ترامپ همان مسیر ویتنام و عراق را تکرار میکند؟

فارن پالیسی: حمله نظامی دولت ترامپ به ایران، بدون ارائه توجیهی منسجم و بدون اقناع افکار عمومی و کنگره، بار دیگر این پرسش را به میان آورده است که جنگها چگونه سرمایه اعتماد عمومی به دولت فدرال آمریکا را فرسوده میکنند. تجربه تاریخی آمریکا نشان میدهد که بیش از هر عامل دیگری، جنگهای پرابهام، روایتهای متناقض و دروغهای رسمی، اعتماد شهروندان به حکومت را تخریب کردهاند؛ روندی که از ویتنام آغاز شد، در رسواییها و مداخلات بعدی تداوم یافت و اکنون نیز در جنگ ایران نشانههای آن دیده میشود.
جهان صنعت نیوز – جهان صنعت نیوز – اعتماد عمومی به دولت در آمریکا همیشه شکننده نبوده است. در دهههای میانی قرن بیستم، بهویژه پس از پیروزی در جنگ جهانی دوم، بخش بزرگی از جامعه آمریکا به توانایی دولت فدرال برای حل مسائل بزرگ اقتصادی و اجتماعی باور داشت. گسترش نقش دولت در مهار بحران اقتصادی دهه ۱۹۳۰ و موفقیت در شکست فاشیسم، این تصور را تقویت کرده بود که واشنگتن نهتنها میتواند در لحظات بحرانی مداخله مؤثر کند، بلکه ظرفیت آن را دارد که امنیت، رفاه و ثبات را در مقیاس ملی تضمین کند. همین فضا بود که حتی سیاستمداری جمهوریخواه مانند آیزنهاور را به این جمعبندی رسانده بود که حذف میراث رفاهی و اجتماعی آن دوران، برای هر حزبی هزینهای سنگین خواهد داشت. در اواخر دهه ۱۹۵۰ نیز سطح اعتماد عمومی به دولت فدرال در موقعیتی قرار داشت که از منظر تاریخی، امروز تقریباً دستنیافتنی به نظر میرسد.
در آغاز دهه ۱۹۶۰، این اعتماد تنها یک احساس منفعل نبود، بلکه به یک نوع مشارکت سیاسی و اخلاقی نیز پیوند خورده بود. جان اف. کندی با فراخوان معروف خود برای خدمت به کشور، نسل تازهای از آمریکاییها را به این باور رساند که دولت میتواند پروژهای مشترک برای پیشرفت ملی باشد. اما این سرمایه سیاسی و اخلاقی، در جنگ ویتنام بهشدت آسیب دید. ویتنام صرفاً یک شکست نظامی یا یک بحران سیاست خارجی نبود؛ این جنگ به نقطهای تبدیل شد که در آن فاصله میان سخنان مقامهای رسمی و واقعیت میدان نبرد بهتدریج برای افکار عمومی آشکار شد.
در سالهای ۱۹۶۷ و ۱۹۶۸، نشانههای این شکاف پررنگتر شد. خبرنگارانی که در ابتدا به روایتهای رسمی ارتش و دولت تکیه میکردند، کمکم گزارشهایی منتشر کردند که با ادعاهای خوشبینانه واشنگتن همخوان نبود. همزمان، جنبش ضدجنگ نیز با تولید و انتشار اطلاعات مستقل، از روزنامه و اعلامیه گرفته تا تجمعات اعتراضی، روایت رسمی را به چالش کشید. نقطه عطف این روند زمانی بود که والتر کرانکایت، چهره معتبر رسانهای آمریکا، پس از سفر به ویتنام و مشاهده پیامدهای «حمله تت»، آشکارا این ارزیابی را مطرح کرد که خروج آبرومندانه از جنگ تنها از مسیر مذاکره ممکن است، نه از موضع پیروزی. اهمیت این تحول در آن بود که تردید نسبت به روایت رسمی، دیگر فقط به فعالان سیاسی محدود نبود و به متن رسانههای جریان اصلی نیز راه یافته بود.
وقتی جنگ، شکاف اعتماد را به بحران تبدیل میکند
همین روند، به شکلگیری «شکاف اعتبار» در دوران لیندون جانسون انجامید. جانسون در عرصه سیاست داخلی از طراحان یکی از گستردهترین برنامههای اصلاحی تاریخ آمریکا بود، اما در پایان ریاستجمهوریاش بخش بزرگی از جامعه دیگر به سخنان او اعتماد نداشت. جنگ ویتنام کاری کرد که حتی دستاوردهای داخلی نیز زیر سایه بیاعتمادی قرار گیرند. این روند با انتشار اسناد پنتاگون در سال ۱۹۷۱ وارد مرحلهای تازه شد. این اسناد محرمانه که به رسانهها درز کرد، جزئیات سالها تحریف، پنهانکاری و دروغگویی درباره جنگ را آشکار ساخت. برای افکار عمومی آمریکا، مسئله فقط اشتباه در قضاوت یا خطای اطلاعاتی نبود؛ مسئله این بود که دولت و رؤسایجمهور آگاهانه واقعیت را به شکلی دیگر بازنمایی کرده بودند.
افشای این اسناد همچنین نشان داد که تصمیمهای بسیار مهمی مانند درخواست تصویب «قطعنامه خلیج تونکین» بر پایه ادعاهایی سست یا حتی خلاف واقع اتخاذ شده بود. همین مسئله، درک عمومی از قدرت ریاستجمهوری و نهادهای امنیتی را بهکلی تغییر داد. اگر تا پیش از آن بسیاری از آمریکاییها تصور میکردند دولت در شرایط بحرانی ممکن است دچار خطا شود اما در اصل با حسن نیت عمل میکند، اکنون این تصور جای خود را به بدبینی عمیقتری داده بود: اینکه قدرت اجرایی ممکن است عمداً مردم را فریب دهد تا جنگی را پیش ببرد که برای آن نه اجماع واقعی وجود دارد و نه مبنای روشن.
این بدبینی با افشاگریها و تحقیقات دهه ۱۹۷۰ عمیقتر شد. جلسات پرسروصدای کنگره درباره عملکرد نهادهای امنیتی و اطلاعاتی نشان داد که دولت در پشت درهای بسته، نهفقط در خارج از کشور بلکه در داخل نیز دست به اقداماتی زده که با اصول دموکراتیک و آزادیهای مدنی ناسازگار بوده است؛ از تلاش برای ترور رهبران خارجی گرفته تا جاسوسی از شهروندان آمریکایی معترض به جنگ. از اینجا به بعد، مسئله اعتماد فقط به یک جنگ خاص مربوط نبود؛ موضوع به ماهیت عملکرد ساختار امنیت ملی آمریکا گره خورد.
جیمی کارتر در انتخابات ۱۹۷۶ کوشید این روند را متوقف کند و با وعده صراحت و صداقت، اعتماد عمومی را بازسازی کند. اما این روند دیگر بهسادگی قابل بازگشت نبود. پس از آن نیز سلسلهای از بحرانها و رسواییها، همان الگوی فرسایش اعتماد را تکرار کرد. در ماجرای ایران آشکار شد که دولت ریگان، با وجود ممنوعیت صریح کنگره، به فروش سلاح به ایران و انتقال مخفیانه منابع حاصل از آن به نیروهای کنترا در نیکاراگوئه دست زده است. هرچند نقش مستقیم رئیسجمهور در همه ابعاد پرونده بهطور قطعی اثبات نشد، اما اصل ماجرا یک بار دیگر این احساس را تقویت کرد که در حوزه امنیت ملی، دولتها آمادهاند قواعد قانونی را دور بزنند.
در سال ۱۹۹۱، موفقیت سریع عملیات طوفان صحرا برای مدتی توجه افکار عمومی را از دروغها و اغراقهایی که زمینهساز جنگ شده بود منحرف کرد. با این حال، حتی آن جنگ نیز با روایتهای نادرستی همراه بود؛ از جمله داستانهایی که بعداً بیاساس بودنشان روشن شد. اما هیچیک از این موارد به اندازه جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ اثر تخریبی نداشت. دولت جورج دبلیو بوش در فضایی آکنده از ترس پس از ۱۱ سپتامبر، این ادعا را مطرح کرد که عراق دارای سلاحهای کشتار جمعی است و با شبکههای مسئول حملات تروریستی ارتباط دارد. بعدتر روشن شد که این ادعاها درست نبودهاند. با طولانی شدن جنگ و افزایش هزینهها، بسیاری از آمریکاییها به این جمعبندی رسیدند که بار دیگر دولت، برای پیشبرد جنگ، افکار عمومی را گمراه کرده است.
جنگ ایران و بازتولید همان الگوی تاریخی
این سابقه طولانی از جنگ، دروغ و پنهانکاری، آمریکا را به جامعهای بدبین، بیاعتماد و تردیدآمیز تبدیل کرده است؛ جامعهای که نسبت به تقریباً هر اقدام دولت با سوءظن نگاه میکند. در چنین فضایی، احزاب نیز به یک اندازه متأثر نشدهاند. جمهوریخواهان، چون عموماً بر محدود کردن نقش دولت تأکید دارند، در فضای بیاعتمادی کمتر آسیب دیدهاند. در مقابل، دموکراتها که همچنان از نقش فعالتر دولت دفاع میکنند، بیشتر با پیامدهای این بحران اعتماد مواجه شدهاند.
در چنین بستری، حمله دولت ترامپ به ایران میتواند یک حلقه دیگر از همین زنجیره تاریخی باشد. مشکل فقط اصل اقدام نظامی نیست، بلکه نحوه پیشبرد آن است: حملهای بدون توجیه پایدار و منسجم، بدون تلاش برای اقناع کنگره و بدون اینکه مردم آمریکا تصویر روشنی از چرایی و اهداف آن داشته باشند. افزون بر این، روایتهای متغیر و ادعاهای متناقض مقامهای دولتی، از جمله استدلالهایی که خیلی زود با تردید یا رد مواجه شد، موجب نشده که حتی در روزهای ابتدایی جنگ نیز موجی از حمایت عمومی شکل بگیرد؛ وضعیتی که در مقایسه با بسیاری از جنگهای پیشین قابل توجه است.
این مسئله با توجه به سابقه شخص رئیسجمهور در بیان مطالب خلاف واقع، حساستر هم میشود. وقتی جنگی در چنین فضایی آغاز شود، نهتنها مشروعیت خود عملیات نظامی زیر سؤال میرود، بلکه بار دیگر این تصور تقویت میشود که در ایالات متحده، امنیت ملی میتواند به پوششی برای عبور از سازوکارهای دموکراتیک و اقناع عمومی تبدیل شود.
اجتماعی و فرهنگیسیاسیلینک کوتاه :