مهاجرت و بی انگیزگی اساتید و نخبگان، نتیجه گریزناپذیر درک نادرست از مفهوم عدالت در پرداخت

یوسف محب زادگان، عضو هیئت علمی ستاد وزارت عتف

در بزنگاه‌های فشار همزمان خارجی و به تبع آن برخی مشکلات داخلی، کیفیت حکمرانی بیش از هر چیز در «پایبندی به اجرای تصمیمات مصوب» سنجیده می‌شود. ترمیم حقوق اعضای هیئت علمی، تصمیمی است که از مسیرهای رسمی عبور کرده، در مراجع ذی‌صلاح از جمله شورای حقوق و دستمزد به تصویب رسیده، در هیئت‌های امنای مؤسسه‌های آموزش عالی تأیید شده، ابلاغ گردیده و احکام آن نیز صادر شده است. چنین تصمیمی دیگر یک گزینه سیاستی نیست؛ یک تعهد اجرایی است. در این مرحله، طرح مجدد بحث‌ها یا ایجاد ابهام در مفاد مصوبه، نه نشانه دقت، بلکه نشانه‌ای از اختلال در انسجام تصمیم‌گیری است.

اینکه در شرایط محدودیت منابع، ترمیم حقوق اعضای هیئت علمی در تعارض با اولویت‌های کلان تلقی شود، نیازمند بازنگری جدی است. تجربه حکمرانی نشان داده در دوره‌های فشار، آنچه تعیین‌کننده است نه صرفاً منابع مالی، بلکه کیفیت و پایداری سرمایه انسانی راهبردی است. اعضای هیئت علمی، صرفاً یک گروه حقوق‌بگیر نیستند؛ بخشی از زیرساخت دانشی کشورند که در همین شرایط پیچیده، بار تحلیل، حل مسئله و پشتیبانی فکری تصمیم‌گیری را بر دوش می‌کشند. از این منظر، ترمیم حقوق آن‌ها بیش از آنکه یک هزینه باشد، اقدامی در جهت حفظ حداقل ثبات و پیش‌بینی‌پذیری برای این سرمایه انسانی است. تضعیف این لایه، هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر از هر صرفه‌جویی کوتاه‌مدت به کشور تحمیل خواهد کرد.

با این حال، مسئله امروز دیگر «تصمیم‌گیری» نیست، بلکه «نحوه اجرای تصمیم» است. اقدام برخی نهادهای اجرایی، از جمله سازمان برنامه و بودجه کشور، در انتقال بار مالی به دانشگاه‌ها یا طرح ملاحظات مجدد، عملاً نشانه‌ای از گسست در مرحله اجراست؛ گسستی که اگر اصلاح نشود، به سرعت از یک اختلاف اجرایی به مسئله‌ای در حوزه اعتماد نهادی تبدیل خواهد شد.

از منظر تحلیل هزینه–فایده، پیامدهای این وضعیت روشن است. نخست، تضعیف اعتبار تصمیمات دولت؛ بازگشت از تصمیمی که اجرای آن آغاز شده، این پیام را مخابره می‌کند که تصمیمات کلان از ثبات لازم برخوردار نیستند و این امر به‌تدریج اجرای سایر سیاست‌ها را نیز با تعلل مواجه می‌کند. دوم، واکنش نخبگانی؛ اعضای هیئت علمی نسبت به نشانه‌های بی‌ثباتی حساس‌اند و این امر می‌تواند به کاهش انگیزه و مشارکت مؤثر منجر شود. سوم، پیامدهای توسعه‌ای؛ در شرایط فاصله قابل توجه دریافتی اساتید با استانداردهای رقابتی منطقه‌ای و جهانی، هرگونه تزلزل در این ترمیم، پیش‌بینی‌پذیری مسیر حرفه‌ای را تضعیف کرده و به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر مهاجرت نخبگان اثر خواهد گذاشت؛ موضوعی که امروز به یکی از چالش‌های جدی نگهداشت سرمایه انسانی دانشگاهی تبدیل شده است.

برای درک دقیق‌تر ابعاد این شکاف، مقایسه‌های بین‌المللی نیز قابل توجه است. برآوردها نشان می‌دهد که حتی پس از ترمیم اخیر، دریافتی ماهانه بخش قابل توجهی از اعضای هیئت علمی در ایران، در بسیاری موارد به حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ دلار محدود می‌شود. این در حالی است که در کشورهای منطقه، به‌ویژه حوزه خلیج فارس، حقوق اعضای هیئت علمی—حتی در سطوح اولیه—چندین برابر این رقم بوده و در مواردی به چند هزار دلار در ماه می‌رسد. این تفاوت در شرایطی است که بسیاری از دانشگاه‌های ایران، به‌ویژه در برخی حوزه‌های علمی، در رتبه‌بندی‌های بین‌المللی جایگاهی قابل مقایسه یا حتی بالاتر از برخی دانشگاه‌های این کشورها دارند. استمرار چنین شکافی، به‌طور طبیعی بر تصمیم‌های حرفه‌ای اعضای هیئت علمی اثر گذاشته و جذابیت ماندگاری در داخل کشور را تضعیف می‌کند.

در فضای عمومی، بخشی از تنش‌ها ناشی از مقایسه‌های مستقیم میان دریافتی اعضای هیئت علمی و سایر گروه‌های شغلی، از جمله کارکنان، است. این مقایسه‌ها، به‌ویژه وقتی صرفاً بر حقوق ماهانه متمرکز می‌شوند، تصویر دقیقی از واقعیت ارائه نمی‌دهند. تفاوت در ماهیت کارکردی—از آموزش و پژوهش تا تولید دانش تخصصی—در کنار مسیر حرفه‌ای و سطح خروجی‌ها، موجب می‌شود که هم‌ترازی مستقیم این گروه‌ها مبنای دقیقی برای قضاوت درباره عدالت نباشد. با این حال، این واقعیت به‌هیچ‌وجه به معنای نادیده گرفتن وضعیت معیشتی کارکنان غیرهیئت علمی نیست.

در همین نقطه، مسئله‌ای جدی‌تر خود را نشان می‌دهد: ادراک عدالت در میان کارکنان غیرهیئت علمی. وقتی تفاوت‌های جبران خدمت بدون تبیین شفاف منطق و معیارهای آن بازتاب پیدا می‌کند، این خطر وجود دارد که این تفاوت‌ها نه به‌عنوان اقتضای نقش‌های متفاوت، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از نابرابری درک شود. اگر این ادراک مدیریت نشود، حتی یک تصمیم درست نیز می‌تواند به تضعیف همبستگی سازمانی بینجامد.

بنابراین، اجرای ترمیم حقوق هیئت علمی باید همزمان با ارائه توضیحی روشن درباره مبانی این تفاوت‌ها و نیز ترسیم مسیرهای بهبود برای سایر کارکنان همراه باشد.

از سوی دیگر، تداوم ناهماهنگی در اجرای این تصمیم، این پیام را مخابره می‌کند که در سطوح عالی تصمیم‌گیری، هم‌راستایی لازم وجود ندارد؛ پیامی که دامنه اثر آن فراتر از این موضوع خاص خواهد رفت و اعتماد به سازوکارهای حکمرانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

برآیند این ملاحظات روشن است: اجرای کامل و منسجم ترمیم حقوق اعضای هیئت علمی، حتی در شرایط محدودیت منابع، کم‌هزینه‌تر از تردید و عقب‌نشینی از آن است. در عین حال، می‌توان با زمان‌بندی اجرای برخی مؤلفه‌ها یا تفکیک بخش‌های عملکردی، فشارهای کوتاه‌مدت را مدیریت کرد، بی‌آنکه اصل تصمیم آسیب ببیند. همچنین، انتقال بار مالی به دانشگاه‌ها—در حالی که خود با محدودیت‌های جدی مواجه‌اند—نه راه‌حل، بلکه جابه‌جایی مسئله است.

در نهایت، آنچه امروز پیشِ‌روست، صرفاً یک افزایش حقوق نیست؛ یک آزمون حکمرانی است. تصمیم گرفته شده و اعلام شده است—اکنون مسئله، ایستادن پای آن است. تجربه نشان داده سازمان‌ها با عدد اداره نمی‌شوند، با ادراک انسان‌ها اداره می‌شوند. اگر این ترمیم، در اجرا با تردید، ابهام یا ناهماهنگی همراه شود، نه‌تنها اثر خود را از دست می‌دهد، بلکه به فرسایش اعتماد و انگیزه نیز دامن می‌زند. اما اگر با ثبات، شفافیت و توجه هم‌زمان به عدالت ادراکی پیش برود، می‌تواند به نقطه‌ای برای تقویت سرمایه انسانی و بازسازی اعتماد در نظام آموزش عالی تبدیل شود.

 

یادداشت
شناسه : 585261
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *