جنگ با پیروزی تمام نمیشود | چرا ایران تسلیم بی قید و شرط آمریکا نخواهد شد؟

آیا میتوان با قدرت نظامی آنقدر دشمن را شکست داد که دیگر نیازی به مذاکره نباشد؟ فارن افرز در تحلیلی پاسخ منفی میدهد. از نگاه این نشریه، پیروزی نظامی به معنای دستیابی به اهداف سیاسی صرفاً از طریق جنگ، بیش از آنکه یک واقعیت تاریخی باشد، یک افسانه خطرناک است. تقریباً همه جنگهای مدرن زمانی پایان یافتهاند که طرفهای درگیر، حتی پس از شکست سنگین یکی از آنها، شرایطی را برای توقف جنگ پذیرفتهاند. جنگ خلیج فارس، عراق، افغانستان و حتی شکست آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم از نظر شاهدی بر همین مدعاست. اهمیت این استدلال برای جنگهای امروز بیشتر است. تصور امکان وادارکردن ایران به تسلیم بدون قیدوشرط، شکست کامل روسیه یا اوکراین و حتی پیروزی سریع در جنگ احتمالی چین و آمریکا بر سر تایوان میتواند کشورها را وارد جنگهایی کند که آغازشان آسانتر از پایاندادن به آنهاست.
جهان صنعت نیوز – پیروزی نظامی ایدهای وسوسهکننده است؛ یک عملیات کوتاه و قدرتمند، نابودی توان دشمن و تحمیل خواستههای سیاسی بدون آنکه نیازی به مصالحه باشد. اما سه پژوهشگر حوزه جنگ و سیاست بینالملل در فارن افرز معتقدند همین تصور یکی از خطرناکترین سوءبرداشتهایی است که سیاستگذاران را به آغاز یا ادامه جنگ سوق میدهد. جنگ آمریکا با ایران، جنگ غزه، حملات اسرائیل به لبنان و ایران و جنگ روسیه و اوکراین نمونههایی از حضور همین منطق در سیاست معاصر است. دولت ترامپ در آغاز جنگ با ایران انتظار داشت قدرت نظامی بتواند تهران را به تسلیم بدون قیدوشرط وادار کند، اما نتیجه گرفتارشدن در یک بنبست بود.
استدلال نویسندگان در یک گزاره خلاصه میشود. جنگ برای نابودی کامل توان مقاومت دشمن نیست؛ جنگ ابزاری برای تغییر شرایط معاملهای است که در نهایت به پایان درگیری منجر میشود.
دشمن شکست میخورد، اما الزاماً جنگ تمام نمیشود
ابتدا میان «پیروزی» و «پیروزی نظامی» باید تمایز گذاشت. پیروزی یعنی دستیابی به اهداف سیاسی که کشور به خاطر آنها وارد جنگ شده است. اما پیروزی نظامی حامل معنای دیگری است و دستیابی به همان اهداف از طریق میدان نبرد و بدون نیاز واقعی به مصالحه است. این تصور بر این فرض استوار است که میتوان دشمن را آنقدر ضعیف کرد که دیگر انتخابی جز پذیرفتن خواستههای طرف پیروز نداشته باشد. نشریه فارن افرز این فرض را رد میکنند.
تقریباً همیشه امکان ادامه مقاومت وجود دارد؛ حتی زمانی که ارتش متعارف یک کشور شکست خورده، پایتخت آن سقوط کرده و بخش بزرگی از قلمرو آن اشغال شده باشد. مقاومت میتواند از جنگ متعارف به شورش، جنگ چریکی و سایر اشکال نامتقارن تغییر شکل دهد. به همین دلیل، نابودی ارتش دشمن با پایان جنگ یکسان نیست.
نشریه فارن افرز برای نشاندادن استثناییبودن نابودی کامل دشمن به کارتاژ اشاره میکند؛ شهری که روم در پایان جنگ سوم پونیک نابود کرد و بازماندگان آن را به بردگی گرفت. اما در دوران مدرن تقریباً هیچ جنگی با چنین نابودی کاملی پایان نیافته است. از پایان جنگهای ناپلئونی در ۱۸۱۵، طرفهای شکستخورده در جنگهای بین کشورها بهطور میانه تنها هشت درصد نیروهای خود را از دست دادهاند. در دوسوم موارد، این میزان کمتر از ۱۰ درصد بوده است. بنابراین کشورها معمولاً بسیار پیش از آنکه توان فیزیکی ادامه جنگ را از دست بدهند، شکست و شرایط نامطلوب پایان جنگ را میپذیرند.
جنگ خلیج فارس؛ پیروزی بدون نابودی عراق
یکی از نمونههای مهم جنگ خلیج فارس در سالهای ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ است؛ جنگی که معمولاً بهعنوان نمونه کلاسیک یک پیروزی قاطع نظامی آمریکا معرفی میشود. ائتلاف به رهبری آمریکا ارتش عراق را شکست داد و کویت را آزاد کرد. اما جنگ زمانی پایان یافت که ائتلاف آتشبس یکجانبه اعلام کرد و عراق نیز جنگ را متوقف کرد. پس از آن، ژنرال نورمن شوارتسکف از بغداد خواست هیأتی نظامی برای مذاکره درباره جداسازی نیروها به فرودگاه صفوان اعزام کند. نتیجه بهشدت به نفع آمریکا و متحدانش بود؛ کویت آزاد شد و صدام حسین دستاوردهای جنگ را از دست داد. اما ارتش عراق نابود نشده بود. از بیش از یک میلیون نیروی عراقی، حداکثر حدود ۵۰ هزار نفر کشته و ۷۵ هزار نفر زخمی شده بودند. بیش از ۸۰۰ هزار سرباز باقی مانده بودند و امکان ادامه جنگ وجود داشت. تصمیم صدام به توقف جنگ بنابراین صرفاً نتیجه ناتوانی مطلق نبود. بغداد شرایط توقف جنگ را در مقایسه با هزینه ادامه آن پذیرفت.
عراق ۲۰۰۳؛ سقوط بغداد چرا جنگ را تمام نکرد؟
همین عراق ۱۲ سال بعد نمونه معکوسی ارائه کرد. در سال ۲۰۰۳، ارتش عراق تنها پس از چند هفته جنگ متلاشی شد. بغداد سقوط کرد و نیروهای ارتش سلاحها و یونیفرمهای خود را کنار گذاشتند. اگر نابودی ارتش متعارف برای پایان جنگ کافی بود، جنگ عراق باید همانجا تمام میشد. اما نشد.
بخشی از بعثیهای سنی شرایط سیاسی پس از سقوط صدام زندگی زیر حکومتی مستقرشده با حمایت آمریکا و تحت سلطه نیروهای سیاسی شیعه را نپذیرفتند و جنگ را به شکل شورش ادامه دادند. ارتش آمریکا در سال ۲۰۰۳ کمتر از سه هزار تلفات داشت، اما طی هشت سال بعد بیش از ۳۳ هزار تلفات متحمل شد. بنابراین سقوط بغداد و نابودی ارتش رسمی عراق پایان جنگ نبود؛ زیرا گروههایی که توان ادامه مقاومت داشتند، شرایط سیاسی موجود را بدتر از هزینه جنگیدن میدانستند.
افغانستان؛ شکست نظامی که ۱۹ سال بعد به پیروزی طالبان رسید
افغانستان مثال روشنتری است. تا میانه سال ۲۰۰۲، آمریکا ارتش طالبان را شکست داده، کابل را تصرف کرده و رهبران این گروه را از کشور بیرون رانده بود. اما طالبان شرایط سیاسی پیشنهادشده را نپذیرفت. پس از سقوط کابل، نمایندگان حکومت سابق برای دستیابی به توافقی که به آنها وضعیت حقوقی و نقشی در افغانستان جدید بدهد، به آمریکا نزدیک شدند. دولت جورج بوش که تصور میکرد به پیروزی نظامی دست یافته و نیازی به معامله با دشمن شکستخورده ندارد، این پیشنهادها را رد کرد. طالبان نیز به جنگ نامتقارن روی آورد. تیجه دو دهه جنگ بود که سرانجام در سال ۲۰۲۱ با بازگشت طالبان به کابل و خروج آمریکا پایان یافت.
این نمونه نشان میدهد حتی زمانی که عدم توازن قدرت نظامی بسیار شدید است، شرایط سیاسی پایان جنگ همچنان اهمیت دارد.
حتی جنگ جهانی دوم هم با نابودی کامل تمام نشد
بحثبرانگیزترین بخش تحلیل نشریه فارن افرز به جنگ جهانی دوم مربوط است. شکست آلمان نازی و ژاپن معمولاً نمونه پیروزی نظامی تلقی میشود. اما حتی این دو کشور زمانی تسلیم شدند که هنوز توان ادامه مقاومت و تحمیل هزینههای سنگین به متفقین را داشتند.
ژاپن در طول جنگ نزدیک به هشت میلیون نیروی نظامی در اختیار داشت و کمتر از دو میلیون نفر از آنها در نبرد کشته شدند. هنگام تسلیم در مرداد ۱۹۴۵، بیش از شش میلیون نیروی مسلح، مجهز و سازمانیافته ژاپنی همچنان وجود داشتند. ژاپن دیگر توان بازپسگیری متصرفات خود را نداشت، اما میتوانست هزینه حمله زمینی آمریکا را بهشدت افزایش دهد. نبرد اوکیناوا که در ۱۹۴۵ پایان یافت، حدود ۵۰ هزار تلفات به نیروهای آمریکایی وارد کرد. وزارت جنگ آمریکا نیز در همان سال برآورد کرده بود حمله به جزایر اصلی ژاپن میتواند صدها هزار تلفات دیگر داشته باشد. همین ظرفیت تحمیل هزینه برای توکیو قدرت چانهزنی ایجاد کرد.
