جنگِ مبهم، پیروزیِ قابلتعریف؛ ترامپ چگونه به ایران حمله کرد؟

الگوی جنگورزی دولت ترامپ در حمله اخیر به ایران بر انعطاف و ابهام بنا شده است. شروع ناگهانی در حالی که مذاکره جریان دارد، هدفگذاریهای متعدد و مبهم، کنار گذاشتن رأی کنگره و تلاش نکردن برای جلب حمایت عمومی، و اتکا به ابزارهایی مانند قدرت هوایی و عملیات ویژه بهجای جنگ زمینی. این الگو در نقطه مقابل دکترین پاول قرار میگیرد که جنگ را آخرین گزینه میدانست و بر هدف روشن، راه خروج مشخص، حمایت عمومی و نیروی قاطع تأکید داشت. مزیت این روش، اجتناب از باتلاق و امکان توقف جنگ بدون اعتراف به شکست است؛ اما هزینهاش، افزایش ریسکهای پایانبندی نامعلوم، دامنه وسیع سناریوهای بد و تداوم بیثباتی در بلندمدت است.
جهان صنعت نیوز – وقتی بمبها آخر هفته بر سر ایران فرود آمد، بخش بزرگی از افکار عمومی آمریکا همانقدر غافلگیر شد که جهان در بهت فرو رفت. با اینکه آرایش نیروهای آمریکا در خاورمیانه طی هفتههای قبل در حال تقویت بود، همزمان مذاکرات واشنگتن و تهران ادامه داشت. با وجود آمادهسازی برای حمله، دولت آمریکا هدف دقیق عملیات را روشن نکرد و مهمتر از آن، جنگ تقریباً بدون بحث ملی جدی، بدون گفتوگوی گسترده با متحدان و بدون رأیگیری در کنگره آغاز شد. حتی دو روز پس از شروع جنگ، مقامهای دولت هنوز تصویری مشخص از چگونگی پایان آن ارائه نکردهاند.
در این چارچوب، استفاده از زور نه بهعنوان اقدام قاطع برای رسیدن به یک هدف روشن، بلکه بهعنوان ابزاری برای حفظ گزینهها و افزایش قدرت مانور تعریف شده است. این رویکرد، چیزی شبیه یک شیوه تازه جنگیدن است که نمونههای آن در مداخلات دیگر دولت ترامپ از دریای سرخ تا ونزوئلا هم دیده شده است.
وارونهسازی دکترین پاول؛ از وضوح به ابهام، از قاطعیت به انعطاف
این شیوه جدید عملاً وارونۀ دکترین پاول است. دکترین پاول که پس از جنگ خلیج فارس شکل گرفت، بر چند اصل استوار بود. جنگ باید آخرین گزینه باشد و تنها پس از شکست راههای غیرنظامی به آن متوسل شد؛ اگر جنگ ضروری است، باید هدف روشن، راه خروج روشن و حمایت عمومی وجود داشته باشد؛ و آمریکا باید از نیروی قاطع و فراگیر استفاده کند تا دشمن را سریع شکست دهد و از جنگهای فرسایشی، تلفات بالا، هزینههای مالی و شکاف داخلی جلوگیری شود. منطق اصلی آن، پرهیز از تکرار تجربه ویتنام بود؛ جنگهای نیمبند برای دلایل نیمپختهای که مردم آن را نمیفهمند یا پشتیبانی نمیکنند.
اما دولت ترامپ درست در نقطه مقابل حرکت میکند. بهجای شفافیت، از ابهام بهعنوان مزیت استفاده میکند تا طرف مقابل غافلگیر شود. حملات به ایران در دوفعه گذشته در حالی انجام شد که مذاکره جریان داشت. هیچ ضربالاجل عمومی مطرح نشد و اولتیماتوم علنی داده نشد. در این نگاه، زور فقط آخرین ابزار نیست؛ یکی از ابزارهای همزمان برای افزایش اهرم، ایجاد غافلگیری و تولید نتیجه است.
دکترین پاول با محوریت تجربه ویتنام، حمایت عمومی را شرط کلیدی میدانست. اگر هدفی ارزش جنگیدن دارد، باید مردم از آن حمایت کنند و این حمایت معمولاً با استدلالسازی مستمر رئیسجمهور و رأیگیری کنگره پس از بحث گسترده ایجاد میشود.
اما در هیچیک از جنگهای دورههای ترامپ، چنین کمپینی برای جلب حمایت عمومی شکل نگرفته و کنگره نیز رأیی برای مجوز جنگ نداده است. جنگها ناگهانی آغاز شدهاند و مسیرشان غیرقابل پیشبینی بوده است. حتی در ماجرای ونزوئلا، انباشت نیرو در کارائیب با هدف مقابله با قاچاق مواد مخدر معرفی شد، نه عملیات تغییر رژیم. درباره ایران نیز با وجود آنکه عملیات کنونی بلندپروازانهتر است، رئیسجمهور در سخنرانی طولانی وضعیت کشور تنها چند جمله به آن اختصاص داده است. این حذف فرآیند سیاسی، در کنار بزرگی ریسک و پیامدها، یکی از ویژگیهای برجسته این سبک جنگیدن است.
هدفهای چندگانه و مبهم؛ راه خروج از دل ابهام
یکی از تفاوتهای تعیینکننده، ابهام در هدف است. در آغاز جنگ با ایران گفته شد هدف دفاع از مردم آمریکا با حذف تهدیدهای قریبالوقوع است، در حالی که همزمان ادعا شده ایران نه در حال غنیسازی است و نه موشکهایی با برد رسیدن به خاک آمریکا دارد. سپس هدفگذاری به عباراتی از جنس صلح در خاورمیانه و جهان تعمیم یافت. رئیسجمهور آمریکا همزمان از تغییر رژیم سخن گفته و در عین حال از مذاکره با رهبری جایگزین نیز صحبت کرده است. در پرونده ونزوئلا نیز روایتها چند مرحله تغییر کرد. از جلوگیری از ورود مواد مخدر و تبهکاران تا به عدالت سپردن مادورو، بازپسگیری نفتِ دزدیدهشده و حتی طرح یک قرائت جدید از دکترین مونرو.
منطق این ابهام روشن است. وقتی هدف دقیق و واحد تعریف نشود، رئیسجمهور میتواند هر زمان جنگ را متوقف کند و بدون پذیرش شکست، پیروزی اعلام کند. این، بهنوعی استراتژی خروج اوست؛ نه پیروزی آشکار، بلکه امکان توقف بدون هزینه سیاسی اعتراف.
نمونهای از این الگو در جنگ با حوثیها دیده شد. ابتدا وعده نیروی مرگبار قاطع تا تحقق هدف داده شد و حتی از نابودی کامل سخن رفت، اما یک ماه بعد، پس از کارزاری پرهزینه و فقط تا حدی موفق، توافقی برای پایان دادن به حملات حاصل شد. انعطاف جای قاطعیت را گرفت و نتیجه به اندازه کافی خوب تعریف شد.
نیروی محدود بهجای نیروی قاطع؛ جنگ هوایی و عملیات ویژه
دکترین پاول بر استفاده از نیروی قاطع تأکید میکرد. اما شیوه ترامپ، تکیه بر عملیاتهای کوتاه و شدید است که معمولاً بر قدرت هوایی و نیروهای ویژه متکیاند و تقریباً همیشه از جنگ زمینی کلاسیک پرهیز میکنند. اگر تغییر رژیم در ایران به اعزام گسترده نیروهای زمینی نیاز داشته باشد، آمریکا حاضر به پرداخت آن نیست و به کمتر از آن رضایت میدهد.
در بسیاری از جنگهای این دوره، نیروی بهکاررفته محدود بوده است. در سوریه، حملات بهدنبال استفاده از سلاح شیمیایی انجام شد، اما حکومت اسد پابرجا ماند و حتی سال بعد دوباره از سلاح شیمیایی استفاده شد. در ۲۰۲۵، ترامپ از نابودی سایتهای هستهای ایران سخن گفت، اما در ۲۰۲۶ باز هم خطر دستیابی ایران به سلاح هستهای بهعنوان دلیل جنگ مطرح شد. در ونزوئلا، مادورو کنار رفت، اما رژیم او باقی ماند. در مجموع، خروجی این سبک، نتایجی است که از ابتدا دقیق تعریف نشدهاند و بنابراین انعطاف در تعریف موفقیت به یک مزیت سیاسی تبدیل میشود.
این سبک جدید در برخی موارد، نسبت به پایبندی سختگیرانه به الگوهای قدیمی، نتایج غیرمنتظرهای داشته است. توافق پس از استفاده محدود از زور علیه حوثیها از یکسو بهتر از بیاعتنایی به حملات آنها بود و از سوی دیگر، از جنگ تمامعیار نیز کمهزینهتر جلوه کرد. حذف برخی سایتهای هستهای و کنار رفتن برخی چهرههای کلیدی نیز بهعنوان دستاوردهایی معرفی شدهاند. در پرونده ونزوئلا هم احتمال گذار دموکراتیک و پرهیز از آشوب داخلی بهعنوان امکانهای باز مطرح میشود.
اما این روش برای همه موقعیتها مناسب نیست و حمله به ایران میتواند نقطهای باشد که محدودیتهای آن آشکار شود. تغییر رژیم در کشوری بزرگتر و پرجمعیتتر از عراق و افغانستان، بدون نیروی زمینی، بدون متحدان داخلی روشن و در برابر یک دستگاه امنیتی ریشهدار، کاری بسیار دشوار است.
در این نقطه، انعطاف و ابهام میتواند به ترامپ امکان عقبنشینی بدهد. اگر تغییر رژیم محقق نشود، اگر تلفات بالا رود، اگر افکار عمومی خسته شود یا اگر جایگزین حکومت فعلی بدتر به نظر برسد، رئیسجمهور میتواند جنگ را متوقف کند و مدعی شود هدف اصلی از ابتدا فقط تضعیف ایران و جلوگیری از دستیابی آن به سلاح هستهای بوده است. این همان جایی است که ابهام هدف تبدیل به سپر سیاسی میشود.
شکستن قانون فروشگاه سفال
دکترین پاول یک هشدار مشهور هم داشت: «اگر بشکنی، مال توست». در چارچوب حمله به عراق، این جمله به معنای مسئولیت آمریکا برای پیامدهای پس از فروپاشی بود. اما در این سبک جدید، پیام متفاوت است. آمریکا قصد ندارد مالک پیامدهای بعدی باشد. اگر رژیم ایران فروبپاشد، این مردم ایراناند که باید قطعات را جمع کنند. اگر رژیم باقی بماند، واشنگتن جنگ را جمع میکند و سراغ اولویتهای دیگر میرود. این رویکرد اگرچه هزینه تعهد بلندمدت را کاهش میدهد، اما یک محدودیت بزرگ دارد. مسیر صلح پایدار را هموار نمیکند و بیشتر به تعویق انداختن منازعه به زمانی دیگر شباهت دارد.
شیوه جنگورزی ترامپ بر سه ستون استوار است. غافلگیری و ابهام، حذف پیشنیازهای سیاسیِ جنگ در داخل، و استفاده محدود از زور با هدف حفظ انعطاف. این الگو میتواند از باتلاقهای طولانی جلوگیری کند و امکان رسیدن به نتایج به اندازه کافی خوب را فراهم سازد. اما در پرونده ایران که بلندپروازانهترین قمار سیاست خارجی این دولت توصیف میشود همین انعطاف میتواند به معنای پایانبندی نامعلوم، سناریوهای بد متعدد و بیثباتی ماندگار باشد. در نهایت، این سبک شاید جنگ را کوتاهتر کند، اما تضمینی برای صلح بلندمدت ایجاد نمیکند و ممکن است فقط صورت مسئله را به آینده منتقل کند.
پیشنهاد ویژهسیاسیلینک کوتاه :