بنبست راهبردی در خاورمیانه؛ چرا آمریکا باید به جنگ با ایران پایان دهد؟

فارن افرز : چهار هفته پس از آغاز جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران، نشانههای یک بنبست راهبردی آشکار شده است. مسئله فقط طولانی شدن درگیری نیست، بلکه این است که واشنگتن بدون هدف روشن، بدون تعریف مشخص از پیروزی و بدون راه خروج قابل اتکا وارد جنگ شده است. در چنین وضعی، نه تشدید حملات لزوماً به نتیجه میرسد و نه گزینههای موجود برای افزایش فشار بر ایران، دستاوردی متناسب با هزینههایشان دارند. بر این اساس، استدلال اصلی این است که آمریکا به جای تعمیق جنگ، باید مسیر کاهش تنش و محدود کردن خسارتها را در پیش بگیرد.
جهان صنعت نیوز – چهار هفته پس از آغاز جنگ، الگوی آشنایی در حال شکلگیری است. آمریکا بار دیگر با قدرتی منطقهای و ضعیفتر درگیر شده، بیآنکه اهدافی روشن، نظریهای مشخص برای پیروزی و راهبردی عملی برای پایان دادن به جنگ داشته باشد. این جنگ، دستکم تا اینجا، با افغانستان، عراق یا ویتنام از این جهت تفاوت دارد که هنوز به اعزام گسترده نیروی زمینی آمریکا منجر نشده، اما از نظر منطق راهبردی، همان مشکل قدیمی را تولید کرده است. نتیجه، نوعی باتلاق جدید است؛ باتلاقی که ممکن است نه در قالب اشغال زمینی، بلکه در قالب عملیات فرسایشی هوایی و دریایی برای ماهها یا حتی سالها ادامه پیدا کند، اقتصاد جهانی را تحت فشار بگذارد، خاورمیانه را بیثباتتر کند و هزینه انسانی فزایندهای بر غیرنظامیان تحمیل کند.
در بطن این جنگ، همان عدم تقارن آشنای قدرت دیده میشود. آمریکا برای آنکه بتواند مدعی پیروزی شود، باید به اهدافی گسترده و مبهم برسد. یا تغییر رژیم، یا دستکم آنقدر تضعیف ایران که دیگر نتواند به عنوان قدرت منطقه و بازارهای جهانی انرژی تاثیرگذار باشد. اما ایران برای آنکه جنگ را به نفع خود تعریف کند، صرفاً باید بقا داشته باشد و بتواند از طریق حملات مقطعی، عبور و مرور در تنگه هرمز را بهشدت محدود کند یا به زیرساختهای حساس انرژی در کشورهای خلیج فارس آسیب بزند. از همین رو، برتری نظامی آمریکا الزاماً به برتری راهبردی تبدیل نمیشود.
نشانهها نیز حاکی از آن است که کارزار فعلی موشکی و پهپادی آمریکا و اسرائیل نه در آستانه سرنگونی ایران است و نه میتواند بهطور کامل توان متعارف ایران را از بین ببرد؛ توانی که برای اخلال در تردد از تنگه هرمز یا تهدید زیرساختهای حیاتی تجارت جهانی انرژی کافی است. در چنین شرایطی، وسوسه تشدید جنگ طبیعی به نظر میرسد، اما استدلال اصلی این است که خطرات تشدید، از منافع احتمالی آن بسیار بیشتر است. در وضعیتی که اقتصاد جهانی با نوسان شدید همراه است و خاورمیانه در التهاب است، گزینه معقولتر نه تعهد بیشتر به جنگی شتابزده، بلکه یافتن راهی برای خروج از آن است.
چرا تغییر رژیم یا خلع کامل ایران دستیافتنی به نظر نمیرسد؟
از ابتدا، جنگ آمریکا با نوعی آشفتگی راهبردی همراه بود. دونالد ترامپ عملیات نظامی را بدون آماده کردن افکار عمومی آمریکا و بدون ارائه مجموعهای روشن از اهداف دستیافتنی آغاز کرد. نخستین مواضع او، که نیمهشب بیان شد، مردم ایران را به قیام و سرنگونی حکومت دعوت میکرد و در عمل، تغییر رژیم را به معیار موفقیت تبدیل میساخت؛ معیاری بسیار بلندپروازانه و دستنیافتنی. این رویکرد در عین حال، سادهترین مسیر پیروزی را نیز در اختیار تهران گذاشت: دوام آوردن.
اگر واشنگتن و تلآویو تصور میکردند که ترور مقامهای ارشد ایران به فروپاشی جمهوری اسلامی منجر میشود، این تصور نادرست از آب درآمده است. بیتردید حذف رهبر و دیگر مقامهای بلندپایه، برای حکومت دشواریهایی ایجاد کرده، اما نشانهای جدی از عقبنشینی نیروهای امنیتی یا چرخش آنها علیه فرماندهانشان دیده نمیشود. اقدامات جنگی ایران همچنان منسجم است و ساختارهای فرماندهی و کنترل آن حفظ شده است. شبکهای از نهادها در برابر حمله به رأس قدرت همچنان فعال ماندهاند و حتی اختیار آغاز حملات نیز بهصورت غیرمتمرکز توزیع شده تا با حذف فرماندهان، ماشین جنگی از کار نیفتد.
در سطحی محدودتر نیز، امید به خنثی کردن ایران بهعنوان تهدیدی نظامی، با همان مشکل قدیمی آمریکا در جنگهای گذشته روبهرو است. ارتش آمریکا از ابتدا اهداف محدودتری را مطرح کرد: تضعیف توان موشکی، دریایی و هستهای ایران و نیز توانایی تهران برای تجهیز نیروهای نیابتی. این صورتبندی از هدف، از مطالبه تغییر رژیم واقعبینانهتر است، اما باز هم با همان عدم تقارن روبهرو میشود. برای واشنگتن، موفقیت یعنی تضمین جریان آزاد انرژی، حفاظت از زیرساختهای حساس بهویژه در خلیج فارس و حفظ ثبات منطقهای. برای تهران، کافی است هر از چند گاه به یک نفتکش در هرمز، یک تأسیسات انرژی در خلیج فارس یا یک مرکز تجاری حمله کند تا هزینه اقتصادی و روانی سنگینی ایجاد شود. حتی اگر ۹۰ درصد حملات ایران دفع شود، همان ۱۰ درصد باقیمانده هم میتواند برای برهم زدن بازارها و ایجاد احساس ناامنی کافی باشد.
تله تشدید و استدلال به نفع خروج محدود
در برابر این بنبست، گزینه تشدید جنگ وسوسهانگیز است، اما هر مسیر تشدید با مشکلات جدی همراه است. یک گزینه، تصرف اورانیوم با غنای بالا و اعلام پیروزی از مسیر ضربه مستقیم به برنامه هستهای ایران است. آمریکا میتواند تلاش کند بخشی از ذخایر اورانیوم غنیشده ایران را که در تونلهای اصفهان نگهداری میشود، تصرف کند و این را یک موفقیت راهبردی روشن جلوه دهد. اما چنین عملیاتی بههیچوجه ساده نیست. بر اساس گزارشهای عمومی، این مواد به شکل گاز و در محفظههایی نگهداری میشوند که جابهجاییشان دشوار و حساس است. علاوه بر این، روشن نیست مسیرهای دسترسی به تونلها پس از حملات قبلی تا چه حد باز مانده باشد. چنین مأموریتی نه یک عملیات ضربتی کوتاه، بلکه احتمالاً عملیاتی چندساعته یا چندروزه در عمق خاک ایران و در یکی از بهشدت حفاظتشدهترین نقاط کشور خواهد بود؛ جایی که عنصر غافلگیری نیز بهاحتمال زیاد از میان رفته و نیروهای ایرانی میتوانند بهسرعت در منطقه متمرکز شوند.
گزینه دیگر، حمله به شاهرگ اقتصادی ایران از طریق تصرف جزیره خارگ است؛ گذرگاهی که حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران از آن عبور میکند. از منظر عملیاتی، چون خارگ در اعماق خاک ایران نیست، حمله آبی-خاکی یا هوابرد به آن از برخی جهات سادهتر از عملیات زمینی در داخل کشور به نظر میرسد. با این حال، هزینههای آن نیز سنگین است: نیاز به عملیات نظامی بزرگ برای تصرف منطقهای مستحکم، احتمال تلفات قابل توجه نیروهای آمریکایی و همچنین خطر آسیب شدید به زیرساخت نفتی ایران که خود میتواند قیمتهای جهانی را بیشتر بالا ببرد. مهمتر از همه، روشن نیست تصرف خارگ چه دستاورد راهبردی پایداری داشته باشد. فرض اصلی این است که فشار اقتصادی ایران را وادار به تغییر رفتار میکند، اما تجربه نشان داده که حکومت ایران توان تحمل فشار اقتصادی شدید را دارد و محتملتر آن است که در پاسخ، حملات به زیرساختهای انرژی منطقه را تشدید کند.
همین منطق درباره هدف قرار دادن نیروگاههای برق ایران نیز صدق میکند. چنین اقدامی، علاوه بر آسیب مستقیم به غیرنظامیان و احتمال تعارض با قوانین جنگ، بعید است تهران را به پذیرش خواستههای آمریکا وادار کند؛ بلکه محتملتر آن است که ایران به تأسیسات مشابه در کشورهای خلیج فارس حمله کند. تلاش برای مسلح کردن گروههای مخالف داخلی یا بهرهبرداری از شکافهای درون حکومت نیز خطر دیگری دارد: نه گذار کنترلشده، بلکه تجزیه، جنگ داخلی و تبدیل ایران به صحنهای مشابه سوریه یا لیبی. در چنین سناریویی، بازیگران منطقهای مختلف نیز وارد میدان میشوند و نتیجه، سیل سلاح، پول و بیثباتی در کشوری خواهد بود که در مرکز منطقهای قرار دارد که افغانستان، عراق و پاکستان را نیز در بر میگیرد.
بر این مبنا، پیشنهاد اصلی این است که آمریکا به جای تعقیب پیروزیای نامعلوم، خروجی محدود و کنترلشده را دنبال کند. ترامپ میتواند اعلام کند که آمریکا به بخش مهمی از اهداف محدود نظامی خود، یعنی تضعیف توان ایران، دست یافته و تمایلی به تشدید بیشتر ندارد. همزمان باید این پیام را نیز مخابره کند که آمریکا اسرائیل را مهار خواهد کرد و فقط در صورتی از حملات بعدی حمایت میکند که ایران برنامه هستهای خود را از سر بگیرد یا به شرکای منطقهای حمله کند. ممکن است ایران در ابتدا چنین پیشنهادی را رد کند، اما در طول زمان، اگر آمریکا واقعاً در مسیر کاهش تنش قرار گیرد، فشار بینالمللی میتواند متوجه تهران شود؛ زیرا چین، اروپا و دولتهای خلیج فارس همگی در ثبات بازارهای انرژی ذینفعاند.
این مسیر، پیروزی روشنی برای آمریکا نخواهد بود. آمریکا همچنان باید با ایرانی تهاجمیتر کنار بیاید، روابطش با شرکای خلیج فارس احتمالاً آسیب خواهد دید و منابعی که در خاورمیانه صرف شده، بر موقعیت گستردهتر آمریکا، بهویژه در هند-اقیانوس آرام، فشار وارد میکند. اما گزینه بدیل، یعنی دو برابر کردن تعهد برای رسیدن به نتیجهای قاطع، میتواند آمریکا را در مخمصهای عمیقتر فرو ببرد. در این چارچوب، مسئله اصلی دیگر نجات یک پیروزی دور از دسترس نیست؛ مسئله، محدود کردن خسارت به منافع آمریکا، ثبات منطقه و جان غیرنظامیان است.
اخبار برگزیدهسیاسیلینک کوتاه :