روی تاریک ثروت آمریکا؛ بردهداری چگونه اقتصاد این کشور را ساخت؟

تاریخ اقتصادی آمریکا در ۲۵۰ سال گذشته، روایتی خطی از رشد و پیشرفت نبوده است و مسیری پیچیده از اقتصاد بردهداری، کار آزاد، بدهکاری، طلبکاری و در نهایت شکلگیری یک قدرت امپراتوری را نشان میدهد. در این روایت، بردهداری، نهادی اقتصادی و مرکزی در شکلگیری ثروت و ساختار اجتماعی آمریکا بوده است. همزمان، برخلاف تصور رایج، سوسیالیسم نیز در آمریکا کاملاً غایب نبوده و همواره حضوری سرکوبشده، اقلیتمانده و گاه اثرگذار داشته است. مهاجرت نیز اگرچه یکی از مؤلفههای مهم اقتصاد آمریکا بوده اما پدیدهای منحصربهفرد نیست و بیشتر باید آن را ترکیبی از الگوهای جهانی دانست که در مقیاس آمریکایی بروز کرده است.
جهان صنعت نیوز – اعلامیه استقلال آمریکا در سال ۱۷۷۶ نوشته شد؛ همان سالی که آدام اسمیت کتاب «ثروت ملل» را منتشر کرد؛ اثری که یکی از نخستین و مهمترین متون درباره سرمایهداری جهانی به شمار میرود. اینکه این همزمانی صرفاً یک تصادف تاریخی بوده یا معنایی عمیقتر داشته، همچنان محل بحث است. اما آنچه روشن است اینکه آمریکا طی دو قرن و نیم گذشته از دل اقتصاد بردهداری، اقتصاد کار آزاد، بدهکاری خارجی، طلبکاری جهانی و سپس قدرت امپراتوری عبور کرده است.
در این مسیر، پرسش اصلی این است که بردهداری تا چه اندازه در شکلگیری اقتصاد آمریکا نقش داشته است. پاسخ آدام توز به این پرسش این است که بردهداری، نهادی کاملاً اقتصادی بود. جوهر این نظام، تبدیل انسان به کالا و سرمایه مولد بود. پیامدهای سیاسی، اخلاقی و مدنی بردهداری نیز از همین نقطه آغاز میشد؛ از این واقعیت که انسانها به دارایی اقتصادی قابل خرید، فروش، کار اجباری و حتی وثیقهگذاری تبدیل شده بودند.
اهمیت اقتصادی بردهداری در تاریخ آمریکا بهویژه در جنگ داخلی آشکار شد. جنگ داخلی صرفاً نزاعی اخلاقی بر سر نژادپرستی نبود، اگرچه طرفدار لغو بردهداری ضدنژادپرست و بردهداران نژادپرست هر دو در آن حضور داشتند. مسئله بنیادین، اقتصاد سیاسی گسترش آمریکا به غرب بود. ایالتهای تازهالحاقشده باید بر پایه کار برده شکل میگرفتند یا کار آزاد؟ محدود کردن گسترش بردهداری به فراتر از جنوب، گره اصلی سیاست آمریکا بود و تنها پس از شکسته شدن این بنبست، توسعه راهآهن و ادغام کامل سرزمینهای غربی در اقتصاد آمریکا شتاب گرفت.
تفسیر مورخان از بردهداری نیز طی بیش از یک قرن بارها تغییر کرده است. در نگاه لیبرال اولیه، بردهداری نهادی عقبمانده و فسیلشده تلقی میشد که شمال مترقی آن را کنار زد و راه رشد سریع اقتصادی را باز کرد. در میانه قرن بیستم، تفسیرهای تجدیدنظرطلبانه نشان دادند که بردهداری در منطق درونی خود میتوانست از نظر اقتصادی عقلانی باشد. سپس در روایتهای انتقادیتر جدید، تأکید شد که ثروت و شکوفایی آمریکا بر خشونت بردهداری، خشونت نژادی و ضدیت با سیاهان بنا شده است. در برابر این دیدگاه نیز اخیراً این بحث مطرح شده که شاید کارآمدی بردهداری بیش از حد بزرگنمایی شده و خودِ رهایی بردگان یکی از نیروهای محرک رشد اقتصادی بعدی بوده است.
وزن اقتصادی بردگان در اقتصاد آمریکا
دادههای کمی نشان میدهد بردهداری نه پدیدهای محدود، بلکه بخشی عظیم از اقتصاد آمریکا بود. در سرشماری سال ۱۸۰۰، حدود ۱۷ درصد جمعیت آمریکا را بردگان سیاه تشکیل میدادند. این سهم تا سال ۱۸۶۰ به ۱۲.۶ درصد رسید؛ رقمی که تقریباً با سهم امروز آفریقاییتباران در جمعیت آمریکا قابل مقایسه است. اما سهم بردگان در نیروی کار بسیار بالاتر بود، زیرا همه آنان کار میکردند. سهم آنان از نیروی کار در سال ۱۸۰۰ نزدیک به ۳۰ درصد بود و تا سال ۱۸۶۰، به دلیل مهاجرت سفیدپوستان، به حدود یکپنجم کاهش یافت.
تمرکز اصلی کار بردگان در کشاورزی بود. حدود ۹۰ درصد نیروی کار برده در بخش کشاورزی به کار گرفته میشد و سهم آنان از نیروی کار کشاورزی بین ۳۷ تا ۴۰ درصد برآورد میشود. در این زمینه، بردهداری آمریکا با نمونههایی مانند برزیل تفاوت داشت؛ زیرا در برزیل بردگان تقریباً در همه حرفهها به کار گرفته میشدند، اما در آمریکا تمرکز اصلی آنان بر اقتصاد کشاورزی و مزارع جنوب بود.
برآورد سهم تولید بردگان نیز نشان میدهد که آنان تقریباً به اندازه سهم خود از جمعیت، در تولید ناخالص داخلی آمریکا نقش داشتند؛ یعنی حدود ۱۲ تا ۱۴ درصد کل فعالیت اقتصادی. این رقم بسیار بزرگ بود و میتوان آن را با اندازه بخش صنعت در اقتصاد امروز آمریکا مقایسه کرد. بنابراین بردهداری نه کل اقتصاد آمریکا، مگر در جنوب مزرعهداری، اما بخشی بسیار بزرگ، مؤثر و درهمتنیده از آن بود.
بردگان فقط نیروی کار ثابت در مزارع موجود نبودند. نیروی کار برده در گسترش مرز مزارع، از جمله در دلتای میسیسیپی، نقش داشت. از آنجا که انسانها به سرمایه مولد تبدیل شده بودند، حتی امکان وثیقهگذاری بر آنان نیز وجود داشت. در یکی از نمونههای تکاندهنده، بخشی از هزینه ساخت عمارت مونتیچلو، خانه توماس جفرسون، از طریق وامی تأمین شد که بر پایه بردگان او گرفته شده بود. این یعنی انسانهای بردهشده نه فقط کارگر، بلکه دارایی مالی و بخشی از سازوکار اعتباری اقتصاد بودند.
میراث این نظام نیز در جامعه آمریکا پایان نیافته است. به باور توز، خشونت ناشی از بردهداری و نژادپرستی ضدسیاهان تا امروز در جامعه آمریکا جریان دارد و بهویژه در جرمانگاری و زندانیسازی مردان آفریقاییتبار خود را نشان میدهد. از این منظر، بردهداری در اصل نهادی اقتصادی بود، اما برای تداوم آن مجموعهای از توجیهات سیاسی، اخلاقی و اجتماعی نیز ساخته شد.
سوسیالیسم در آمریکا؛ غایب یا سرکوبشده؟
تصور رایج این است که آمریکا برخلاف بسیاری از کشورهای صنعتی، سنت نیرومندی از سوسیالیسم نداشته است. آدام توز با این برداشت محتاطانه برخورد میکند. از نگاه او، آمریکا در اواخر قرن نوزدهم پر از تبعیدیان اروپایی بود که بخشی از جنبش سوسیالیستی اروپا به شمار میرفتند. مارکس و انگلس نیز به تحولات آمریکا، بهویژه جنگ داخلی، توجه جدی داشتند. برخی از همراهان آلمانی آنان پس از شکست انقلاب ۱۸۴۸ به آمریکا رفتند و در ارتش اتحادیه جنگیدند.
حتی روز جهانی کارگر، یعنی اول ماه مه، ریشهای آمریکایی دارد و یادآور کشتار هایمارکت در شیکاگو در سال ۱۸۸۶ است. در اوایل قرن بیستم نیز حزب سوسیالیست آمریکا، کارگران صنعتی جهان یا همان وابلینها، و چهرههایی مانند یوجین دبز نقش مهمی در مقاومت در برابر ورود آمریکا به جنگ جهانی اول داشتند. بنابراین جنبش سوسیالیستی در آمریکا وجود داشت و در دورههایی نیز نیرومند و پرصدا بود.
اما این جنبش به سرعت با سرکوب مواجه شد. از اعتصابشکنان مسلح و فشارهای سیاسی گرفته تا نظارت پلیسی و شکلگیری نهادهایی که مأمور رصد تهدیدهای سوسیالیستی بودند، همگی در تضعیف این جریان نقش داشتند. رکود پس از فروپاشی رونق تورمی پس از جنگ جهانی اول نیز بزرگترین موج مبارزات کارگری آمریکا تا آن زمان را در سال ۱۹۲۰ درهم شکست.
با این حال، سوسیالیسم آمریکایی در دهههای بعد نیز از میان نرفت. در دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰، در اتحادیههای کارگری، جنبش حقوق مدنی و جریانهای چپ نو حضور داشت. والتر رویتر در اتحادیه کارگران خودروسازی، با پیشینهای خانوادگی در سوسیالیسم مهاجران آلمانی، یکی از چهرههای مهم این دوران بود. همچنین جنبش حقوق مدنی، از مارتین لوتر کینگ تا کورتا اسکات کینگ، حامل رگههای جدی از سیاست اجتماعی و اقتصادی رادیکال بود.
بنابراین دقیقتر آن است که گفته شود سوسیالیسم در آمریکا همواره وجود داشته، اما اغلب در موقعیت اقلیت، زیر فشار ضدکمونیسم و در حاشیه سیاست رسمی باقی مانده است. در سالهای اخیر نیز با رشد جریانهایی مانند سوسیالیستهای دموکرات آمریکا و نامزدهای مورد حمایت آنان، این سنت بار دیگر به شکل تازهای در سیاست آمریکا ظاهر شده است.
مهاجرت؛ ویژگی متمایز اما نه یگانه آمریکا
آمریکا مدتها خود را کشور مهاجران معرفی کرده است. این تصویر تا حدی درست است، اما نباید آن را پدیدهای منحصربهفرد دانست. آمریکا در وهله نخست محصول پروژه استعمار مهاجرنشین سفیدپوستان، عمدتاً انگلیسی، اسکاتلندی، ایرلندی و آلمانی، و همزمان اقتصاد بردهداری بود. تا سال ۱۸۰۸، واردات برده به آمریکا ادامه داشت و در میانه قرن نوزدهم، حدود یکهشتم جمعیت کشور را بردگان تشکیل میدادند.
در کنار آن، مهاجرت گسترده آسیایی به کالیفرنیا و مهاجرت بزرگ اروپاییان از آلمان، اسکاندیناوی، اروپای شرقی و جنوبی نیز اقتصاد و جامعه آمریکا را شکل داد. اما این الگو فقط مختص آمریکا نبود. کانادا، استرالیا و حتی بخشهایی از آمریکای لاتین، از جمله آرژانتین، برزیل، اروگوئه، کاستاریکا و شیلی نیز تجربه مهاجرت گسترده اروپایی را پشت سر گذاشتند. این مناطق نیز در شبکه سرمایه بریتانیایی و سرمایه فراآتلانتیک قرار داشتند؛ شبکهای که برای توسعه آمریکا نیز تعیینکننده بود.
آمریکا در دهه ۱۹۲۰ در اعمال محدودیتهای مهاجرتی پیشگام شد. سویه بومیگرایانهای که امروز نیز دوباره برجسته شده، ریشهای قدیمی در تاریخ آمریکا دارد. بسته شدن پنجره مهاجرتی آمریکا در دهه ۱۹۲۰ الگویی ساخت که بر بسیاری از کشورها در دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ اثر گذاشت.
بازگشایی مهاجرت در دهه ۱۹۶۰ نیز با الگوی پیشین تفاوت داشت. این بار مهاجرت بیشتر به الگوی کارگر مهمان و مهاجر کارگر شباهت داشت؛ الگویی که در اروپای غربی نیز دیده میشد. در آمریکا، این روند ابتدا بیشتر از مکزیک و سپس از سایر کشورهای آمریکای لاتین شکل گرفت. در ادامه، از قرن بیستم به بعد، موجهای تازهای از مهاجرت آسیایی، چینی، جنوب آسیایی و سپس آفریقایی نیز اضافه شد.
در نتیجه، آمریکا را نباید فقط بر اساس تصویر ساده کشور مهاجران فهمید. بهتر است آن را ترکیبی از الگوهای مختلف جهانی مهاجرت دانست که روی هم انباشته شدهاند و در مقیاس بزرگ آمریکایی بروز کردهاند. حتی از نظر سهم جمعیت دارای پیشینه مهاجرتی، امروز کشورهایی مانند آلمان در برخی شاخصها سهم بیشتری از مهاجران نسل اول و دوم نسبت به آمریکا دارند. بنابراین آمریکا در مهاجرت متمایز است، اما دیگر یگانه نیست.
اقتصاد کلانپیشنهاد ویژه
لینک کوتاه :