[ads1]

میراث نوبل اقتصادی برای بانک مرکزی؛  ابزار پنهان سیاست پولی

مایکل وودفورد، برنده جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۲۶، از تأثیرگذارترین اقتصاددانان در تحول نظریه سیاست پولی و شیوه تصمیم‌گیری بانک‌های مرکزی به شمار می‌رود. مهم‌ترین دستاورد او، تبدیل مدل‌های اقتصاد کلان مبتنی بر بنیان‌های خرد به چارچوبی کاربردی برای سیاست‌گذاری پولی بود؛ چارچوبی که نشان می‌دهد چگونه چسبندگی قیمت‌ها و دستمزدها، انتظارات اقتصادی و اعتبار تعهدات بانک مرکزی بر تورم و تولید اثر می‌گذارند. پژوهش‌های وودفورد به‌ویژه پس از بحران مالی ۲۰۰۸ اهمیت بیشتری یافت؛ زمانی که نرخ‌های بهره به نزدیکی صفر رسیدند و بانک‌های مرکزی ناچار شدند برای تحریک اقتصاد، به مدیریت انتظارات درباره نرخ‌های بهره آینده متوسل شوند.

جهان صنعت نیوز –  اعطای جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۲۶ به مایکل وودفورد و رابرت هال، بار دیگر توجه اقتصاددانان را به یکی از مهم‌ترین تحولات نظریه اقتصاد کلان در چند دهه گذشته جلب کرده است؛ تحولی که به تغییر شیوه تحلیل سیاست‌های پولی و تصمیم‌گیری بانک‌های مرکزی منجر شد.

اهمیت دستاوردهای وودفورد در آن است که توانست نتایج پروژه اقتصاد کلان مدرن را به مجموعه‌ای از اصول کاربردی برای سیاست‌گذاران پولی تبدیل کند. پژوهش‌های او نشان دادند که تصمیمات بانک مرکزی نه‌تنها از طریق تغییر نرخ بهره فعلی، بلکه از مسیر انتظارات مردم و فعالان اقتصادی درباره سیاست‌های آینده نیز بر اقتصاد اثر می‌گذارند.

برای درک اهمیت این تحول باید به جریان اقتصاد کلان مبتنی بر بنیان‌های خرد بازگشت؛ رویکردی که اقتصاددانانی مانند رابرت لوکاس، ادوارد پرسکات، فین کیدلند و توماس سارجنت در شکل‌گیری آن نقش داشتند.

هدف این اقتصاددانان، طراحی مدل‌هایی بود که رفتار کل اقتصاد را بر مبنای تصمیمات بنگاه‌ها، کارگران و مصرف‌کنندگان توضیح دهند. آنها معتقد بودند مدل‌های اقتصاد کلان بدون چنین بنیان‌هایی ممکن است هنگام تغییر سیاست‌های اقتصادی اعتبار خود را از دست بدهند.

این مسئله در اقتصاد کلان با عنوان «نقد لوکاس» شناخته می‌شود. براساس این نقد، روابط مشاهده‌شده میان متغیرهایی مانند مصرف، درآمد و تورم ممکن است با تغییر سیاست‌های پولی و مالی دگرگون شوند. بنابراین، نمی‌توان صرفاً با اتکا به روابط آماری گذشته، آثار سیاست‌های جدید را پیش‌بینی کرد.

چسبندگی قیمت‌ها و بازگشت نقش سیاست پولی

مدل‌های اولیه اقتصاد کلان مبتنی بر بنیان‌های خرد معمولاً فرض می‌کردند مصرف‌کنندگان و بنگاه‌ها کاملاً عقلایی هستند، اطلاعات کافی درباره عملکرد اقتصاد دارند و همواره بهترین تصمیم ممکن را اتخاذ می‌کنند. این فرض‌ها اگرچه با واقعیت رفتار روزمره افراد فاصله دارند، در سطح کلان برای تحلیل اقتصادی مفید بوده‌اند.

یکی از نخستین مشارکت‌های مهم وودفورد، تلاش برای واقع‌بینانه‌تر کردن این مدل‌ها از طریق واردکردن چسبندگی قیمت‌ها بود. چسبندگی قیمت به این معناست که قیمت کالاها و دستمزدها در واکنش به تغییر شرایط اقتصادی بلافاصله تعدیل نمی‌شوند. این ویژگی با شواهد حاصل از بررسی رفتار قیمت‌گذاری بنگاه‌ها نیز سازگار بود.

اهمیت این تغییر در نتایج سیاستی آن آشکار شد. هنگامی که قیمت‌ها و دستمزدها انعطاف‌پذیری کامل ندارند، سیاست‌های پولی و مالی نامناسب می‌توانند به ایجاد یا تشدید رونق و رکود اقتصادی منجر شوند.

در مقابل، سیاست‌گذاری مناسب نیز می‌تواند شدت نوسانات اقتصادی را کاهش دهد. این نتیجه به دیدگاهی نزدیک بود که از زمان جان مینارد کینز، بخشی از اقتصاددانان از آن دفاع می‌کردند: سیاست‌های اقتصادی می‌توانند در کاهش شدت رکودها و رونق‌های بی‌ثبات‌کننده نقش داشته باشند.

به این ترتیب، وودفورد توانست در چارچوب مدل‌های مبتنی بر بنیان‌های خرد، مبنایی نظری برای اثربخشی سیاست پولی فراهم کند.

از قاعده تیلور تا سیاست پولی بهینه

گام بعدی وودفورد، بررسی این مسئله بود که بانک‌های مرکزی چگونه باید نرخ بهره را تعیین کنند. پیش از آن، بخش مهمی از پژوهش‌های سیاست پولی بر این فرض استوار بود که بانک مرکزی باید نرخ بهره را به‌گونه‌ای تنظیم کند که انحراف تورم از هدف و انحراف تولید از روند بلندمدت به حداقل برسد. اقتصاددانانی مانند دیل هندرسون، وارویک مک‌کیبین و جان تیلور تلاش کرده بودند قواعد مشخصی برای واکنش نرخ بهره به این انحرافات ارائه دهند.

قاعده تیلور یکی از شناخته‌شده‌ترین نتایج این رویکرد بود. اما وودفورد و دیگر پژوهشگران، با الهام از آثار قدیمی‌تر فرانک رمزی، پرسش متفاوتی مطرح کردند: اگر سیاست‌گذار بخواهد رفاه افراد حاضر در مدل اقتصادی را حداکثر کند، چه سیاستی باید اتخاذ کند؟ نتیجه این بررسی آن بود که تحت مجموعه‌ای از فرض‌های محدودکننده، سیاست پولی بهینه باید انحراف تورم از هدف و تولید از روند را به حداقل برساند. اهمیت این نتیجه آن بود که اهداف متعارف بانک‌های مرکزی، این بار نه صرفاً به‌عنوان یک قاعده عملی، بلکه از دل مسئله بهینه‌سازی رفاه اقتصادی استخراج می‌شدند.

وودفورد در کتاب مهم خود با عنوان «بهره و قیمت‌ها» که در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، این چارچوب را به‌صورت گسترده تشریح کرد. او در این کتاب پیامدهای افزودن ویژگی‌هایی مانند چسبندگی دستمزدها، شاخص‌بندی قیمت‌ها و دستمزدها براساس تورم و تعدیل تدریجی مصرف و سرمایه‌گذاری را بررسی کرد. با وجود این اصلاحات، مدل‌ها همچنان بر فرض‌هایی مانند مصرف‌کنندگان و بنگاه‌های مشابه و رفتار کاملاً عقلایی استوار بودند.

عنوان کتاب نیز یادآور اثر سال ۱۸۹۸ کنوت ویکسل و احتمالاً اشاره‌ای به کتاب «پول، بهره و قیمت‌ها» نوشته دان پاتینکین در سال ۱۹۵۶ بود. حذف واژه «پول» از عنوان کتاب وودفورد، بیانگر یکی از ویژگی‌های اصلی چارچوب او بود: برای تحلیل آثار سیاست بانک مرکزی، نرخ بهره تعیین‌شده از سوی این نهاد متغیر اصلی محسوب می‌شد و نیازی نبود حجم پول نقش مستقلی در مدل داشته باشد.

بحران ۲۰۰۸ و مسئله نرخ بهره صفر

اهمیت عملی پژوهش‌های وودفورد پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸ آشکارتر شد. در جریان این بحران، بانک‌های مرکزی نرخ‌های بهره سیاستی را تا نزدیکی صفر کاهش دادند. در نتیجه، امکان تحریک بیشتر اقتصاد از طریق کاهش متعارف نرخ بهره محدود شد. پرسش اصلی این بود که بانک مرکزی پس از رسیدن نرخ بهره به کف صفر چه ابزاری در اختیار دارد؟

برخی بانک‌های مرکزی، از جمله بانک مرکزی انگلستان، به افزایش حجم پول بانک مرکزی روی آوردند. با این حال، براساس مدل‌های مورد بحث و همچنین تجربه ژاپن در بیش از یک دهه قبل، افزایش بیشتر عرضه پول در شرایط نرخ بهره صفر لزوماً اثر تحریک‌کننده‌ای نداشت.

