xtrim

«بَعل»؛ جنجال اسطوره سامی در ایران

درک بعل، درنهایت، درک این پرسش است: انسانِ پیشامدرن، پیش از آن‌که خدا را در کتاب بجوید، او را در ابر و باران می‌دید.

جهان صنعت نیوز، علی نیکویی (دکتری پژوهش‌هنر، کارشناس ارشد تاریخ باستان): در جریان راهپیمایی ۲۲ بهمن سال ۱۴۰۴، نماد بتِ «بَعل»[i] در مسیر راهپیمایی به آتش کشیده شد. خبری کوتاه، اما پرصدا؛ تصویری که در فضای مجازی میان مخاطبان ایرانی بازتابی گسترده یافت و موافقان و مخالفان را به واکنش واداشت. همین واکنش‌ها نشان می‌دهد که مسئله فقط یک سازه نمادینِ سوخته نبود؛ بلکه پای مفهومی قدیمی و مبهم در میان است. از همین رو نیک دیدم پیش از هر داوری، اندکی در خودِ «بَعل» و مهم‌تر از آن، در تلقی ما ایرانیان از «بت‌پرستی»[ii] درنگ کنیم.

پیش از هر تعریف و بحثی، باید یک نکته بنیادین را صریح گفت: ما ایرانیان درک تاریخیِ مستقیمی از بت‌پرستی نداریم. نه از سر نادانی، بلکه دقیقاً برعکس؛ چون در سنت دینی و فرهنگیِ باستانیِ ما، بت‌پرستی هیچ‌گاه تجربه‌ای زیسته و ریشه‌دار نبوده است. نیاکان ما نه معابد پُر از تندیس داشتند و نه خدا را در قالب سنگ و پیکره می‌فهمیدند. این فقدانِ تجربه، در حافظهتاریخی ما ثبت شده و طبیعی است که بر فهم امروزمان سایه بیندازد.

شاید در نگاه نخست این پرسش پیش آید که «بت‌پرست نبودن» چه ربطی به «درک ‌نکردن بت‌پرستی» دارد؟ پاسخ را می‌توان با مثالی از زیست‌شناسی روشن‌تر دید؛ مثالی که در ظاهر ساده است، اما در باطن دقیق. حیوانِ اهلی، حیوانی نیست که صرفاً مدتی در کنار انسان زندگی کرده باشد. اهلی شدن، حاصلِ هزاران سال هم‌زیستی و انتخاب است؛ فرایندی که نه فقط رفتار، بلکه حتی ژنتیک گونه را تغییر می‌دهد. گربه اهلی، به سبب همین مأنوس بودن چندهزارساله با انسان، حضور او را می‌پذیرد، از او نمی‌گریزد و با زیست انسانی سازگار شده است. در مقابل، گربه جنگلی اگر از نوزادی تحت مراقبت انسان قرار گیرد واقعاً اهلی نمی‌شود؛ چون پشتوانه تاریخی و ژنتیکیِ این مأنوس بودن را ندارد. نسبت ما ایرانیان با بت‌پرستی، دقیقاً از همین جنس است. فرهنگی که هرگز با پرستش تندیس خو نگرفته، نمی‌تواند آن را از درون بفهمد؛ فقط می‌تواند درباره‌اش داوری کند، آن هم اغلب با معیارهای بیرونی و وام‌گرفته. بت‌پرستی برای ما نه یک تجربه تاریخی، بلکه یک مفهومِ شنیده‌شده است. ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که هرگز در حافظه تمدنی‌مان زندگی نکرده‌ایم.

رسیدن به مفهوم بت‌پرستی

اگر بخواهیم از هیجان واژه‌ها فاصله بگیریم و عینک اسطوره‌شناسی به چشم بزنیم، «بت‌پرستی» اصطلاح دقیقی نیست؛ بلکه واژه‌ای است برآمده از سنت‌های یکتاپرست سامی[iii] که برای نام‌گذاری و نفیِ دیگری به ‌کار رفته است. آن‌چه در مطالعات اسطوره‌شناسی و تاریخ ادیان بررسی می‌شود، در اصل پرستشِ پیکره‌مندِ امر قدسی است، نه «پرستش سنگ».

در سنت‌های دینیِ پیشاسامیِ خاور نزدیک – از میان‌رودان تا شام و مصر – پیکره خداوند نه خودِ خدا، بلکه «جایگاه تجلی» او تلقی می‌شد. برای نمونه در آیین‌های شهر بابل،[iv] تندیس مردوک[v] پس از آیینی خاص، حامل حضور ایزدی می‌شد؛ این حضور می‌توانست بیاید و برود. مجسمه، باتریِ شارژ شده الوهیت نبود؛ بیشتر شبیه درگاهی بود که امر نامرئی از آن عبور می‌کرد. در اسطوره‌شناسی، این پدیده را می‌توان چنین تعریف کرد: بت‌پرستی، نظامی نمادین است که در آن امر قدسی از طریق شیء مادی، قابل ‌دسترس و قابل ‌ارتباط می‌شود. شیء، واسطه است؛ رسانه است؛ پلی میان مرئی و نامرئی. در مقابل، ادیان یکتاپرست سامی – به‌ویژه در سنت عبری و سپس اسلامی – با تأکید بر تعالی و تنزیه مطلق خداوند، این پل مادی را برمی‌چینند. خدا نه فقط یگانه، بلکه تصورناپذیر است. هرگونه تجسم، تقلیل امر نامتناهی به امر محدود تلقی می‌شود. از همین‌جا واژه «بت» معنای منفی پیدا می‌کند: چیزی که به‌ زعم یکتاپرست، جای خدا را گرفته است.

اما از منظر اسطوره‌شناسی، این تقابل را باید به‌ صورت یک تحول در زبانِ بیان امر قدسی فهمید، نه صرفاً نزاعی اخلاقی. در جهان اسطوره‌ای، انسان نیاز دارد با امر قدسی رابطه‌ای عینی برقرار کند. تصویر، پیکره، سنگ مقدس یا درخت آیینی، ابزار این رابطه‌اند. در جهان یکتاپرست، همین رابطه از سطح ماده به سطح کلمه و وحی منتقل می‌شود. به ‌جای مجسمه، متن می‌نشیند؛ به‌ جای معبدِ پیکره‌محور، کتابِ وحی‌محور. به بیان دیگر، بت‌پرستی در معنای اسطوره‌شناسانه‌اش، نه ساده‌لوحی است و نه نادانی؛ بلکه شکلی از «تجسدِ امر قدسی» در فرهنگ‌هایی است که جهان را آکنده از حضور خدایان می‌دیدند. تفاوت در این است که ادیان یکتاپرست سامی، به‌ویژه در بسترهایی چون سرزمین کنعان، پروژه‌ای آگاهانه برای نفی همین تجسد پیش بردند تا امر الهی را از هرگونه عینیت مادی جدا کنند. آن‌چه ما «بت‌پرستی» می‌نامیم، در زبان اسطوره‌شناسی بیشتر یک شیوه حضورِ خدا در ماده است؛ و آن‌چه یکتاپرستی می‌نامیم، شیوه‌ای دیگر برای حفاظت از تعالی خدا. نزاع اصلی بر سر این است: آیا نامرئی را می‌توان لمس کرد، یا هر لمس‌کردنی خیانت به نامرئی است؟

بَعل؛ خاستگاه، تاریخچه و منطق پرستش

«بَعل» در اصل نام خاص نیست، بلکه عنوان است؛ واژه‌ای سامی به معنای «صاحب» یا «مالک». در جهان دینیِ مردمان شام و کنعان،[vi] بعل پیش از آن‌که یک پیکره باشد، نقشی کیهانی بود؛ نیرویی که باران می‌آورد، زمین را بارور می‌کرد و چرخه زندگی را به حرکت درمی‌آورد. از همین رو، بعل را باید در بستر جغرافیا و اقتصاد فهمید، نه صرفاً در قالب الهیات.

خاستگاه اصلی پرستش بعل را باید در سرزمین‌های شام و به‌ویژه در فرهنگ کنعانی جست‌وجو کرد؛ جایی که کشاورزی کاملاً وابسته به بارش‌های فصلی بود و تأخیر یا فقدان باران، به معنای قحطی و مرگ جمعی تلقی می‌شد. در چنین جهانی، بعل خدای اخلاق یا قانون نبود؛ خدای بقا بود. او پاسخ دینیِ پیروانش به بی‌ثباتی طبیعت بود. شناخت دقیق‌تر بعل، بیش از هر چیز، مرهون متون اسطوره‌ایِ کشف‌شده در شهر «اوگاریت»[vii] است. در این متون، بعل نه خدای مطلق، بلکه یکی از بازیگران یک نظام کیهانی چندلایه است. او با «یَم»[viii] (خدای دریا و آشوب) می‌جنگد، با «موت»[ix] (مرگ و خشکی) درگیر می‌شود و پیروزی یا شکستش، مستقیماً به بارندگی یا خشکسالی در جهان انسانی ترجمه می‌شود. اسطوره، در این‌جا نه افسانه، بلکه نقشه تبیینیِ طبیعت است. در این روایت‌ها، مرگ و بازگشت بعل اهمیت مرکزی دارد. بعل می‌میرد، زمین می‌خشکد؛ بعل بازمی‌گردد، باران فرومی‌ریزد. این چرخه، بازتاب مستقیم تجربه زیسته کشاورزان شام است. پرستش بعل، در اصل پرستش چرخه فصل‌هاست؛ آیینی برای تضمین تداوم زندگی، نه اطاعت اخلاقی.

از منظر آیینی، پرستش بعل با نیایش‌های باران‌خواهانه، قربانی، و جشن‌های فصلی همراه بود. تندیس بعل، اگر وجود داشت، نه موضوع پرستش، بلکه کانون تمرکز آیین بود؛ نقطه‌ای که جامعه در آن، اضطراب‌های کیهانی خود را صورت‌بندی می‌کرد. همان‌گونه که در دیگر سنت‌های اسطوره‌ای خاور نزدیک – ازجمله در بابل – پیکره خدا محل «حضور» بود، نه جایگزین خدا. نکته اساسی این‌جاست: بعل هرگز خدای یگانه نبود. او در یک نظام چندخدایی معنا داشت؛ نظمی ادعایی که در آن نیروهای طبیعت تقسیم شده‌اند و هیچ خدایی بر همه چیز سیطره مطلق ندارد. همین ویژگی است که بعدها، در مواجهه با ادیان یکتاپرست سامی، بعل را به نماد «شرک» بدل کرد. در متون عبری، بعل نه به‌مثابه یک خدای باران، بلکه به ‌عنوان رقیبِ «یهوه»[x] تصویر می‌شود؛ رقیبی که باید نفی، تحقیر و نابود شود. در این‌جا، بعل از یک مفهوم کیهانی به یک ابژه ایدئولوژیک بدل می‌شود. آن‌چه نفی می‌شود، فقط یک خدا نیست؛ بلکه کل یک شیوه فهم جهان است؛ جهانی که در آن خدا در باران، رعد، خاک و فصل‌ها حضور دارد، نه بیرون از طبیعت و فراتر از آن. از منظر اسطوره‌شناسی، بعل نماینده مرحله‌ای از اندیشه دینی بشر است که هنوز میان طبیعت و امر قدسی دیوار نکشیده است. او خدای زمینِ زنده است، نه خدای قانون مکتوب و درست به همین دلیل، در سنت‌های یکتاپرستِ متن‌محور، بعل باید بسوزد؛ چه در معابد باستانی، چه در میدان‌های مدرن. درک بعل، درنهایت، درک این پرسش است: انسانِ پیشامدرن، پیش از آن‌که خدا را در کتاب بجوید، او را در ابر و باران می‌دید.

نمادهای بَعل

نمادهای بَعل را می‌توان به سه دسته کلی تقسیم کرد: نمادهای طبیعی، نمادهای آیینی و نمادهای تصویری یا تندیس‌گونه. این دسته‌بندی کمک می‌کند بفهمیم پرستش بعل چگونه هم‌زمان مفهومی، تجربی و اجتماعی بوده است، نه صرفاً اعتقادی خشک.

نمادهای طبیعی: این نمادها مستقیماً با عملکرد بعل در جهان طبیعی ارتباط داشتند:
رعدوبرق: نشان قدرت او در واپایش نیروهای آسمانی؛ رعد صدای بعل بود و آذرخش نشانه خشم یا توجه او. ابر و باران: بعل به‌ عنوان خدای باران، بارندگی را تجلی اراده خود نشان می‌داد.
کوه و کوه‌های بلند: کوه‌ها گاهی نماد محل اقامت خدایان بودند و در اسطوره‌های اوگاریتی، بعل در کوه‌ها با خدایان دیگر ملاقات می‌کرد. این نمادها، تجربه کشاورزان و زندگی وابسته به طبیعت را به زبان دینی ترجمه می‌کردند و حضور بعل را در روند زندگی روزمره ملموس می‌ساختند.
نمادهای آیینی: در آیین‌های مرتبط با بعل، برخی عناصر تکرارشونده و ساختاریافته به‌ صورت نمادین درآمدند:
قربانی‌ها و هدایا: حیوانات اهلی، غلات یا هدیه‌های نمادین برای جلب‌ توجه بعل و درخواست باران یا باروری.
فستیوال‌ها و رقص‌های باران‌خواهانه: مراسمی شبیه جشن تولد یا بازگشت بعل پس از مرگ که پیوند انسان با چرخه طبیعت را بازنمایی می‌کردند.
آتش و معبدهای نمادین: آتشگاه نماد حضور بعل بود و گاه وسیله‌ای برای تمرکز جامعه در آیین‌ها.
نمادهای تصویری یا تندیس‌گونه: اگرچه بعل بیشتر یک قدرت طبیعی و پدیده کیهانی بود تا یک خداوند مادی، گاهی با نمادهای تصویری و تندیس‌گونه نیز نمایش داده می‌شد:
تندیس یا تصویر انسانی بعل: غالباً با ابزارهایی که قدرت او را نشان می‌داد، مانند عصا یا شمشیر. این تصویر هدف پرستش نبود؛ بلکه کانالی برای تمرکز آیینی محسوب می‌شد.
نمادهای حیوانی: عقاب، گاو یا دیگر حیوانات مرتبط با قدرت و باروری که ویژگی‌های کیهانی بعل را نمایش می‌دادند.
نمادهای فلزی یا سنگی: لوح‌ها یا مجسمه‌های کوچک که در معابد به‌ عنوان کانون حضور بعل نگه داشته می‌شدند.
می‌توان گفت بعل یک خدای نمادین چندلایه بود: هم در آسمان و ابر، هم در زمین و باران، و هم در معبد و تندیس. تفاوت او با خدایان یکتاپرست سامی در همین است که حضورش نه در کتاب، بلکه در تجربه ملموس طبیعت و مناسک اجتماعی معنا می‌یافت و بنابراین فهم او نیازمند نگاه هم‌زمان به اسطوره، آیین و محیط زیستی است که انسان با آن زیسته است.

آیا ارتباطی بین نمادهای آمریکایی و بعل وجود دارد؟!

می‌توان گفت که به شکل مستقیم هیچ نمادی از بعل در معماری آمریکا به کار نرفته است، اما اگر با دقت نگاه کنیم، برخی نشانه‌های قدرت و تمرکز اجتماعی که در اسطوره‌شناسی بعل دیده می‌شوند، به طور استعاری در معماری مراکز قدرت مدرن قابل مشاهده‌اند.

در اسطوره‌های کنعانی، بعل نماد قدرت فراگیر، باروری، سلطه بر طبیعت و کنترل عناصر حیاتی زندگی بود. این ویژگی‌ها وقتی به شکل استعاری وارد جهان مدرن می‌شوند، می‌توانند در طراحی بناها و فضاهای شهری تبلور یابند:

ستون‌ها، تندیس‌ها و ساختمان‌های بزرگ دولتی، مانند آن‌چه در واشینگتن یا دیگر مراکز قدرت دیده می‌شود، نمایشگر تمرکز قدرت، استقامت و حضور نمادین نظم اجتماعی‌اند. درست مانند تندیس‌ها و نمادهای بعل در معابد کنعانی که قدرت الهی و تمرکز آن را نشان می‌دادند.

عناصر طبیعی یا حیوانی به‌کاررفته در طراحی شهری و یادبودها – مانند استفاده از کوه، دریا یا پرنده نمادین عقاب – می‌توانند به ‌صورت استعاری یادآور نمادهای حیوانی و طبیعی بعل باشند، بدون این‌که معنای دینی یا آیینی مستقیم داشته باشند.

حتی الگوی شهری واشینگتن دی‌سی با محوریت میدان‌ها، ستون‌ها و ساختمان‌های کانونی، نوعی تمرکز نمادین قدرت مادی و اجتماعی ایجاد می‌کند که می‌تواند با همان منطق تمرکز قدرت در معابد یا معابر آیینی بت‌ها مقایسه شود.

به‌این‌ترتیب، هرگونه پیوند بین معماری مدرن و نمادهای بعل، بیشتر از جنس استعاری و مفهومی است تا مستقیم یا آگاهانه. این مقایسه به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چگونه انسان‌ها در فرهنگ‌های مختلف، از فضا و ساختار برای نمایش قدرت و تمرکز اجتماعی بهره برده‌اند، بدون آن‌که لزوماً یک نماد دینی خاص را منتقل کنند.

[i] Baal

[ii] Idolatry

[iii] واژه «سامی» به خانواده زبان‌ها و مردمانی اطلاق می‌شود که در خاور نزدیک باستان زندگی می‌کردند و زبان‌شان از یک ریشه مشترک سامی می‌آمد. این اصطلاح شامل عبری‌ها، عرب‌ها، کنعانیان و آرامیان است و در مطالعات دینی و تاریخی برای شناسایی سنت‌های یکتاپرست اولیه به کار می‌رود.

[iv] بابل یکی از مهم‌ترین شهرهای باستانی میان‌رودان بود که در کنار دجله و فرات قرار داشت. این شهر مرکز سیاسی، اقتصادی و فرهنگی امپراتوری‌های مختلف و پایگاه آیین‌های چندخدایی، از جمله پرستش مردوک و دیگر خدایان کنعانی، به شمار می‌رفت.

[v] مردوک خدای اصلی شهر بابل در میان‌رودان باستان بود که نقش خدای خالق، باروری و نظم کیهانی را ایفا می‌کرد و مرکز پرستش او معابد عظیمی مانند زیگورات بابل بود.

[vi] کنعان منطقه‌ای در خاور نزدیک باستان بود که بین مدیترانه و رود اردن گسترده بود و مردمانش، کنعانیان، آیین‌های چندخدایی و خدایانی مانند بعل را پرستش می‌کردند.

[vii] اوگاریت شهری باستانی در شمال سوریه بود که مرکز فرهنگی و مذهبی کنعانیان به شمار می‌رفت و بسیاری از متون اسطوره‌ای بعل و دیگر خدایان کنعانی از آنجا بر جای مانده است.

[viii] Yam

[ix] Mot

[x] یهوه (Yahweh) خدای یکتای سنت عبری و یکی از ارکان اصلی یکتاپرستی سامی است. او در کتاب‌های مقدس عبری به عنوان خالق جهان، قانون‌گذار اخلاقی و نگهدارنده پیمان با قوم اسرائیل معرفی شده است. پرستش یهوه بر اساس تنزیهٔ مطلق خداوند و نفی هرگونه تجسم یا نماد مادی او استوار است و همین ویژگی او را از خدایان چندخدایی خاور نزدیک، مانند بعل و مردوک، متمایز می‌کند.

منبع: خبرآنلاین

اجتماعی و فرهنگی
شناسه : 570550
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *