چشمانداز مذاکرات ایران و آمریکا؛ موازنهای میان مصالحه موقت و لغو تحریمها

به دنبال توافق آتشبس دوهفتهای، واشنگتن و تهران هر دو با این ادعا که طرف مقابل زودتر عقبنشینی کرده است، خود را پیروز میدان میخوانند؛ اما در واقعیت، هر دو طرف به نتیجه مساوی تن دادهاند. فارن افرز به بررسی عواملی پرداخته است که تصمیمگیران دو کشور را در ساختار این بازی محدود کرده است. تحلیل روند درگیریها نشان میدهد که جنگ چگونه از پیشبینیهای اولیه فاصله گرفت و به یک تله تصاعدی پرهزینه تبدیل شد. در این چشمانداز، هراس مشترک از بازگشت به هزینههای ویرانگر جنگ، اصلیترین ضامن بقای آتشبس و شکلگیری یک توافق عملگرایانه (هرچند ناقص) در مذاکرات خواهد بود.
جهان صنعت نیوز – جنگها به طور معمول دارای سه مرحله آغازین، میانی و پایانی هستند. همانند بازی شطرنج، مرحله آغازین شامل صفآرایی نیروها و درگیری با دشمن است. اگر این مرحله به پیروزی سریع ختم نشود، نبرد به مرحله میانی کشیده میشود؛ جایی که دو طرف برای تسلیم کردن یکدیگر میجنگند. با روشن شدن روند تحولات میدانی، شکل کلی یک نتیجه منطقی پدیدار شده و جنگ وارد مرحله پایانی خود میشود تا جزئیات توافق نهایی چکشکاری شود. در خصوص درگیری اخیر، مرحله پایانی با تهدید دونالد ترامپ مبنی بر نابودی گسترده در صورت عدم بازگشایی تنگه هرمز آغاز شد و تا زمان دستیابی به یک توافق پایدار ادامه خواهد یافت.
دولت ترامپ این جنگ را با اطمینان از این موضوع آغاز کرد که درگیری نسبتاً سریع و کمهزینه خواهد بود و ایران توانایی یا تمایلی برای اقدام متقابل نخواهد داشت. با این حال، هیچیک از این مفروضات رنگ واقعیت به خود نگرفت. با تداوم درگیریها، این جنگ دیگر شبیه به یک بازی شطرنج نبود، بلکه به یک بازی مرگبار تحت عنوان «حراج دلار» تبدیل شد؛ مفهومی که بازیکنان را در یک روند تصاعدی و بدون سود گرفتار میکند. مفهوم این تله ساده است: دو نفر برای تصاحب یک اسکناس یک دلاری رقابت میکنند، با این شرط که هر دو باید معادل آخرین پیشنهاد خود را بپردازند. در ابتدا رقابت با امید به سودآوری داغ است، اما با بالا رفتن قیمت، تله بسته میشود. اگر یک طرف یک دلار پیشنهاد دهد، سودی نمیبرد، اما طرف مقابل که آخرین پیشنهادش نزدیک به یک دلار بوده، برای کاهش ضرر خود حاضر میشود مبلغی بیشتر، مثلاً ۱.۰۵ دلار پیشنهاد دهد تا حداقل ضرر کمتری (تنها پنج سنت) متحمل شود. این منطق برای طرف اول نیز تکرار میشود و بازی بدون هیچ نقطه توقف درونی، با انباشت هزینههای بیثمر ادامه مییابد.
جنگها معمولاً به چنین تلهای تبدیل میشوند زیرا با ادامه نبرد، هزینهها برای هر دو طرف به طور بیامانی افزایش مییابد. تا فروردین ماه، زمانی که مشخص شد هیچیک از طرفین به راحتی تسلیم نمیشوند، جنگ ایران به نقطه عطف خود رسید و برای هر دو طرف با ضرر و زیان همراه شد. این شرایط، وضعیت بازدارندگی در حین جنگ را ایجاد کرد؛ به طوری که هر دو طرف از ترس اقدام مشابه دشمن، از به کارگیری تسلیحات نهایی خود امتناع کردند. اهرم ایالات متحده استفاده از قدرت هوایی و اهرم ایران حمله به زیرساختهای اقتصادی خلیج فارس بود.
در این میان، تهدید ترامپ مبنی بر اینکه «یک تمدن کامل نابود خواهد شد»، تقریباً به طور قطع یک بلوف بود؛ چرا که اجرای چنین تهدیدی برای آمریکا بسیار پرهزینه و برای متحدانش در حاشیه خلیج فارس که در برابر حملات متقابل ایران آسیبپذیر بودند، بسیار پرخطر ارزیابی میشد. اما از آنجا که رفتار پیشبینیناپذیر ترامپ کاملاً هم نمایشی نیست، ایرانیها نمیتوانستند از عقبنشینی او مطمئن باشند. در نهایت، چون هیچیک خواهان یک جنگ تمامعیار نبودند، هر دو از لبه پرتگاه عقب نشستند و مرحله پایانی جنگ به طور جدی آغاز شد.
میز مذاکره؛ موازنهای میان مصالحه و به تعویق انداختن بحران
با پذیرش آتشبس، واشنگتن و تهران حداقل به طور ضمنی پذیرفتند که قرار نیست به تمام خواستههای خود از این جنگ دست یابند. در جریان مذاکرات، دو طرف باید برای چندین پرونده پیچیده از جمله برنامههای هستهای و موشکی ایران، تحریمهای آمریکا، ترتیبات کشتیرانی در تنگه هرمز، نفوذ منطقهای ایران و عملیات اسرائیل در لبنان به راهکارهای میانهای دست یابند. اگرچه شکاف میان خواستهها به قدری عمیق است که برخی فروپاشی مذاکرات را پیشبینی میکنند، اما هر دو طرف به خوبی میدانند که بازگشت به جنگ، آنها را به همان جهنم تله تصاعدی بازمیگرداند.
در غیاب دیپلماتهای برجستهای در تراز هنری کیسینجر، نباید انتظار داشت که این گفتوگوها به ایجاد یک ساختار امنیتی پایدار در منطقه ختم شود. محتملترین سناریو، ترکیبی از مصالحه و به تعویق انداختن مشکلات است تا حداقلِ نتایج عملی برای از سرگیری فعالیتهای عادی اقتصادی در خلیج فارس حاصل شود. پس از فرونشستن غبار درگیری، احتمالاً ایران پتانسیل نوعی برنامه هستهای را حفظ خواهد کرد و آمریکا نیز محدودیتهایی (که مشخص نیست نسبت به توافق سال ۲۰۱۸ کمتر یا بیشتر خواهد بود) بر آن اعمال میکند. بخشی از تحریمها لغو شده و بخشی دیگر پابرجا میمانند. تردد کشتیها در تنگه هرمز از سر گرفته میشود، اما احتمالاً با شرایط جدیدی که کفه ترازو را به نفع ایران سنگینتر میکند.
متغیر اسرائیل و ارزیابی استراتژیک واشنگتن
مساله اسرائیل پیچیدگی مذاکرات را به شدت افزایش میدهد، زیرا منافع تلآویو و واشنگتن در این مقطع کاملاً همسو نیست. ایران تلاش خواهد کرد تا اسرائیل را از طریق این توافق محدود کند، در حالی که اسرائیل خواهان آزادی عمل برای تداوم عملیات خود در لبنان و سایر جبههها است. ایالات متحده در این میان مجبور است همزمان با دشمن و متحد خود چانهزنی کند (اتفاقی که در پایان جنگهای کره و ویتنام نیز رخ داد). با این حال، اهمیت حیاتی این توافق مانع از آن خواهد شد که مساله اسرائیل بتواند روند اصلی مذاکرات تهران و واشنگتن را مختل سازد.
این جنگ تنها حداقل اهداف نظامی واشنگتن را محقق میکند و از دستیابی به اهداف کلان استراتژیک بازمیماند. اختلافات بنیادین حلنشده باقی میماند و رقابتها به عرصه عملیاتهای پنهان کشیده خواهد شد. حکومت ایران، با وجود از دست دادن برخی از مقامات ارشد و آسیب دیدن بخشی از توانمندیهایش، پابرجا خواهد ماند.
آمریکاییها ممکن است از خود بپرسند که آیا این جنگ ارزش هزینههایش را داشت؟ اسرائیلیها به این نوع عملیاتها «هرس کردن چمن» میگویند و سالهاست برای مهار تهدیدات از آن استفاده میکنند؛ رویکردی که ارزش آن بستگی به این دارد که چقدر حاضر باشید برای کوتاه کردن موقتی چمنها هزینه کنید. اما استراتژیستهای آمریکایی که مسئولیتهای گستردهتری در قبال نظم جهانی دارند، معمولاً از این رویکرد پرهیز میکنند. مگر آنکه مذاکرات نتایج خارقالعادهای به همراه داشته باشد، در غیر این صورت هزینههای بالا و دستاوردهای ناچیزِ آنچه ترامپ آن را «یک گشتوگذار کوچک» خواند، تنها مهر تاییدی بر بدبینی و تردیدهای استراتژیستهای آمریکایی خواهد بود.
اخبار برگزیدهسیاسیلینک کوتاه :