ترامپ چگونه آمریکا را در باتلاق ایران گرفتار کرد؟

حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را نباید یک خطای سیاست خارجی دانست؛ در حقیقی این اقدام نقطه عطفی در افول امپراتوری آمریکا است. استدلال اصلی این است که ترامپ برخلاف وعده عقب‌نشینی از تعهدات فرساینده جهانی، آمریکا را وارد جنگی کرده که با توان نظامی، مالی و راهبردی این کشور تناسب ندارد و می‌تواند به بهای از دست رفتن اعتبار، متحدان یا حتی شأن آمریکا تمام شود.

جهان صنعت نیوز – حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، فراتر از یک تصمیم بد، به نقطه‌ای تعیین‌کننده در روند افول قدرت جهانی آمریکا تبدیل شده است. شاید برخی برای توصیف نظم تحت رهبری آمریکا از واژه هژمونی استفاده کنند، زیرا پرچم این کشور معمولاً بر سرزمین‌هایی که از آن‌ها حمایت یا بهره‌برداری می‌کند برافراشته نیست؛ اما منطق چنین نظمی با منطق امپراتوری تفاوت زیادی ندارد. هر نظام امپراتوری، با هر نامی، تا زمانی دوام می‌آورد که ابزارهایش با اهدافش تناسب داشته باشد. جنگ ایران نشان داده که ترامپ این نسبت را برهم زده و آمریکا را به شکلی خطرناک دچار بیش‌گستری کرده است.

این وضعیت از آن جهت مهم‌تر است که انتظار نمی‌رفت سیاست خارجی ترامپ از مسیر یک ماجراجویی نظامی در خاورمیانه دچار بحران شود. او در سه کارزار انتخاباتی خود بارها از حکومت‌داری فراتر از توان سخن گفته بود؛ چه در داخل، در نقد سیاست‌های اجتماعی پرهزینه، و چه در خارج، در نقد تلاش‌های ناکام آمریکا برای صدور دموکراسی. تجربه عراق نیز نشان داده بود که قدرت نظامی آمریکا الزاماً توان ساختن نظم سیاسی مطلوب در کشورهای دیگر را ندارد. بسیاری از رأی‌دهندگان ترامپ انتظار داشتند شعار «عظمت دوباره آمریکا» به معنای عقب‌نشینی از تعهدات پرهزینه و تمرکز بر حوزه نفوذ محدودتر باشد، نه ورود به جنگی تازه.

از دکترین مونرو تا خطای ایران

طرح سیاست خارجی ترامپ، دست‌کم در ظاهر، بر تمرکز دوباره بر نیمکره غربی استوار بود. او با نسخه‌ای تازه از دکترین مونرو، نشان داد که می‌خواهد توجه آمریکا را از خاورمیانه دور کند. حتی در سند راهبرد امنیت ملی نیز آمده بود که دوران سلطه خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا پایان یافته است. این جهت‌گیری، منطقی و حتی قابل دفاع به نظر می‌رسید، زیرا تاریخ نیز نمونه‌ای موفق از مدیریت افول را نشان داده بود. بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم بیشتر مستعمرات و مناطق تحت نفوذ خود را رها کرد و جز در ماجرای شکست‌خورده سوئز، کوشید قلمروهایی را که دیگر توان نگهداری‌شان را نداشت حفظ نکند.

ترامپ می‌توانست مسیری مشابه را طی کند. در دهه اخیر، تصور رایج در واشنگتن این بوده که جهان در آستانه چینشی تازه قرار دارد و چین ممکن است به‌زودی از آمریکا در ظرفیت صنعتی-نظامی و فناوری اطلاعات پیشی بگیرد. بر همین اساس، ترامپ ابتدا تلاش کرد با اقداماتی مانند فشار بر شرکت هنگ‌کنگی برای فروش بنادر در منطقه کانال پاناما تا برخورد با ونزوئلا و تهدید کوبا نفوذ چین را از نیمکره غربی عقب براند. حتی توجه به گرینلند نیز در همین منطق قابل فهم بود؛ زیرا آمریکا می‌خواست در رقابت آینده بر سر منابع انرژی و معدنی قطب شمال جایگاه امن‌تری داشته باشد.

اما حمله به ایران از این منطق پیروی نمی‌کرد. این اقدام نه تحکیم دفاعی حوزه نفوذ آمریکا، بلکه پذیرش مسئولیتی خطرناک و بی‌پایان بود. شاید سقوط حاکمان ایران برای آمریکا مطلوب باشد، اما برای کشوری که از نظر انرژی مستقل شده و قصد عقب‌نشینی به نیمکره خود را دارد، جنگ با ایران منفعت حیاتی محسوب نمی‌شود. همین چند ماه پیش، چنین جنگی حتی در دستور کار اصلی دولت هم نبود.

ناتوانی ابزارها در برابر اهداف

مشکل اصلی این است که آمریکا توان نظامی لازم برای تحمیل اراده خود بر ایران را در یک جنگ طولانی ندارد. در ۱۹۹۱، برای عقب راندن عراق از کویت، به حدود یک میلیون سرباز از بیش از ۴۰ کشور نیاز بود؛ آن هم در برابر کشوری که از ایران کوچک‌تر و ساده‌تر بود. جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ نیز نشان داد که درگیری با ایران می‌تواند بسیار فرساینده و پرهزینه باشد. اگر آمریکا بخواهد ایران را واقعاً مطیع کند، باید بخش بزرگی از نیروهای نظامی خود را وارد میدان کند و حتی در صورت موفقیت، برای مدتی طولانی در منطقه بماند.

ممکن است گفته شود آمریکا دیگر به ارتش‌های عظیم زمینی نیاز ندارد و با موشک‌های پیشرفته و تسلیحات دورایستا می‌تواند هدف‌های خود را محقق کند. اما همین تسلیحات برای دفاع از متحدان و منافع آمریکا در مناطق دیگر، به‌ویژه شرق آسیا و اروپا، ضروری‌اند. آمریکا در جنگ ایران از ذخایر راهبردی خود از جمله تعداد زیادی موشک کروز پنهان‌کار دوربرد و تاماهاوک مصرف کرده است. بنابراین اگر توان نظامی آمریکا نه با تولید ناخالص داخلی، بلکه با ادعاها و تعهدات جهانی سنجیده شود، این توان به‌همان اندازه ناکافی به نظر می‌رسد که واشنگتن سال‌ها درباره اروپا می‌گفت.

سه انتخاب پرهزینه برای واشنگتن

آمریکا الزاماً در جنگی که آغاز کرده گرفتار نشده، اما هر گزینه‌ای برای خروج یا ادامه، هزینه‌ای سنگین دارد. اگر از ایران عقب‌نشینی کند، بی‌دلیل به جهان نشان داده که قدرت نظامی‌اش بسیار کمتر از چیزی بوده که تصور می‌شد. اگر بخواهد جنگ را ادامه دهد، ناچار است منابع را از جبهه‌هایی که برای منافع ملی حیاتی‌ترند، مانند اروپا و شرق آسیا، به این ماجراجویی منتقل کند. اگر هم به گزینه‌های نظامی افراطی متوسل شود، با لکه‌ای اخلاقی و تاریخی روبه‌رو خواهد شد. در نتیجه، آمریکا میان سه زیان بزرگ قرار گرفته است: از دست دادن اعتبار، از دست دادن دوستان، یا از دست دادن روح و شأن خود.

در این میان، بنیامین نتانیاهو نیز منطق لحظه را درست تشخیص داده بود. او می‌دانست که شاید فرصت استفاده از قدرت آمریکا برای ماجراجویی‌های قدیمی در منطقه رو به پایان باشد. از همین رو، جنگ با ایران را به ترامپ توصیه کرد. نتیجه فاجعه‌بار جنگ، از یک جهت نشان داد که ارزیابی نتانیاهو درباره کاهش امکان اتکای اسرائیل به آمریکا درست بوده است؛ زیرا این شاید آخرین فرصت برای کشاندن آمریکا به چنین جنگی بود.

شباهت آمریکا با بریتانیای رو به افول

پرسش مهم این است که آمریکا اکنون در کدام مرحله از افول امپراتوری قرار دارد. نشانه‌هایی از شباهت با بریتانیای یک قرن پیش دیده می‌شود: صنعت‌زدایی، تعهدات بیش از حد و نوعی خوداطمینانی خطرناک. بریتانیا پیش از جنگ جهانی اول به آلمان در فناوری صنعتی و حتی نظامی وابسته بود و حاضر نبود نظام تجارت آزادی را بازنگری کند که به برتری صنعتی آلمان کمک کرده بود. پیش از جنگ جهانی دوم نیز بریتانیا عملاً ورشکسته شده بود. امروز می‌توان مشابه این وابستگی را در رابطه آمریکا با چین دید.

تردید رأی‌دهندگان آمریکایی نسبت به هژمونی این کشور، از این منظر، تردیدی سالم بود. پرسش آنان ساده اما جدی بود. اگر جهانی‌سازی مبتنی بر تجارت آزاد، صدور دموکراسی و مهاجرت گسترده تا این اندازه برای آمریکا مفید بوده، چرا آمریکا برای حفظ آن ۳۵ تریلیون دلار بدهی انباشته است؟ ترامپ برای کسانی که گمان می‌کردند نخبگان آمریکایی از مسیر خارج شده‌اند، نامزد مناسبی بود. استدلال او این بود که جهانی‌سازی تحت رهبری آمریکا آن‌قدر برای سیاستمداران سودمند شده که حتی برخلاف وعده‌های انتخاباتی خود نیز از آن دفاع می‌کنند. رخدادهای اخیر نشان داده که این داوری، متأسفانه، چندان بیراه نبوده است.

جنگ ایران نشان داده که آمریکا در موقعیتی قرار گرفته که میان اهداف گسترده و ابزارهای محدود خود گرفتار شده است. ترامپ می‌توانست افول آمریکا را مانند بریتانیا مدیریت کند، اما با ورود به جنگی بی‌تناسب با منافع حیاتی کشور، این افول را آشکارتر و خطرناک‌تر کرده است.

اخبار برگزیدهسیاسی
شناسه : 585293
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *