جهان چندقطبی یک توهم است

فارنافرز استدلال میکند که تصور ظهور قدرتهای میانی بیش از آنکه نشانه قدرت گرفتن این کشورها باشد، بازتاب افزایش آسیبپذیری آنها در جهانی پرتنشتر است. دوران جهانیسازیِ مبتنی بر رشد سریع، امنیت تحت حمایت آمریکا و امکان مانور میان قدرتهای بزرگ رو به پایان است و قدرتهای میانی دیگر نمیتوانند همزمان از بازار چین، امنیت آمریکا و استقلال راهبردی بهره ببرند. در جهانی که رقابت واشنگتن و پکن به سمت کنترل فناوری، زنجیرههای تأمین، انرژی و نظام مالی حرکت کرده، کشورها ناچارند میان بلوکهای قدرت انتخاب کنند و ائتلافهای موقت یا شعار استقلال راهبردی دیگر پاسخگوی واقعیت جدید نیست.
جهان صنعت نیوز، در سالهای اخیر، مفهوم قدرتهای میانی دوباره به یکی از موضوعات اصلی ادبیات سیاست خارجی تبدیل شده است. از هند، برزیل، اندونزی، عربستان و ترکیه به عنوان بازیگرانی یاد میشود که میتوانند میان آمریکا و چین موازنه ایجاد کنند. همزمان، مفاهیمی مانند «استقلال راهبردی»، «چندهمپیمانی» و «چندجانبهگرایی محدود» بیش از گذشته در محافل سیاسی و دانشگاهی تکرار میشوند.
برداشت رایج این است که جهان در حال حرکت به سمت نظمی چندقطبی است؛ نظمی که در آن سلطه آمریکا کاهش یافته و کشورهایی در سطح میانی میتوانند با بازی دادن قدرتهای بزرگ، نفوذ بیشتری به دست آورند. اما فارن افرز این تحلیل را اشتباه میداند و معتقد است دیده شدن بیشتر قدرتهای میانی نه به دلیل قدرت گرفتن، بلکه به دلیل آسیبپذیرتر شدن آنهاست.
در دهههای گذشته، بسیاری از این کشورها در سایه هژمونی آمریکا رشد کردند؛ از اقتصاد جهانی بهره بردند، با قدرتهای رقیب تجارت کردند و بدون نیاز به برخورداری از قدرت جهانی، از مزایای آن استفاده کردند. اما اکنون آن شرایط در حال از بین رفتن است. رشد اقتصادی جهان کند شده، جهانیسازی به میدان رقابت بر سر گلوگاههای اقتصادی و فناوری تبدیل شده و قدرتهای بزرگ رویکردی تهاجمیتر در پیش گرفتهاند.
بازگشت جهان سلسلهمراتبی
به باور نویسنده، جهان امروز نه به سمت توزیع متوازن قدرت، بلکه به سمت نوعی نظم سلسلهمراتبی سختتر حرکت میکند. آمریکا از سلطه مالی، فناوری و نظامی خود برای گرفتن امتیاز استفاده میکند و چین نیز با یارانههای صنعتی، مازاد صادرات، وامدهی و فشار اقتصادی، وابستگی دیگر کشورها را افزایش میدهد.
در چنین فضایی، کشورهایی که در میانه قرار دارند نمیتوانند بهسادگی میان دو قدرت مانور دهند. به تدریج، سیاست موازنهگری از نگاه واشنگتن و پکن به بیوفایی تعبیر خواهد شد. محدودیتهای فناوری، بازطراحی زنجیرههای تأمین، تحریم، تعرفه و حتی تهدید نظامی، ابزارهایی هستند که قدرتهای بزرگ برای وادار کردن دیگران به انتخاب از آن استفاده خواهند کرد.
قدرتهای میانی همچنان داراییهای مهمی در اختیار دارند؛ از منابع معدنی و بنادر گرفته تا فناوری، پایگاه نظامی و ظرفیت صنعتی. اما این مزیتها بهتنهایی استقلال ایجاد نمیکند. این کشورها تنها زمانی میتوانند از این ظرفیتها بهره ببرند که درون یک شبکه بزرگتر از امنیت، فناوری، سرمایه و بازار قرار بگیرند.
چگونه قدرتهای میانی شکل گرفتند؟
توضیح وضعیت کنونی به ریشه تاریخی قدرتهای میانی بازمیگردد. تا پیش از قرن بیستم، بیشتر جهان تحت سلطه چند امپراتوری بزرگ بود و دولتهای متوسط معمولاً یا نابود میشدند یا درون امپراتوریها جذب میشدند.
پس از جنگ جهانی دوم، شرایط تغییر کرد. فروپاشی امپراتوریها، گسترش دولتهای ملی و آغاز جنگ سرد، زمینه شکلگیری دهها قدرت میانی را فراهم کرد. آمریکا و شوروی برای رقابت جهانی خود نیاز داشتند کشورهای بیشتری را در بلوکهای خود نگه دارند و به همین دلیل، از بسیاری از دولتهای تازهاستقلالیافته حمایت کردند.
هژمونی آمریکا بهویژه برای متحدانش فضای رشد اقتصادی و امنیتی فراهم کرد. کشورهایی مانند ژاپن، آلمان غربی، استرالیا و کانادا توانستند بدون تبدیل شدن به قدرتهای بزرگ، ثروتمند و باثبات شوند. همزمان، جهانیسازی و گسترش تجارت جهانی باعث شد کشورهایی مانند کرهجنوبی، ترکیه، مکزیک، ویتنام و برزیل به اقتصاد جهانی متصل شوند و رشد کنند.
رشد سریع چین نیز این روند را تشدید کرد. اقتصاد جهانی میان سالهای ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸ تقریباً سه برابر شد و تجارت جهانی بیش از چهار برابر افزایش یافت. بسیاری از اقتصادهای در حال توسعه در این دوره با سرعتی چند برابر آمریکا رشد کردند و تصور ظهور بقیه جهان تقویت شد.
پایان عصر رشد آسان
پایههای این دوران اکنون در حال فروپاشی است. رشد اقتصادی قدرتهای میانی نسبت به دوران طلایی جهانیسازی به شدت کاهش یافته و بسیاری از آنها دیگر فاصله خود را با آمریکا کم نمیکنند.
بدهی عمومی افزایش یافته، رشد بهرهوری در بخش بزرگی از این کشورها منفی شده و بسیاری از مزیتهای قبلی نیز از بین رفته است. بخش مهمی از رشد گذشته ناشی از توسعه زیرساختها، انتقال نیروی کار از کشاورزی به صنعت و استفاده از فناوریهای موجود بود؛ فرصتهایی که اکنون تا حد زیادی مصرف شدهاند.
در کنار این مسئله، بحران جمعیتی نیز به مانعی جدی تبدیل شده است. بیشتر قدرتهای میانی با کاهش نرخ باروری، پیر شدن جمعیت و کاهش نیروی کار مواجهاند؛ روندی که رشد اقتصادی را کندتر میکند.
آمریکا و چین چگونه وابستگی ایجاد میکنند؟
رقابت امروز آمریکا و چین با دوران جنگ سرد تفاوت اساسی دارد. واشنگتن و پکن دیگر صرفاً به دنبال جذب متحدان نیستند، بلکه میخواهند بر شبکههای حیاتی اقتصاد جهانی از فناوری و انرژی گرفته تا داده، حملونقل، مالیه و مواد معدنی مسلط شوند.
آمریکا همچنان از قدرت ساختاری گستردهای برخوردار است. دلار محور نظام مالی جهان است، بازار مصرف آمریکا بزرگترین بازار دنیاست، شرکتهای آمریکایی سهم بزرگی از فناوری پیشرفته و سرمایهگذاری خطرپذیر جهان را در اختیار دارند و واشنگتن تنها کشوری است که میتواند جنگهای بزرگ را در نقاط دوردست هدایت کند.
نمونه این قدرت، محدودیتهای آمریکا علیه صنعت نیمههادی چین است. هرچند کشورهایی مانند هلند، ژاپن، کرهجنوبی و تایوان بخشهایی حیاتی از زنجیره تولید تراشه را در اختیار دارند، اما در نهایت مجبور شدند با محدودیتهای آمریکا هماهنگ شوند.
چین نیز شکل دیگری از وابستگی را ایجاد میکند. این کشور با اتکا به مقیاس عظیم صنعتی خود، کشورهای دیگر را در زنجیره تولید و تأمین خود ادغام میکند. پکن میتواند با صادرات ارزان، کنترل مواد اولیه، وامدهی و تسلط بر صنایع پاییندستی، فشار اقتصادی وارد کند.
ائتلاف قدرتهای میانی؛ رؤیایی دستنیافتنی
فارن افرز سپس به این پرسش میپردازد که آیا قدرتهای میانی میتوانند با ایجاد ائتلافهای مستقل، در برابر آمریکا و چین بایستند یا نه. پاسخ منفی است.
مشکل اصلی مقیاس است. حتی بزرگترین ائتلافهای فرضی میان قدرتهای میانی نیز از نظر اقتصادی، نظامی و فناوری قابل مقایسه با آمریکا نیستند. علاوه بر آن، اختلافات سیاسی و منافع متضاد، مانع شکلگیری بلوکهای پایدار میشود.
اتحادیه اروپا نمونهای از این تناقض است. اروپا در ظاهر قدرتمند به نظر میرسد، اما در عمل محصول هژمونی آمریکا است، نه جایگزینی برای آن. وابستگی امنیتی، فناوری و انرژی اروپا به آمریکا طی سالهای اخیر بیشتر شده و این قاره در حوزه فناوری نیز از آمریکا عقب افتاده است.
در مورد بریکس نیز فارن افرز معتقد است این گروه بیش از آنکه یک بلوک منسجم باشد، به محفلی برای بیان نارضایتی از غرب تبدیل شده است. اختلافات داخلی میان اعضا، مانع شکلگیری یک راهبرد مشترک شده و حتی درباره حمله آمریکا و اسرائیل به ایران نیز این گروه نتوانست بیانیه واحد صادر کند.
جهان جدید؛ انتخاب میان قدرتها
قدرتهای میانی دیگر نمیتوانند از انتخاب فرار کنند. آنها ممکن است همچنان با همه تجارت کنند، اما در حوزههای حیاتی مانند امنیت، فناوری، نظام مالی و انرژی، ناچار خواهند شد به یکی از بلوکهای اصلی نزدیک شوند.
همپیمانی الزاماً به معنای اطاعت کامل نیست، بلکه راهی برای تبدیل ظرفیتهای محدود به اهرم چانهزنی است. نمونه ژاپن نشان میدهد چگونه یک قدرت میانی میتواند با تبدیل شدن به بخشی ضروری از راهبرد آمریکا، هم امنیت بیشتری به دست آورد و هم نفوذ بیشتری پیدا کند.
جهان آینده نه دنیای بازیگران مستقل و آزاد، بلکه جهانی نابرابر و سلسلهمراتبی خواهد بود؛ جهانی که در آن قدرتهای میانی باید تصمیم بگیرند در کدام نظم بزرگتر میخواهند جای بگیرند.
اقتصاد کلانپیشنهاد ویژه
لینک کوتاه :