وودفورد و گائوتی اگرتسون در مقاله‌ای در سال ۲۰۰۳ راهکار دیگری ارائه کرده بودند.  بانک مرکزی باید انتظارات درباره نرخ‌های بهره آینده را کاهش دهد. منطق این پیشنهاد آن بود که نرخ‌های بهره بلندمدت، از جمله نرخ تأمین مالی شرکت‌ها و وام‌های بلندمدت مسکن، تحت تأثیر انتظارات درباره مسیر آینده نرخ بهره بانک مرکزی قرار دارند. بنابراین، حتی اگر نرخ بهره فعلی دیگر قابل کاهش نباشد، بانک مرکزی می‌تواند با متقاعدکردن بازارها به پایین‌ماندن نرخ بهره در آینده، شرایط مالی را تسهیل و فعالیت اقتصادی را تحریک کند.

چرا اعتبار تعهد بانک مرکزی اهمیت دارد؟

مهم‌ترین چالش این راهبرد، اعتبار تعهد بانک مرکزی است. برای آنکه اعلام پایین‌ماندن نرخ بهره در آینده بر انتظارات بازار اثر بگذارد، فعالان اقتصادی باید باور کنند که بانک مرکزی به وعده خود پایبند خواهد ماند. اما مسئله اینجاست که پس از کاهش انتظارات نرخ بهره و بهبود شرایط اقتصادی، ممکن است بانک مرکزی دیگر تمایلی به ادامه سیاست انبساطی نداشته باشد. با پایان رکود و کاهش خطر تورم منفی، سیاست‌گذاران ممکن است افزایش نرخ بهره را مناسب‌تر بدانند. حتی احتمال دارد اعضای کمیته سیاست پولی تغییر کرده باشند یا تصمیم‌گیرندگان جدید خود را ملزم به اجرای تعهدات گذشته ندانند. اگر بازارها از ابتدا چنین احتمالی را پیش‌بینی کنند، وعده بانک مرکزی نمی‌تواند انتظارات نرخ بهره را به‌اندازه مورد نظر کاهش دهد.

وودفورد این مسئله را در قالب تفاوت میان سیاست‌گذاری صلاحدیدی و سیاست‌گذاری مبتنی بر تعهد بررسی کرد. در سیاست صلاحدیدی، بانک مرکزی در هر مقطع تصمیمی را اتخاذ می‌کند که در همان زمان مناسب می‌داند. در مقابل، سیاست مبتنی بر تعهد ممکن است مستلزم اجرای تصمیمی در آینده باشد که اگرچه در آن زمان به‌تنهایی مطلوب نیست، اما تعهد قبلی به آن برای دستیابی به نتایج بهتر ضروری بوده است.

نکته مهم پژوهش وودفورد این بود که مشکل اعتبار تعهدات حتی در بانک‌های مرکزی مستقل و دارای هدف تورمی مشخص نیز وجود دارد. به عبارت دیگر، صرف حذف فشارهای انتخاباتی دولت‌ها بر سیاست پولی، مسئله ناسازگاری زمانی تصمیمات بانک مرکزی را برطرف نمی‌کند.

میراث وودفورد برای بانک‌های مرکزی

تاثیر وودفورد بر اقتصاد کلان و سیاست‌گذاری بانک‌های مرکزی گسترده بوده است، هرچند میزان پذیرش توصیه‌های او در نهادهای پولی یکسان نبوده است. برخی بانک‌های مرکزی چارچوب پیشنهادی او را به‌صورت گسترده‌تری به کار گرفتند و برخی دیگر تنها بخش‌هایی از نتایج آن را پذیرفتند. همچنین همه سیاست‌گذاران با دیدگاه‌های او موافق نبودند یا برداشت یکسانی از آنها نداشتند.

با این حال، مهم‌ترین میراث علمی وودفورد را می‌توان در پیوند میان بنیان‌های خرد اقتصاد کلان، سیاست پولی بهینه و نقش انتظارات در انتقال آثار تصمیمات بانک مرکزی دانست. پژوهش‌های او نشان دادند که سیاست پولی صرفاً به تعیین نرخ بهره امروز محدود نیست؛ اعتبار وعده‌های بانک مرکزی درباره آینده نیز می‌تواند بر تصمیمات مصرف‌کنندگان، بنگاه‌ها و بازارهای مالی اثر بگذارد.

از این منظر، دستاورد وودفورد تغییر بنیادی در نحوه نگاه بانک‌های مرکزی به سیاست پولی بود. گذار از تمرکز صرف بر ابزارهای جاری به چارچوبی که در آن انتظارات و اعتبار تعهدات سیاست‌گذار، بخشی از سازوکار اصلی اثرگذاری سیاست پولی محسوب می‌شوند.

 

اخبار برگزیدهاقتصاد کلان
شناسه : 618791
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ads2]