج از کشور، بیاعتنایی به وضعیت نیروی کار داخلی تلقی میشد.
بحران مالی و ظهور نارضایتی سیاسی
این نارضایتیها به تدریج به بیثباتی سیاسی در دموکراسیهای ثروتمند تبدیل شد. بحران مالی جهانی سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ نیز شکافهای پنهان را آشکارتر کرد.
به باور میلانوویچ، این بحران برای بسیاری از مردم اثبات کرد که نخبگان اقتصادی دغدغهای نسبت به گروههای عقبمانده ندارند و زمانی که هزینههای بحران باید پرداخت شود، تلاش میکنند بار اصلی آن بر دوش دیگران قرار گیرد.
در گذشته چنین نارضایتیهایی میتوانست هم به رشد جریانهای چپ رادیکال و هم راست افراطی منجر شود. اما در دهههای اخیر، احزاب چپ به دلیل شکست تجربه سوسیالیسم دولتی یا نزدیکی خود به سیاستهای بازارمحور، اعتبار گذشته را از دست داده بودند.
نکته مهم از نگاه میلانوویچ آن است که اوج جهانیسازی نولیبرال نه تحت حکومتهای راستگرا، بلکه در دوران دولتهایی مانند بیل کلینتون در آمریکا، تونی بلر در بریتانیا و فرانسوا میتران در فرانسه تحقق یافت؛ دولتهایی که دستکم در ظاهر به اردوگاه چپ تعلق داشتند.
در نتیجه، بخش بزرگی از ناراضیان به سمت احزاب راستگرا گرایش پیدا کردند؛ احزابی که بر همبستگی ملی، اولویت دادن به شهروندان داخلی و بازگرداندن مشاغل صنعتی تأکید میکردند.
از جهانیسازی به حمایتگرایی
پیامد این تحول سیاسی، عقبنشینی تدریجی جهانیسازی نولیبرال و ظهور رویکردی بود که میلانوویچ آن را نئومرکانتیلیسم مینامد. در این الگو، کشورها بیش از گذشته از ابزارهایی مانند محدودیتهای تجاری، مصادره داراییهای خارجی، ممنوعیت واردات و تعرفههای سنگین استفاده میکنند تا جریان آزاد کالا و سرمایه را کنترل کنند.
محدود کردن مهاجرت نیز نسبتاً آسانتر بود، زیرا حتی در دوران اوج جهانیسازی نیز حمایت سیاسی گستردهای از آزادی کامل جابهجایی نیروی کار وجود نداشت.
اما رقابت بیوقفه تنها پیامدهای اقتصادی و سیاسی نداشت. این رقابت همراه با پیشرفت فناوری بسیاری از فعالیتهایی را که پیشتر در چارچوب خانواده انجام میشد به بازار منتقل کرد. خدماتی مانند مراقبت از کودکان، سالمندان، آشپزی و سایر امور خانگی به فعالیتهای اقتصادی قابل خرید و فروش تبدیل شدند.
به اعتقاد میلانوویچ، این روند موجب تضعیف برخی هنجارهای اجتماعی و خانوادگی شد و احساس گسترش مادیگرایی و منفعتطلبی را تقویت کرد. همین برداشت نیز به رشد جریانهای راست ضدسیستم کمک کرد؛ جریانهایی که علاوه بر وعده بازگرداندن مشاغل، از احیای ارزشهای سنتی و بازگرداندن احترام اجتماعی به گروههای ناراضی سخن میگفتند.
میلانوویچ نتیجه میگیرد که نولیبرالیسم قربانی موفقیتهای خود شد. همان جهانوطنی و رقابتی که دههها موتور رشد اقتصادی جهانی بودند، در نهایت زمینه ظهور سیاستهای حمایتگرایانه، محدودیتهای تجاری، مخالفت با مهاجرت و بازگشت گرایشهای ملیگرایانه را فراهم کردند. به تعبیر میلانوویچ، سرنوشت نولیبرالیسم شباهت زیادی به تراژدیهای یونان باستان دارد؛ جایی که ویژگیهای اصلی موفقیت یک نظام، در نهایت به علت سقوط آن تبدیل میشوند.
اقتصاد کلانپیشنهاد ویژهلینک کوتاه :