پایان نظم آمریکامحور در خلیج فارس؛ جنگ ایران معادله امنیتی عرب‌ها را برهم زد

گسترش جنگ به خلیج فارس نشان می‌دهد راهبردی که آمریکا دهه‌ها برای نظم منطقه‌ای دنبال می‌کرد، اکنون نه به ثبات بلکه به فرسایش همان نظمی انجامیده که قرار بود حفظ شود. حملات ایران به همسایگان عربی، کشورهای خلیج فارس را به جنگی کشانده که از ابتدا می‌خواستند از آن دور بمانند. همزمان، این جنگ هم آشتی منطقه‌ای سه سال اخیر را برهم زده، هم تردیدهای عمیقی درباره اعتبار تضمین‌های امنیتی آمریکا ایجاد کرده و هم نگاه دولت‌های عربی به اسرائیل را از یک شریک بالقوه به یک تهدید بالفعل سوق داده است. در نتیجه، آنچه قرار بود نقطه اوج نظم مطلوب واشنگتن در خاورمیانه باشد، ممکن است به آغاز فروپاشی همان نظم تبدیل شود.

جهان صنعت نیوز – ورود تدریجی کشورهای خلیج فارس به درگیری حاصل انتخاب آزادانه آن‌ها نبود و نتیجه مستقیم گسترش دامنه حملات ایران بوده است. این کشورها از ابتدا امیدوار بودند از جنگ فاصله بگیرند و آن را به رویارویی مستقیم میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر محدود نگه دارند. اما حملات ایران به امارات، بحرین، کویت، عربستان، قطر و حتی عمان نشان داد که چنین سناریویی دوام‌پذیر نیست.

این وضعیت از منظری تاریخی نیز معنادار است. آمریکا سال‌ها در پی آن بود که نوعی همکاری عربی-اسرائیلی علیه ایران شکل بگیرد، بی‌آنکه مسئله فلسطین حل شود. اکنون این تصویر، هرچند به شکلی خشونت‌بار و ناخواسته، در حال تحقق است. اما طنز تلخ ماجرا در آن است که تحقق این آرزوی قدیمی، درست در لحظه‌ای رخ می‌دهد که کل منطقه در معرض لغزش به سوی بی‌ثباتی عمیق‌تر قرار گرفته است.

پایان یک آشتی دشوار اما مهم

حملات اخیر ایران عملاً روند تنش‌زدایی منطقه‌ای را که طی سه سال گذشته شکل گرفته بود، در هم شکست. در دوره‌ای نه‌چندان دور، عربستان و امارات در صف نخست طرفداران رویکرد سخت‌گیرانه و تقابلی با ایران قرار داشتند. این کشورها نه‌تنها از سیاست فشار علیه تهران حمایت می‌کردند، بلکه نسبت به دیپلماسی هسته‌ای نیز بدبین بودند و در میدان‌های مختلف منطقه‌ای، از یمن تا شام و عراق، درگیر رقابت نیابتی با ایران بودند.

اما آن دوره به پایان رسیده بود. حمله به تأسیسات نفتی عربستان در سال ۲۰۱۹، بدون آنکه پاسخ دفاعی مؤثری یا واکنش معنادار آمریکا در پی داشته باشد، نگاه رهبران خلیج فارس را تغییر داد. پس از آن، حملات پهپادی به ابوظبی نیز همین پیام را تکرار کرد. این کشورها در برابر تهدید ایران آسیب‌پذیرند و اتحاد با آمریکا الزاماً به معنای حفاظت مؤثر نیست. در چنین بستری بود که عربستان و ایران در سال ۲۰۲۳ روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند و نوعی بازدارندگی مبتنی بر تنش‌زدایی شکل گرفت. همین منطق باعث شد در جنگ ۱۲ روزه تابستان گذشته، کشورهای خلیج فارس در حاشیه بمانند و ایران نیز آن‌ها را هدف قرار ندهد.

این بار چرا منطق تغییر کرد؟

در بحران کنونی، ایران دیگر دلیلی برای حفظ آن الگوی خویشتنداری نمی‌دید. از نگاه تهران، وقتی آمریکا و اسرائیل به سمت یک جنگ گسترده و هماهنگ با افق تغییر رژیم حرکت کرده‌اند، بازگشت به وضع پیشین دیگر ممکن نیست. امتیازهایی که ایران از آشتی با عربستان و کاهش تنش منطقه‌ای به دست آورده بود، عملاً از میان رفته بود.

کشورهای خلیج فارس نیز هرچند جنگ را نمی‌خواستند، اما به تدریج دریافتند که جلوگیری از آن دیگر ممکن نیست. آن‌ها تلاش کردند لااقل بر جغرافیا و شکل جنگ اثر بگذارند تا هزینه‌های آن برای خودشان کمتر شود. ترجیح آن‌ها جنگی کوتاه بود که به حذف بخشی از رأس قدرت در ایران و جایگزینی آن با چهره‌هایی از درون ساختار نظامی منجر شود؛ بی‌آنکه به فروپاشی دولت ایران، موج پناهجویان، سرریز ناامنی و آشوب منطقه‌ای بینجامد. همچنین می‌خواستند جنگ به رویارویی ایران و اسرائیل محدود بماند و خلیج فارس و مسیرهای صادرات نفت تا حد ممکن از آسیب مصون بماند اما ایران این سناریو را نپذیرفت.

راهبرد ایران؛ گسترش هزینه به سراسر خلیج فارس

پاسخ ایران به حملات آمریکا و اسرائیل، بمباران گسترده و فزاینده همسایگان عربی خود بود. تمرکز حملات بیشتر بر امارات و بحرین قرار داشت، اما دامنه آن به عربستان، کویت، قطر و عمان نیز رسید. این الگوی هدف‌گیری، تصادفی یا صرفاً واکنشی نبود، بلکه از یک منطق راهبردی مشخص پیروی می‌کرد.

ایران با هدف قرار دادن مراکز غیرنظامی در قلب شهرهای عربی، می‌خواست آسیب‌پذیری بی‌سابقه این دولت‌ها را به مردم و رهبرانشان یادآوری کند. حضورهای نمایشی رهبران خلیج فارس در مراکز خرید و اماکن عمومی نیز نشان می‌دهد که آن‌ها شوک روانی و ترس عمومی را بسیار جدی گرفته‌اند. تهران عملاً می‌کوشد این پیام را منتقل کند که امنیت و رفاهی که این کشورها طی سال‌های اخیر برای خود ساخته بودند، نه طبیعی و پایدار، بلکه مشروط و شکننده بوده است.

یکی از ارکان اصلی راهبرد ایران، تحمیل سریع هزینه اقتصادی جهانی برای افزایش فشار بر طرف‌های درگیر و تسریع در رسیدن به آتش‌بس است. بستن تنگه هرمز در عمل، حتی پیش از انسداد کامل فیزیکی، از رهگذر تهدیدی صورت گرفت که نفتکش‌ها حاضر به آزمودن آن نبودند. همین کافی بود تا بخشی از صادرات نفت و گاز منطقه مختل شود.

در ادامه، حتی بدون حمله مستقیم در برخی موارد، پالایشگاه‌های عربستان و تولید گاز مایع قطر با اختلال یا توقف مواجه شدند. قیمت نفت و گاز به سرعت رو به افزایش گذاشت و در همین حال، آمریکا نیز نشانه‌ای از آمادگی برای مدیریت مؤثر این شوک از خود بروز نداد. اهمیت این وضعیت زمانی بیشتر روشن می‌شود که بدانیم حتی بدون ورود حوثی‌ها به جنگ، ایران توانسته هزینه‌های قابل توجهی بر بازار جهانی انرژی تحمیل کند.

این راهبرد همچنین یک لایه دیگر دارد. فرسایش تدریجی سامانه‌های دفاعی آمریکا و کشورهای خلیج فارس. ایران با امواج متوالی پهپادها و موشک‌های ارزان، در کنار هدف قرار دادن رادارها و سامانه‌های ارتباطی، می‌کوشد سامانه‌های گران‌قیمت دفاعی را خسته و تهی کند. در چنین جنگی، نرخ موفقیت اولیه پدافند چندان تعیین‌کننده نیست؛ مسئله اصلی این است که وقتی رهگیرها رو به پایان می‌روند و حملات دقیق‌تر آغاز می‌شود، چه چیزی باقی می‌ماند.

از نگاه تهران، راهبرد فعلاً کار کرده است

با وجود شدت بالای بمباران هوایی علیه ایران و حذف بخشی از رهبران ارشد آن، سه سطح از راهبرد ایران در قبال خلیج فارس، دست‌کم تا اینجا، مطابق انتظارش پیش رفته است. نخست، ایران توانسته کشورهای خلیج فارس را از حاشیه امن بیرون بکشد و آنان را مستقیماً در هزینه‌های جنگ شریک کند. دوم، با کشاندن این کشورها به همکاری علنی‌تر با اسرائیل، به‌جای هماهنگی ضمنی و پنهان گذشته، هزینه سیاسی این همکاری را در افکار عمومی منطقه برای آن‌ها افزایش داده است. سوم، توانسته تردیدهای کهنه درباره تعهد امنیتی آمریکا را به بحران اعتماد تبدیل کند.

از نگاه آمریکا و اسرائیل، همراه شدن تدریجی دولت‌های عربی با جنگ علیه ایران ممکن است یک دستاورد تلقی شود. اما از منظر تهران، همین علنی شدن همکاری با اسرائیل، آن هم در شرایطی که این رژیم در سطح منطقه از محبوبیت بسیار پایینی برخوردار است، خود یک دستاورد سیاسی مهم است. به بیان دیگر، آنچه در واشنگتن و تل‌آویو هزینه‌ای تحمیلی بر ایران دیده می‌شود، ممکن است در تهران به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت خوانده شود.

بحران واقعی برای خلیج فارس؛ فروپاشی اعتماد به آمریکا

نگران‌کننده‌ترین پیامد این جنگ برای رهبران خلیج فارس، نه فقط حملات ایران، بلکه شکسته شدن تصور دیرینه آن‌ها از نقش آمریکا به‌عنوان ضامن نهایی امنیت منطقه است. نظم خلیج فارس در دهه‌های اخیر بر این فرض استوار بود که آمریکا در برابر تهدید ایران، سپر امنیتی معتبر و قابل اتکا فراهم می‌کند.

رهبران خلیج فارس گمان می‌کردند روابطشان با ترامپ حتی از روابطشان با دولت‌های پیشین آمریکا هم بهتر است. آن‌ها علاقه او به فرصت‌های مالی خلیج فارس، گرایشش به اقتدارگرایی و سبک شخصی و غیرنهادی‌اش را با ترجیحات خود سازگار می‌دیدند. حتی در برخی موضوعات منطقه‌ای احساس می‌کردند مواضع او به نگاه آنان نزدیک‌تر است. اما اکنون همین رهبران با این احساس مواجه‌اند که آمریکا و اسرائیل جنگی را آغاز کرده‌اند که مستقیماً با منافع حیاتی و حتی بقای آن‌ها گره خورده، بی‌آنکه مشورت جدی و واقعی با آن‌ها انجام شده باشد.

آن‌ها همچنین به‌شدت با راهبرد تغییر رژیم از مسیر تخریب نهادهای دولتی ایران نگران‌اند، زیرا به‌خوبی می‌دانند که برخلاف اسرائیل، خودشان از پیامدهای فروپاشی دولت ایران مصون نخواهند بود. ناتوانی یا بی‌میلی آمریکا در حفاظت از تأسیسات انرژی، مسیرهای کشتیرانی و جبران سریع کاهش ذخایر رهگیرهای پدافندی، این نگرانی را تشدید کرده است. در چنین فضایی، پایگاه‌های نظامی آمریکا برای برخی دولت‌ها دیگر منبع امنیت مطلق نیستند، بلکه بالقوه به منبع تهدید تبدیل شده‌اند.