اعلامیه پوتسدام در ۱۹۴۵ اگرچه از تسلیم بدون قیدوشرط سخن میگفت، در عمل شرایط مشخصی ارائه میکرد؛ از جمله حفظ حاکمیت ژاپن بر چهار جزیره اصلی، بازگشت نیروهای نظامی به خانه، حفظ صنایع و امکان دسترسی به مواد اولیه و تجارت. مهمتر از همه، اعلامیه درباره سرنوشت امپراتور هیروهیتو سکوت کرد و در نهایت نیز او بر تخت باقی ماند. از نگاه این نشریه، شکست ژاپن بنابراین یک معامله بسیار یکطرفه بود، اما همچنان «معامله» بود.
آلمان هم هنوز میلیونها سرباز داشت
وضعیت آلمان نیز مشابه بود. هنگام تسلیم در ۱۹۴۵، ورماخت همچنان بیش از سه میلیون سرباز مسلح داشت. ارتش آلمان در حال شکست بود، اما هنوز میتوانست تلفات سنگینی تحمیل کند. در نبرد برلین بیش از ۳۶۰ هزار نیروی شوروی کشته، زخمی یا مفقود شدند. نیروهای آلمانی میتوانستند پس از سقوط برلین به جنگ چریکی روی بیاورند؛ حتی طرحهایی برای چنین مقاومتی وجود داشت. اما جانشینان هیتلر تصمیم گرفتند جنگ را متوقف کنند.
متفقین نیز پیش از پایان جنگ از بخشی از برنامههای تنبیهی خود عقب نشستند. طرح مورگنتاو برای صنعتزدایی گسترده، تجزیه و تضعیف دائمی آلمان کنار گذاشته شد و شرایط نهایی نسبت به آنچه پیشتر مطرح شده بود، نرمتر شد. بنابراین حتی شکست کامل آلمان نازی نیز زمانی به پایان جنگ تبدیل شد که شرایطی برای توقف مقاومت شکل گرفت.
جنگ ایران؛ تسلیم بدون قیدوشرط راهبرد پایان جنگ نیست
نشریه فارن افرز سپس این منطق تاریخی را به جنگ آمریکا و ایران تعمیم میدهد. دولت ترامپ اهداف متفاوتی برای جنگ اعلام کرد، اما عملیات خود را از ابتدا بر وادارکردن ایران به آنچه ترامپ تسلیم بدون قیدوشرط نامید متمرکز کرد، نه ایجاد اهرم برای دستیابی به توافق.
خروج از توافقهای قبلی، حملات غافلگیرانه در میانه مذاکرات و کشتن مقامهایی که واشنگتن آنها را متمایلتر به مذاکره میدانست، اقداماتی نبودند که زمینه توافق را فراهم کنند. نتیجه این است که دولت آمریکا اکنون با وجود افزایش هزینهها، فشار بر ذخایر تسلیحاتی و اختلالات اقتصادی گستردهتر، نظریه مشخصی برای چگونگی پایان جنگ ندارد.
مسئله این نیست که قدرت نظامی آمریکا ناکارآمد است. مسئله این است که قدرت نظامی بدون تعریف شرایط سیاسی پایان جنگ نمیتواند خودبهخود جنگ را تمام کند.
روسیه و اوکراین؛ جنگی که فضای معامله ندارد
همین استدلال درباره اوکراین نیز مطرح میشود. ولادیمیر پوتین جنگی را آغاز کرد که امکان پایان سریع و کمهزینه آن وجود نداشت. پس از شکست عملیات اولیه روسیه تا ۲۰۲۲، مسکو به جای بازگشت به مسیر مذاکراتی که برای مدتی باز شده بود، جنگ را تشدید کرد. الحاق چهار منطقه اوکراین در همان سال در شرایطی که روسیه حتی کنترل کامل آنها را در اختیار نداشت فضای مصالحه را محدودتر کرد.
اما نویسندگان همزمان تأکید میکنند که اوکراین نیز حتی با کمک گسترده آمریکا و اروپا نمیتواند صرفاً از طریق قدرت نظامی روسیه را وادار به پایان جنگ کند. از نگاه آنها، مشکل اصلی این است که هنوز فضای لازم برای معاملهای که هر دو طرف حاضر به پذیرش آن باشند شکل نگرفته است.
جنگیدن برای مذاکره، نه برای نابودی
این بحث به معنای بیاهمیتبودن قدرت نظامی نیست. برعکس، عملکرد در میدان نبرد تعیینکننده است؛ اما کارکرد آن باید درست فهمیده شود. هدف جنگیدن، تغییر محاسبات طرف مقابل درباره هزینه ادامه جنگ است. پیروزی در میدان میتواند شرایط معامله را به نفع یک طرف تغییر دهد. شکست نظامی میتواند طرف مقابل را وادار کند خواستههای کمتری داشته باشد. افزایش هزینهها میتواند ادامه مقاومت را از پذیرش توافق گرانتر کند. اما قدرت نظامی جایگزین توافق نیست؛ ابزار شکلدادن به آن است. این تمایز برای برنامهریزی نظامی نیز اهمیت اساسی دارد.
تصور پیروزی نظامی حتی ساختار نیروهای مسلح آمریکا را تحت تأثیر قرار داده است. ارتش آمریکا بر مبنای جنگهای کوتاه و قاطع طراحی شده است. ذخایر مهمات محدود هستند، آمادگی کافی برای بازسازی سریع نیروی انسانی متخصص وجود ندارد و نگهداری تجهیزات ذخیره نیز با ضعفهایی مواجه است. این ساختار قدرت تخریب بسیار زیادی در کوتاهمدت ایجاد میکند، اما توان استمرار جنگ را قربانی قدرت اولیه کرده است.
اگر جنگها را نتوان صرفاً با نابودی ارتش دشمن در مدت کوتاه پایان داد، این فرض میتواند خطرناک باشد. جنگ ممکن است بسیار بیشتر از ذخایر تسلیحاتی، برنامههای بسیج و طراحی اولیه نیروها ادامه پیدا کند.
هشدار برای جنگ احتمالی چین و آمریکا
فارن افرز در نهایت این مسئله را به تایوان پیوند میزند. اگر پکن تصور کند یک عملیات سریع علیه تایوان میتواند جنگ را پیش از مداخله مؤثر آمریکا پایان دهد، ممکن است وارد همان تله شود. مدت جنگ تنها به قدرت نظامی چین بستگی ندارد؛ تصمیم تایوان برای ادامه مقاومت و تصمیم واشنگتن درباره میزان و مدت مداخله نیز تعیینکننده است. در طرف مقابل، آمریکا نیز نمیتواند فرض کند تعداد محدودی تسلیحات پیشرفته برای شکست سریع چین کافی خواهد بود.
حتی برتری در برخی حوزههای نظامی نمیتواند تضمین کند پکن شرایط مطلوب واشنگتن را خواهد پذیرفت. به همین دلیل، نتیجه جنگ احتمالی بر سر تایوان فقط با شمردن ناوها، موشکها و جنگندهها مشخص نمیشود. اراده تایوان برای تحمل محاصره و بمباران، محاسبات رهبران چین درباره هزینه جنگ طولانی و آمادگی نیروهای چینی برای یک درگیری بزرگ نیز در نتیجه مؤثر خواهد بود.
جنگ زمانی تمام میشود که ادامه آن دیگر بهصرفه نباشد
نتیجه نهایی بازتعریف مفهوم پیروزی است. هیچ میزان از قدرت نظامی نمیتواند اختیار طرف مقابل را بهطور کامل از بین ببرد؛ مگر آنکه دشمن به معنای واقعی کلمه نابود شود، اتفاقی که در جنگهای مدرن تقریباً رخ نمیدهد. بنابراین مسئله اساسی در جنگ این نیست که چگونه دشمن را آنقدر نابود کنیم که دیگر قادر به جنگیدن نباشد؛ بلکه این است که چگونه شرایطی ایجاد شود که ادامه جنگ برای او از پذیرش توافق پرهزینهتر باشد.
همین تفاوت ظاهراً کوچک، پیامد بزرگی برای سیاستگذاری دارد. اگر سیاستگذاران تصور کنند پیروزی نظامی جایگزینی برای مذاکره است، ممکن است فرصتهای پایان جنگ را از دست بدهند، اهداف غیرقابل دستیابی تعیین کنند و کشورشان را وارد جنگهایی کنند که برای پایاندادن به آنها هیچ برنامهای ندارند. تجربه افغانستان، عراق، جنگ جهانی دوم و جنگهای امروز این است که قدرت نظامی میتواند شرایط پایان جنگ را تغییر دهد، اما خودِ پایان جنگ نیست.
به همین دلیل شاید پرسش اصلی پیش از آغاز هر جنگی نباید این باشد که آیا میتوانیم دشمن را شکست دهیم؟ بلکه باید این باشد که پس از جنگ، چه توافقی میتواند دشمن را به توقف جنگ وادار کند؟ اگر پاسخی برای پرسش دوم وجود نداشته باشد، حتی موفقیت چشمگیر در میدان نبرد نیز ممکن است کشور را به پیروزی سیاسی نرساند.
پیشنهاد ویژهسیاسیلینک کوتاه :