عصر تریلیونرها آغاز شد؛ آیا ثروت از دموکراسی پیشی گرفته است؟

ورود ایلان ماسک به جایگاه نخستین تریلیونر آمریکا، را نباید تنها از زاویه یک رکورد شخصی یا نشانه موفقیت یک کارآفرین فناوری تحلیل کرد؛ در حقیقت این اتفاق نمادی از مرحله تازهای در تمرکز ثروت در اقتصاد آمریکاست. باید توجه داشت که مسئله اصلی نه خود ماسک، بلکه ساختار سیاستی و مالیاتی است که طی دهههای اخیر به ثروتمندان اجازه داده فاصلهای بیسابقه با طبقه متوسط و خانوارهای عادی پیدا کنند. نتیجه این روند، افزایش نابرابری، تضعیف اعتماد اجتماعی، تهدید دموکراسی و کاهش پویایی اقتصادی است.
جهان صنعت نیوز – تاریخ ثروت در آمریکا با چند نقطه عطف قابل توضیح است. رابرت موریس، یکی از چهرههای دوران انقلاب آمریکا، احتمالاً نخستین میلیونر این کشور بود. او از تجارت و فعالیتهای مرتبط با جنگ استقلال ثروت بزرگی به دست آورد، اما بعدها با سرمایهگذاری زودهنگام در زمینهای مرزی ورشکست شد و چند سال را در زندان بدهکاران گذراند. چند دهه بعد، جان دی. راکفلر با وامی هزار دلاری از پدرش وارد تجارت شد، در دوران جنگ داخلی از فروش مواد غذایی و کالا به ارتش شمال سود برد و سپس سرمایه خود را به صنعت پالایش نفت منتقل کرد. او در دهه ۱۹۱۰ به نخستین میلیاردر آمریکا تبدیل شد.
اکنون، ایلان ماسک پس از عرضه عمومی سهام اسپیسایکس، به نخستین تریلیونر آمریکا و ثروتمندترین فرد تاریخ بشر تبدیل شده است؛ جایگاهی که او را بالاتر از چهرههایی مانند راکفلر، خاندان مدیچی و مانسا موسی قرار میدهد.
در نگاه نخست، این تحول شاید طبیعی به نظر برسد. حدود یک قرن طول کشید تا آمریکا از عصر میلیونرها به عصر میلیاردرها برسد و یک قرن دیگر نیز لازم بود تا وارد عصر تریلیونرها شود. اگر ماسک به این نقطه نمیرسید، احتمالاً فرد دیگری دیر یا زود به آن میرسید؛ زیرا انباشت سرمایه و سود مرکب در بلندمدت چنین امکانی را ایجاد میکند. اما تریلیونر شدن ماسک فقط نتیجه یک روند آرام تاریخی نیست، بلکه محصول جهشی تازه در تمرکز ثروت است؛ جهشی که طبقه سرمایهدار آمریکا را بهسرعت از سایر جامعه جدا کرده است.
جهش ثروت در بالا، رشد محدود در پایین
در یک دهه اخیر، شمار میلیاردرهای آمریکایی تقریباً دو برابر شده است. ثروت خالص ثروتمندترین فرد آمریکا، پس از تعدیل تورم، حدود ده برابر افزایش یافته است. در مقابل، دارایی متوسط خانوارها تنها حدود ۴۰ درصد رشد کرده است. این شکاف نشان میدهد رشد ثروت در آمریکا بهصورت متوازن توزیع نشده است. گروه بسیار کوچکی در بالاترین لایه ثروت با سرعتی بسیار بیشتر از بقیه جامعه ثروتمندتر شدهاند، در حالی که بخش بزرگی از جامعه چنین جهشی را تجربه نکرده است. نابرابری ثروت اکنون به سطحی بیسابقه رسیده است؛ حتی بالاتر از زمانی که جنبشهای اعتراضی با شعار «ما ۹۹ درصد هستیم» به خیابانها آمدند و رئیسجمهور وقت آمریکا نابرابری را «چالش تعیینکننده زمانه» توصیف میکرد. نابرابری همچنان همان چالش تعیینکننده است، اما آمریکا نه آن را حل کرده و نه حتی بهطور جدی با آن مواجه شده است. در نتیجه، پیامدهای اجتماعی و سیاسی آن عمیقتر و خطرناکتر شدهاند.
بنابراین مسئله اصلی شخص ایلان ماسک نیست. ماسک ثروت خود را تا حد زیادی از راهی به دست آورده که جامعه معمولاً برای ثروتمند شدن کارآفرینان قابل قبول میداند: یعنی گسترش مرزهای فناوری، سرمایهگذاری در انرژی پاک و توسعه شرکتهای پیشرو. مسئله، ساختار سیاستیای است که به افرادی مانند ماسک اجازه میدهد نه فقط ثروتمند یا بسیار ثروتمند، بلکه در سطحی الیگارشیک و فراتر از تصور عمومی ثروتمند شوند.
این زیرساخت شامل مجموعهای از سیاستها و قواعد اقتصادی شامل رفتار ترجیحی با درآمد سرمایه نسبت به درآمد کار، مالیات پایین بر سود شرکتها، مقررات پیچیدهای که به شرکتها اجازه میدهد درآمد خالص خود را کاهش دهند، قوانین ضداتحادیهای، مجاز بودن بندهای عدم رقابت، معافیتهای مربوط به کارمزدهای سرمایهگذاری، حداقل دستمزد فدرالی پایینتر از خط فقر، امکان بارگذاری بدهی و تخلیه داراییها توسط شرکتهای سهام خصوصی، ساختارهای عبوری برای کاهش مالیات صاحبان کسبوکار، مالیات اندک بر ارث و هدیه و اجرای ضعیف قوانین ضدانحصار است.
به بیان دیگر، تمرکز افراطی ثروت فقط حاصل موفقیت فردی نیست؛ نتیجه مجموعهای از انتخابهای سیاسی و حقوقی است که طی سالها به سود صاحبان سرمایه تنظیم شدهاند.
دولت چگونه به افزایش نابرابری کمک کرد؟
جهانیسازی و تغییرات فناورانه بهخودیخود نابرابری بازار را افزایش دادهاند، اما واشنگتن نهتنها این روند را مهار نکرده، بلکه سیاستها را به شکلی تغییر داده که ثروتمندان بیشتر سود ببرند. نرخ نهایی مالیات بر درآمد افراد ثروتمند اکنون چند واحد درصد کمتر از ۲۵ سال پیش است و کمتر از نصف سطحی است که در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ وجود داشت. نرخ بالای مالیات شرکتها نیز نسبت به دوره ۱۹۹۳ تا ۲۰۱۷، ۱۴ واحد درصد کاهش یافته است.
در حوزه انتقال ثروت نیز تغییرات چشمگیر بوده است. امروز هر فرد میتواند تا ۱۵ میلیون دلار را بدون مالیات به وارثان خود منتقل کند، در حالی که در آغاز دوره ریاستجمهوری جورج بوش این رقم ۶۷۵ هزار دلار بود. نتیجه این روند آن است که آمریکا امروز نسبت به ۱۵ یا ۵۰ سال قبل، کمتر برای کاهش نابرابری اقدام میکند. همچنین در مقایسه با بسیاری از کشورهای پردرآمد، نقش ضعیفتری در مهار نابرابری دارد.
پیامد این سیاستها این است که ثروتمندترین افراد بسیار سریعتر از ثروتمندان عادی، ثروتمندان سریعتر از طبقه متوسط و طبقات پایین تقریباً بدون پیشرفت ماندهاند. از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۲۲، میزان ثروتی که برای ورود به یک درصد بالای جامعه لازم بود، ۸.۴ میلیون دلار افزایش یافت. در همین دوره، آستانه ثروت برای رسیدن به میانه جامعه فقط ۸۳ هزار دلار بالا رفت. سهم داراییهای متعلق به ۰.۱ درصد بالای جامعه از ۸.۶ درصد به ۱۴.۴ درصد افزایش یافت، در حالی که سهم ۵۰ درصد پایین جامعه کاهش پیدا کرد. فقط در سال ۲۰۲۵، ثروت خالص میلیاردرهای آمریکا ۲۲ درصد رشد کرد و از ۶.۷ تریلیون دلار به ۸.۲ تریلیون دلار رسید. اکنون ثروت ایلان ماسک بهتنهایی حدود ۳۰ درصد بیشتر از مجموع ثروت ۴۰۰ ثروتمند برتر آمریکا در سال ۱۹۸۹ است.
این اعداد نشان میدهند که مسئله فقط افزایش ثروت نیست؛ مسئله تمرکز کمسابقه سرمایه در دست گروهی بسیار کوچک است.
نابرابری چگونه دموکراسی را تهدید میکند؟
چنین تمرکزی از سرمایه با دموکراسی سالم سازگار نیست. اگر پول معادل قدرت باشد، ماسک اکنون بیش از پنج میلیون برابر یک خانوار متوسط آمریکایی قدرت دارد. این قدرت فقط عددی روی کاغذ نیست. ثروت بسیار زیاد به ثروتمندان امکان میدهد بر قوانین، مقررات، انتخابات، نظام مالیاتی و حتی دادگاهها اثر بگذارند. در نتیجه، سیاستگذاری از مسیر عمومی خود خارج میشود، اعتماد اجتماعی آسیب میبیند، جامعه دچار قطبیشدن بیشتر میشود و ثبات سیاسی تضعیف میگردد. یافتههای دو پژوهشگر علوم سیاسی نیز نشان میدهد هرچه توزیع درآمد در یک دموکراسی نابرابرتر باشد، خطر انتخاب رهبرانی که قدرت را انباشته و هنجارها را تخریب میکنند، بیشتر میشود. بنابراین نابرابری فقط یک مسئله اخلاقی یا اقتصادی نیست، بلکه به تهدیدی برای خود نظام سیاسی تبدیل میشود.
هزینه اقتصادی تمرکز ثروت
نابرابری شدید برای اقتصاد نیز زیانبار است. تمرکز بیش از حد ثروت سرمایه انسانی را فرسوده میکند و رشد اقتصادی را کاهش میدهد. وقتی بخش بزرگی از جامعه امکان انباشت دارایی، آموزش بهتر، امنیت اقتصادی و مشارکت مؤثر در اقتصاد را از دست میدهد، ظرفیت رشد بلندمدت نیز آسیب میبیند. به این ترتیب، سیاستهایی که در ظاهر به سود سرمایه و ثروتمندان طراحی شدهاند، در نهایت میتوانند کل اقتصاد را ضعیفتر کنند.
اگر سیاستها این وضعیت را ایجاد کردهاند، سیاستها نیز میتوانند آن را اصلاح کنند. همانگونه که قوانین مالیاتی، مقررات بازار کار، سیاستهای ضدانحصار و ساختارهای حقوقی به تمرکز ثروت کمک کردهاند، اصلاح همین ابزارها میتواند به سود اکثریت جامعه عمل کند. اما مشکل اینجاست که کسانی که بیشترین بهره را از وضع موجود میبرند، در برابر تغییر آن خواهند ایستاد. افرادی مانند ماسک و دیگر ثروتمندان بسیار بزرگ، هم از نظر مالی و هم از نظر نفوذ سیاسی، توانایی زیادی برای جلوگیری از اصلاحات دارند. به همین دلیل، ورود آمریکا به عصر تریلیونرها فقط نشانه افزایش ثروت نیست؛ نشانه ورود به مرحلهای است که در آن قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی و آینده دموکراسی بیش از هر زمان دیگری به هم گره خوردهاند.
اخبار برگزیدهاقتصاد کلان
لینک کوتاه :