بازگشت ناخواسته خلیج فارس به جغرافیای واقعی خود

کشورهای ثروتمند خلیج فارس در سال‌های اخیر خود را تا حدی از بحران‌های مزمن خاورمیانه جداشده می‌دیدند. آن‌ها تصور می‌کردند بیش از آنکه به منطقه‌ای بی‌ثبات تعلق داشته باشند، به اقتصادهای باثبات و ثروتمند آسیایی نزدیک شده‌اند. قرار بود هزینه انسانی و سیاسی رقابت‌های منطقه‌ای را سوری‌ها، سودانی‌ها، لبنانی‌ها و یمنی‌ها و نه شهروندان این کشورها بپردازند.

حملات ایران این توهم را درهم شکست. برای نخستین بار، احتمال هدف قرار گرفتن مستقیم این کشورها دیگر یک سناریوی انتزاعی نیست، بلکه تجربه‌ای زیسته و ملموس شده است. تجربه این جنگ به ایران آموخت که با حمله به خلیج فارس و کشتیرانی نفتی می‌تواند اهرم فشار مؤثری بسازد.

اتحاد دوباره خلیج فارس، اما بر بستر ترس

یکی از پیامدهای غیرمنتظره حملات ایران این بوده که شکاف نوظهور میان عربستان و امارات را، دست‌کم موقتاً، متوقف کرده است. عربستان در ماه‌های اخیر در پی شکل دادن به ائتلافی تازه با ترکیه، قطر، مصر، پاکستان و دیگر بازیگران بود و همزمان در بسیاری از حوزه‌ها در برابر امارات و به‌طور غیرمستقیم اسرائیل موضع می‌گرفت. اگر ایران فقط امارات و بحرین را هدف قرار داده بود، چه‌بسا عربستان و شرکایش ترجیح می‌دادند کشورهای نزدیک به توافق‌های ابراهیم را در برابر بحران تنها بگذارند. اما با گسترش تهدید به کل خلیج فارس، نوعی وحدت دوباره ذیل تهدید وجودی شکل گرفته است.

با این حال، این همگرایی به معنای حل‌شدن اختلافات زیرین نیست. برعکس، شدت و بی‌مهاری جنگ اسرائیل و مشارکت فعال آمریکا در آن، ترس‌های بنیادین دولت‌های عربی را تشدید خواهد کرد. دولت‌هایی که پیش‌تر نسبت به توسعه‌طلبی نظامی اسرائیل و جاه‌طلبی‌های مهارنشده آن بدبین بودند، اکنون با مشاهده تخریب ایران نه آرام‌تر، بلکه نگران‌تر خواهند شد. آن‌ها این احتمال را جدی‌تر می‌گیرند که در آینده خودشان نیز در معرض فشار مشابه قرار گیرند؛ آن هم در شرایطی که دیگر مطمئن نیستند آمریکا حاضر یا قادر به دفاع مؤثر از آن‌ها باشد.

آغاز واگرایی از نظم آمریکایی

نتیجه این روند می‌تواند چیزی فراتر از یک بحران مقطعی باشد. این جنگ نه فقط موقعیت ایران و اسرائیل، بلکه مبانی نظم امنیتی خلیج فارس را زیر سؤال برده است. اگر دولت‌های عربی به این جمع‌بندی برسند که آمریکا دیگر ضامن قابل اعتماد امنیت آن‌ها نیست و اسرائیل نیز بیش از آنکه شریک ثبات‌ساز باشد، به عامل بی‌ثباتی تبدیل شده، آنگاه بنیان نظم منطقه‌ای مورد نظر واشنگتن به سرعت فرسوده خواهد شد.

در این صورت، جنگ جاری ممکن است نه فقط یک درگیری نظامی، بلکه نقطه عطفی در واگرایی تدریجی خلیج فارس از نظم آمریکامحور باشد؛ نظمی که اکنون بیش از هر زمان دیگری آسیب‌پذیر و بی‌اعتبار به نظر می‌رسد.

 

پیشنهاد ویژهسیاسی
شناسه : 575098
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *