ترامپ و نتانیاهو آتش را روشن کردند؛ کجا خاموش می‌شود؟

جنگی که با حمله غافلگیرانه آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد، خیلی زود از یک تقابل دوجانبه فراتر رفت و به بحرانی منطقه‌ای با پیامدهایی عمیق برای کل خاورمیانه بدل شد. این جنگ نه‌تنها ایران، بلکه دولت‌های عرب حاشیه خلیج فارس، موازنه قدرت منطقه‌ای، روند عادی‌سازی روابط با اسرائیل، آینده غزه و حتی ثبات بازار جهانی انرژی را در معرض تنش تازه قرار داده است. هرچند ایران ضربه‌ خورده، اما نشانه‌ای قطعی وجود ندارد که این جنگ بتواند به فروپاشی حکومت منجر شود؛ در مقابل، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد تداوم درگیری می‌تواند بی‌ثباتی را در مقیاسی گسترده‌تر بازتولید کند.

جهان صنعت نیوز – خاورمیانه در قرن ۲۱ بارها خشونت‌های گسترده را تجربه کرده است؛ از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ گرفته تا جنگ‌های داخلی در لیبی، سوریه، یمن و سودان و نیز ظهور داعش در عراق و سوریه. حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و سپس جنگ‌های اسرائیل در غزه، لبنان، سوریه، یمن و ایران، خود به‌تنهایی شوک‌های ژئوپلیتیکی بزرگی به منطقه وارد کرده بود. در چنین فضایی، آخرین چیزی که خاورمیانه در سال ۲۰۲۶ به آن نیاز داشت، یک جنگ تازه بود. با این حال، آمریکا و اسرائیل با آغاز حمله‌ای غافلگیرانه به ایران، بحرانی را رقم زدند که در مدت کوتاهی دامنه آن به سراسر منطقه گسترش یافت.

تنها در چند ساعت نخست، هشت دولت در خاورمیانه و حوزه خلیج فارس که در کنار آمریکا قرار داشتند، به‌نوعی وارد مواجهه با ایران شدند و لبنان نیز به سمت درگیری تمام‌عیار با اسرائیل کشیده شد. از همین ابتدا روشن بود که حتی اگر جنگ در زمانی کوتاه پایان یابد، نظم پیشین منطقه به‌سادگی بازنخواهد گشت. مسئله فقط شدت درگیری نیست، بلکه عمق تغییراتی است که این جنگ در روابط میان دولت‌ها، درک آن‌ها از امنیت و نحوه نگاهشان به آمریکا و اسرائیل بر جای می‌گذارد.

مشکل اصلی در تحلیل پیامدهای این جنگ آن است که اهداف و توجیهات آمریکا درباره آن یکدست و روشن نیست. همین چندگانگی باعث می‌شود پیش‌بینی مسیر بازسازی منطقه پس از جنگ دشوارتر شود. با این حال، چند نتیجه کلی از هم‌اکنون قابل مشاهده است:.حکومت ایران ناگزیر با تغییرات مهمی در داخل روبه‌رو خواهد شد؛ اسرائیل می‌کوشد نوعی برتری تازه بر کل خاورمیانه اعمال کند؛ و دولت‌های عربی که پیش‌تر نیز نسبت به جنگ تردید داشتند، هرچه بیشتر هزینه‌های آن را تحمل کنند، اعتمادشان به آمریکا بیشتر فرسوده خواهد شد.

از ترور رهبر ایران تا ابهام در هدف نهایی جنگ

این حمله کاملاً غیرمنتظره نبود. آمریکا پیش‌تر عملیاتی هدفمند در کاراکاس انجام داده و رئیس‌جمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را بازداشت کرده بود. انتقال ناوگان از حوزه کارائیب به خاورمیانه نیز نشانه‌ای از جابه‌جایی تمرکز راهبردی واشنگتن بود. اما تفاوت میان دو مداخله چشمگیر است. در ونزوئلا، آمریکا مادورو را بازداشت کرد اما ساختار حکومت را به‌طور کامل برهم نزد. در ایران، آمریکا و اسرائیل با یک حمله ناگهانی، رهبر جمهوری اسلامی و شماری از چهره‌های اصلی حلقه قدرت را هدف قرار دادند و از همان ابتدا این تصور را تقویت کردند که مسئله صرفاً یک عملیات محدود نیست.

نشانه‌های اولیه حاکی از آن بود که تغییر حکومت یکی از اهداف اصلی در ذهن طراحان جنگ بوده است. رئیس‌جمهور آمریکا بلافاصله پس از حمله از مردم ایران خواست که حکومت خود را در دست بگیرند و این لحظه را شاید تنها فرصت نسل‌های آینده دانست. اما در روزهای بعد، توجیهات جنگ تغییر کرد و مجموعه‌ای از اهداف دیگر مطرح شد؛ جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای، نابودی برنامه موشک‌های بالستیک، از میان بردن شبکه نیروهای نیابتی ایران در منطقه و حتی نابودی نیروی دریایی ایران.

در سطح نظامی، آمریکا و اسرائیل احتمالاً ابزار لازم برای پیشبرد بخش مهمی از این اهداف را در اختیار دارند. برتری هوایی و شبکه‌های اطلاعاتی دو کشور می‌تواند زیرساخت هسته‌ای و موشکی ایران را هدف قرار دهد. شناورهای نظامی نیز در برابر حملات هوایی یا زیردریایی آسیب‌پذیرند. افزون بر این، اقتصاد ایران امکان بازسازی سریع ظرفیت‌های منطقه‌ای و حمایت مجدد از متحدانش را محدود می‌کند. اما مشکل اصلی آنجاست که توان نظامی برای تخریب، لزوماً معادل توان سیاسی برای ساختن نظم جدید نیست.

رؤیای جانشینی مطلوب و واقعیت ایران

هرچه جنگ پیش رفته، تأکید علنی بر تغییر حکومت کمتر شده است. این احتیاط بی‌دلیل نیست. دولت آمریکا پیش‌تر وعده داده بود که از جنگ‌های بی‌پایان فاصله می‌گیرد و به‌ویژه پایگاه رأی ترامپ نیز نسبت به ماجراجویی‌های پرهزینه خارجی حساس است. تجربه عراق و افغانستان نشان داده که سقوط یک حکومت، به‌هیچ‌وجه تضمین‌کننده شکل‌گیری دولتی باثبات و همسو با آمریکا نیست.

با این حال، روشن است که وسوسه استقرار یک حکومت دوست در ایران در ذهن بخشی از تصمیم‌گیران آمریکایی وجود داشته است؛ حکومتی که هم فرصت‌های اقتصادی برای شرکت‌های آمریکایی فراهم کند و هم دسترسی به بخش نفت ایران را ممکن سازد. یکی از گزینه‌های قابل تصور، یافتن چهره‌ای از درون ساختار قدرت بود که پس از حذف رأس حکومت، بتواند با آمریکا همکاری کند. اما مشکل اساسی این بود که پس از ۴۷ سال خصومت، یافتن چهره‌ای از درون حاکمیت ایران که حاضر به چنین همکاری‌ای باشد، دشوار است.

گزینه دیگری که به‌طور گسترده مطرح شده، بازگشت خاندان پهلوی با محوریت رضا پهلوی است. هواداران سلطنت در خارج از کشور به برخی نشانه‌های حمایت از او در اعتراضات داخل ایران اشاره می‌کنند. اما واقعیت آن است که میزان واقعی پشتیبانی اجتماعی از او در داخل کشور نامشخص است. گذشته سلطنت در ذهن بخش زیادی از جامعه ایران با سرکوب و استبداد گره خورده و همین مسئله باعث می‌شود او برای بسیاری نه نماد آینده، بلکه یادآور گذشته‌ای مسئله‌دار باشد. این ضعف زمانی بیشتر می‌شود که فرض شود او با اتکا به اراده دو دشمن اصلی ایران، یعنی آمریکا و اسرائیل، به قدرت برسد. حتی در واشنگتن نیز نسبت به میزان پذیرش او در داخل ایران تردید وجود دارد.

در غیاب یک بدیل معتبر و دارای پایگاه اجتماعی روشن، تصور اینکه جنگ بتواند به‌سادگی رهبری جدیدی را بر ایران تحمیل کند، واقع‌بینانه نیست. از این رو پرسش اصلی به جای چه کسی جایگزین می‌شود به این پرسش تبدیل می‌شود که آیا فرسایش حکومت می‌تواند به شورش داخلی منجر شود یا نه.

چرا چشم‌انداز شورش داخلی همچنان دور است؟

در ظاهر، ممکن است چنین به نظر برسد که تضعیف شدید دولت مرکزی می‌تواند جامعه را به سمت شورش علیه حکومت سوق دهد. اما تجربه‌های منطقه‌ای و ساختار درونی ایران چنین نتیجه‌ای را قطعی نمی‌کند. دعوت یک رئیس‌جمهور آمریکایی از مردم برای سرنگونی حاکمانشان، برای بسیاری از ایرانیان یادآور تجربه عراق در سال ۱۹۹۱ است؛ زمانی که جرج بوش پدر از مردم عراق خواست علیه صدام قیام کنند، اما وقتی شیعیان جنوب عراق و سپس کردها به این فراخوان پاسخ دادند، حمایت آمریکا از آن‌ها صورت نگرفت و آنان در برابر سرکوب خونین رژیم عراق رها شدند.

همین پیشینه باعث می‌شود هرگونه دعوت خارجی به قیام، با تردید عمیق مواجه شود. این بدبینی در میان کردها نیز جدی است. هرچند نارضایتی کردها از جمهوری اسلامی ریشه‌دار است، اما تجربه‌های تاریخی از رها شدن پس از اتکا به آمریکا، سبب می‌شود نسبت به هرگونه وعده جدید واشنگتن محتاط باشند.

از در چنین شرایطی، چه از سر ترس و چه به دلیل واکنش ملی‌گرایانه در برابر حمله خارجی، چشم‌انداز یک شوری فوری علیه حکومت چندان محتمل به نظر نمی‌رسد. حتی این احتمال وجود دارد که حمله آمریکا و اسرائیل بخشی از جامعه ایران را به رغم نارضایتی‌های داخلی، در دفاع از کشور به سمت حکومت سوق دهد.

جنگی که دوستان آمریکا را هم بی‌ثبات می‌کند

این جنگ تنها به دشمنان آمریکا فشار وارد نکرده، بلکه روابط واشنگتن با شرکای عرب خود را نیز تحت فشار قرار داده است. دولت‌های عرب حوزه خلیج فارس به‌شدت آسیب‌پذیرند. ثروت آن‌ها بر نفت، تجارت، خدمات و گردشگری استوار است و بنابراین امنیت و ثبات برایشان اولویت حیاتی دارد. جنگ کنونی دقیقاً همین دو مؤلفه را تضعیف کرده است.

روابط این کشورها با ایران یکسان نیست. کویت، عمان و قطر سنتاً روابط نسبتاً خوبی با تهران داشته‌اند. بحرین، به دلیل ساختار جمعیتی و حاکمیتی خاص خود، سابقه‌ای تنش‌آلودتر دارد. امارات دومین شریک تجاری ایران است و در تأمین مواد غذایی خود نیز به ایران وابستگی دارد. عربستان نیز در سال ۲۰۲۳ پس از هفت سال قطع رابطه، با میانجی‌گری چین روابط دیپلماتیک خود را با تهران احیا کرد. با وجود این تفاوت‌ها، وجه مشترک همه این دولت‌ها آن بود که آشکارا از دولت آمریکا خواسته بودند اختلافات خود با ایران را از مسیر مذاکره حل کند. حتی بسیاری از آن‌ها معتقد بودند که پس از جنگ ۱۲ روزه، برنامه هسته‌ای و موشکی ایران به اندازه کافی تضعیف شده و دیگر ضرورتی برای یک جنگ جدید وجود ندارد.

نگرانی‌های آن‌ها کاملاً واقعی بود. بسیاری از این کشورها میزبان پایگاه‌های نظامی آمریکا هستند و همین مسئله آن‌ها را به هدف بالقوه حملات تلافی‌جویانه ایران تبدیل می‌کند. زیرساخت‌های نفتی خلیج فارس نیز عملاً در برابر حملات پهپادی و موشکی به‌طور کامل قابل دفاع نیست؛ تجربه حمله به تأسیسات بقیق و خریص در سپتامبر ۲۰۱۹ این آسیب‌پذیری را پیش‌تر نشان داده بود. از زمان آغاز جنگ نیز همین نگرانی‌ها به واقعیت تبدیل شده‌اند. پایگاه‌های آمریکا در بحرین و اربیل، هتل‌ها و ساختمان‌های مسکونی در دبی و ابوظبی، و نیز کنسولگری‌ها و سفارتخانه‌ها در کویت و ریاض هدف قرار گرفته‌اند. در عربستان هم پس از اصابت دو پهپاد ایرانی به پایانه نفتی رأس‌تنوره، فعالیت این تأسیسات متوقف شد.

فرسایش بازدارندگی و عقب‌نشینی دیپلماتیک منطقه

با طولانی شدن جنگ، نگرانی دولت‌های عربی فقط به اصابت حملات محدود نمی‌شود. در روزهای نخست، نرخ رهگیری پهپادها و موشک‌های ایرانی بالا بود، اما همین رهگیری گسترده باعث مصرف سریع ذخایر موشک‌های پدافندی عربی و اسرائیلی شده است. حتی ذخایر موشک‌های پاتریوت آمریکا نیز پس از سال‌ها حمایت از اوکراین و اسرائیل کاهش یافته و گزارش‌های دیپلماتیک نشان می‌دهد درخواست دولت‌های خلیج فارس برای دریافت پاتریوت، با پاسخ سرد متحد آمریکایی‌شان روبه‌رو شده است. اینجاست که عدم تقارن جنگ خود را نشان می‌دهد. پهپادها و موشک‌های کم‌هزینه ایران، در برابر سامانه‌های دفاعی گران‌قیمت و محدود، به‌مرور می‌توانند خسارت‌های بیشتری وارد کنند.

در کنار این نگرانی امنیتی، نقش اسرائیل در جنگ نیز در میان متحدان عرب آمریکا ناراحتی ایجاد کرده است. در خلیج فارس این نگرانی وجود دارد که اسرائیل از تضعیف ایران برای گسترش نفوذ خود در منطقه استفاده کند. قطر، به‌ویژه پس از آنکه پایتختش در سال ۲۰۲۵ هدف حمله اسرائیل قرار گرفت، نسبت به این روند حساس است. در مجموع، تعداد کمی از دولت‌های عربی حاضرند در کنار دولت بنیامین نتانیاهو در جنگی بایستند که از ابتدا نیز با آن موافق نبوده‌اند.

یکی از قربانیان احتمالی این روند، توافق‌های ابراهیم است. این توافق‌ها که مهم‌ترین دستاورد دیپلماتیک ترامپ معرفی می‌شد، به عادی‌سازی کامل روابط اسرائیل با چهار دولت عربی انجامید. اما از زمان جنگ غزه، همین رابطه برای دولت‌های عرب امضاکننده به یک بار سیاسی تبدیل شده بود، زیرا افکار عمومی آن‌ها به‌شدت با فلسطینیان همدل است. اکنون جنگ با ایران می‌تواند فاصله این کشورها با دولت تندروی اسرائیل را بیشتر کند. عربستان نیز که تاکنون عادی‌سازی را به وجود چارچوبی روشن برای تشکیل دولت فلسطینی مشروط کرده، بعید است در شرایط تداوم قدرت نتانیاهو از این موضع عقب‌نشینی کند. به همین دلیل، نه‌تنها احتمال گسترش توافق‌های ابراهیم کاهش یافته، بلکه احتمال دارد برخی دولت‌های عربی عملاً از روح این توافق‌ها نیز فاصله بگیرند.

جنگ ایران و تعلیق دوباره پرونده فلسطین

یکی دیگر از پیامدهای مهم جنگ، به حاشیه رفتن دوباره مسئله غزه و فلسطین است. این درگیری توجه آمریکا، اسرائیل و جامعه بین‌المللی را از رسیدگی به بحران انسانی و سیاسی غزه منحرف کرده است. از زمان آتش‌بس ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵ تاکنون، صدها فلسطینی در غزه کشته شده‌اند و دسترسی به غذا، آب و دارو همچنان شکننده است. با آغاز جنگ ایران، اسرائیل همه مسیرهای دسترسی به غزه را بست و تنها به‌تدریج بخشی از محدودیت‌ها را کاهش داد.

بازسازی غزه عملاً متوقف شده است. حدود ۲ میلیون غیرنظامی در بخشی محدود از نوار غزه همچنان در چادرها زندگی می‌کنند و با باران، سیلاب و کمبود شدید امکانات مواجه‌اند. هیچ پیشرفتی نیز در جهت تشکیل حکومت مدنی در غزه حاصل نشده، زیرا این روند به خلع سلاح حماس گره خورده است. تا زمانی که اسرائیل هم‌زمان درگیر جنگ با ایران و حزب‌الله باشد، پرونده غزه نیز در حالت تعلیق باقی خواهد ماند. حتی برنامه‌های بین‌المللی برای ایجاد بستر صلح و گفت‌وگو میان جوامع فلسطینی و اسرائیلی نیز زیر سایه جنگ ایران کم‌رنگ شده است.

پایان نامعلوم، بی‌ثباتی آشکار

ترور رهبر جمهوری اسلامی صدمه‌ای بزرگ به حکومت وارد کرده، اما جمهوری اسلامی پس از ۴۷ سال تنها بر یک فرد متکی نیست و از عمق نهادی برخوردار است. این حکومت یک ساختار پیچیده حکمرانی، نهادهای نظامی و توان لازم برای مهار شورش داخلی را همچنان حفظ کرده است. به همین دلیل، بسیاری باور ندارند که آمریکا و اسرائیل بتوانند فقط از طریق حملات هوایی، جمهوری اسلامی را سرنگون کنند.

اعزام نیروی زمینی، هرچند از نظر لفظی رد نشده، اما هم در داخل آمریکا نامحبوب است و هم برای بسیاری از متحدان واشنگتن نگران‌کننده خواهد بود. از سوی دیگر، هرچه جنگ طولانی‌تر شود، اثر بی‌ثبات‌کننده آن بر قیمت نفت و اقتصاد جهانی بیشتر خواهد شد. از این منظر، جنگی که قرار بود نمایش قدرت باشد، می‌تواند خود به منبعی برای گسترش ناامنی تبدیل شود.

اخبار برگزیدهسیاسی
شناسه : 575649
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *