اسرائیل از معادله اقتصادی خاورمیانه حذف میشود؟

طرحهای اتصال اقتصادی خاورمیانه، از کریدور هند-خاورمیانه-اروپا تا توسعه پیمان ابراهیم، در واشنگتن به یکی از محورهای مهم سیاست منطقهای تبدیل شدهاند. با این حال، ارزیابی این ابتکارها بر اساس منافع سنتی آمریکا نشان میدهد که ادغام اقتصادی منطقه، برخلاف تصوری که در محافل سیاسی آمریکا شکل گرفته، نه برای جریان انرژی حیاتی است، نه الزاماً برتری واشنگتن را تضمین میکند و نه شرط لازم برای مهار چین به شمار میرود.
جهان صنعت نیوز – گمانهزنیها در خاورمیانه و آمریکا حاکی از آن است که عربستان سعودی میخواهد اسرائیل را از مسیر کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا کنار بگذارد. این کریدور که با عنوان IMEC شناخته میشود، قرار بود از طریق ترکیبی از مسیرهای دریایی و ریلی، هند را به اروپا متصل کند. مسیر اولیه از امارات متحده عربی، عربستان سعودی، اردن و اسرائیل عبور میکرد.
این طرح در اجلاس گروه ۲۰ در سال ۲۰۲۳ با تبلیغات گسترده معرفی شد و مقامهای آمریکایی آن را پاسخی به ابتکار کمربند و جاده چین میدانستند. در آن دوره، رقابت قدرتهای بزرگ به یکی از کلیدواژههای اصلی سیاست خارجی واشنگتن تبدیل شده بود و تقریباً هر طرح اقتصادی و زیرساختی در خاورمیانه در چارچوب رقابت آمریکا و چین تفسیر میشد.
اکنون مسیر تازهای پیشنهاد شده است که خط آهن را از عربستان به اردن، سوریه و ترکیه میبرد و از آنجا به اروپا متصل میکند. این مسیر، اسرائیل را از شبکه کنار میگذارد. افزون بر آن، عربستان و ترکیه در ماه گذشته از برنامهای برای بازسازی راهآهن حجاز خبر دادند؛ خطی که از دمشق و اردن عبور میکرد و به مدینه میرسید.
در مقابل، اسرائیل و امارات همچنان از مسیر اولیه حمایت میکنند. موضع هند نیز در این میان اهمیت دارد، زیرا این کشور بار دیگر بر تعهد خود به IMEC تأکید کرد و همزمان روابط مهمی با عربستان و اسرائیل دارد. بنابراین، تغییر مسیر کریدور بازتابی از شکافهای سیاسی و تنشهای تازه در منطقه است.
علاقه واشنگتن به ادغام منطقهای
اختلاف میان بازیگران منطقهای، اشتیاق واشنگتن به ادغام اقتصادی و سیاسی خاورمیانه را کاهش نداده است. دولت ترامپ همچنان برای عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل تلاش میکند، هرچند ریاض تشکیل مسیر مشخصی به سوی کشور فلسطینی را شرط این توافق قرار داده و بسیاری از اسرائیلیها حاضر به پذیرش چنین امتیازی نیستند.
ترامپ حتی عادیسازی روابط با اسرائیل را شرط توافق هستهای آمریکا با عربستان قرار داده است. در کنگره نیز حمایت از گسترش پیمان ابراهیم به یک موضوع دوحزبی تبدیل شده است. در ماه ژوئن، یکی از روسای مشترک گروه پیمان ابراهیم در مجلس نمایندگان، قانون گسترش پیمان ابراهیم در سال ۲۰۲۶ را ارائه کرد که حمایت قابل توجهی از هر دو حزب به دست آورد. در ۲۲ ژوئیه نیز دو سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل در جلسهای با عنوان «ایجاد معماری امنیتی جدید منطقهای؛ مرحله بعدی پیمان ابراهیم» در یکی از زیرکمیتههای مجلس نمایندگان شهادت دادند.
این حجم از توجه سیاسی در واشنگتن عجیب به نظر میرسد، زیرا بررسی عینی منافع آمریکا و ژئوپلیتیک منطقه نشان نمیدهد که ادغام خاورمیانه برای ایالات متحده اهمیتی حیاتی داشته باشد. مقابله با نفوذ چین همچنان یکی از اولویتهای واشنگتن است، اما آمریکا میتواند این هدف را چه با ادغام منطقهای و چه بدون آن دنبال کند.
از این منظر، میان اهمیت سیاسی این طرحها در واشنگتن و ارزش واقعی آنها برای منافع آمریکا فاصله وجود دارد. ادغام منطقهای به تدریج از یک ابزار احتمالی به هدفی مستقل تبدیل شده، بدون آنکه روشن باشد این هدف چه دستاورد حیاتی برای ایالات متحده ایجاد میکند.
از پیمان ابراهیم تا کریدور اقتصادی
کریدور IMEC از دل یک گروه کوچکتر موسوم به I2U2 شکل گرفت که هند، اسرائیل، آمریکا و امارات را دربر میگرفت. این گروه نیز خود محصول پیمان ابراهیم در سال ۲۰۲۰ بود.
عادیسازی روابط اسرائیل با امارات، بحرین و مراکش، زمینهای تازه برای همکاریهای اقتصادی و امنیتی منطقهای ایجاد کرد. در کنار آن، هند به دنبال پیوند دادن نیروی انسانی خود با قدرت مالی امارات بود، اسرائیل از بخش فناوری مهمی در سطح جهانی برخوردار بود و آمریکا نیز قدرت سیاسی و امنیتی لازم برای حمایت از این شبکه را داشت.
در چنین فضایی، IMEC گام منطقی بعدی و تجسم فیزیکی ادغام منطقهای به نظر میرسید. اما جنگهایی که پس از حمله حماس به اسرائیل در اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شدند، فضای سیاسی منطقه را تغییر دادند. پیمان ابراهیم همچنان پابرجا ماند، اما اسرائیل برای بخش بزرگی از منطقه به بازیگری پرهزینه و نامطلوب تبدیل شد.
تنشها تنها به روابط اسرائیل و کشورهای عربی محدود نماند. حتی میان دولتهای عربی نیز اختلافات جدی شکل گرفت؛ بهگونهای که عربستان سعودی در دسامبر گذشته متحدان اماراتی را در یمن هدف قرار داد.
این تحولات نشان میدهد که ادغام اقتصادی در منطقهای با شکافهای امنیتی، رقابتهای سیاسی و درگیریهای فعال، به آسانی قابل پیشبرد نیست. زیرساختهای مشترک زمانی میتوانند به ادغام پایدار منجر شوند که روابط سیاسی میان اعضا نیز از حداقلی از ثبات برخوردار باشد؛ شرایطی که اکنون در خاورمیانه بهطور کامل وجود ندارد.
چرا منطقه به ادغام نیاز دارد؟
این واقعیت که ادغام منطقهای برای آمریکا حیاتی نیست، به معنای بیفایده بودن آن برای کشورهای خاورمیانه نیست. اقتصادهای منطقه کمتر از حد انتظار با یکدیگر تجارت میکنند، پول مشترکی ندارند و حتی تعطیلات پایان هفته آنها نیز یکسان نیست.
اتحادیه عرب با ۲۲ عضو، طی چند دهه اقدام مهمی انجام نداده است و شورای همکاری خلیج فارس نیز بیشتر به محلی برای تشریفات تبدیل شده تا نهادی با قدرت واقعی برای هماهنگی اقتصادی و سیاسی. پیمان ابراهیم از این نظر متفاوت بود، زیرا عادیسازی روابط دیپلماتیک، اقتصادی و امنیتی را در مرکز توجه قرار داد و راه را برای همکاریهای گستردهتر باز کرد. شکلگیری I2U2 و سپس IMEC نیز از همین مسیر امکانپذیر شد.
چشمانداز ۲۰۳۰ محمد بنسلمان نیز بهصراحت بر گسترش ادغام در خلیج فارس تأکید دارد. برای عربستان و برخی دیگر از کشورهای منطقه، اتصال زیرساختی، افزایش تجارت و ایجاد شبکههای اقتصادی فرامرزی میتواند بخشی از برنامه تنوعبخشی به اقتصاد و کاهش وابستگی به نفت باشد.
بنابراین، مسئله اصلی این نیست که ادغام منطقهای هیچ منفعتی ندارد، بلکه این است که منافع آن بیشتر نصیب کشورهای منطقه میشود و الزاماً با منافع راهبردی آمریکا یکسان نیست.
خوشبینی آمریکایی و الگوی اروپا
واشنگتن از تمایل برخی کشورهای منطقه به ادغام استقبال کرده است، زیرا سیاست خارجی آمریکا معمولاً بر زنجیرهای از فرضیات استوار است. ادغام اقتصادی بیشتر، توسعه گستردهتر ایجاد میکند؛ افزایش رفاه به ثبات میانجامد و ثبات نیز زمینه صلح و امنیت را فراهم میکند.
تجربه اروپا پس از جنگ جهانی دوم همواره بر ذهن سیاستگذاران آمریکایی اثر گذاشته است. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، برخی اعضای کنگره معتقد بودند که خاورمیانه به طرحی مشابه برنامه مارشال نیاز دارد. در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز ایده تشکیل نوعی ناتوی خاورمیانه با عنوان ائتلاف راهبردی خاورمیانه مطرح شد.
پس از پیمان ابراهیم، حتی سخن از ادغام کامل منطقهای شبیه اتحادیه اروپا به میان آمد. بسیاری در واشنگتن به این ایده علاقهمند شدند، هرچند گروه کوچکی از تحلیلگران و فعالان با پیمان ابراهیم مخالف بودند، زیرا این توافق قاعده غیررسمی «عدم عادیسازی پیش از تشکیل کشور فلسطینی» را کنار گذاشت.
پیمان ابراهیم از نگاه حامیانش فقط به این دلیل موفق نبود که امارات، بحرین و مراکش با اسرائیل به توافق رسیدند، بلکه به این دلیل اهمیت داشت که امکاناتی را واقعی کرد که پیش از آن صرفاً نظری به نظر میرسید. همین موفقیت باعث شد ادغام منطقهای در واشنگتن به هدفی مهمتر از جایگاه واقعی خود تبدیل شود.
دستاوردی مطلوب، نه ضرورتی راهبردی
ارزیابی طرحهایی مانند پیمان ابراهیم، I2U2، IMEC و چشمانداز ۲۰۳۰ بر اساس منافع سنتی آمریکا، نتیجهای دوپهلو به همراه دارد. ادغام منطقهای احتمالاً جریان انرژی را نه به شکل جدی تسهیل میکند و نه مانع آن میشود. ممکن است به تقویت امنیت اسرائیل کمک کند، اما الزاماً تهدیدها علیه برتری آمریکا در خاورمیانه را از میان نمیبرد. در مجموع، ادغام منطقهای را باید در دسته سیاستهایی قرار داد که وجود آنها مطلوب است، اما برای واشنگتن حیاتی نیست. آمریکا پیش از شکلگیری پیمان ابراهیم، IMEC و سایر طرحهای مشابه نیز دورههایی از موفقیت در خاورمیانه را تجربه کرده بود.
بخشی از اهمیت بیش از اندازه این موضوع به رقابت بر سر میراث سیاسی روسایجمهور آمریکا بازمیگردد. پیمان ابراهیم مهمترین دستاورد سیاست خارجی ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری او بود. جو بایدن نیز برای عقب نماندن از این روند، عادیسازی روابط عربستان و اسرائیل را دنبال کرد. ترامپ پس از بازگشت به کاخ سفید نیز دوباره کوشید ریاض و تلآویو را به توافق برساند. در نتیجه، ادغام منطقهای برای برخی کشورهای خاورمیانه مهم است و برای روسایجمهور آمریکا نیز میتواند بخشی از میراث سیاسی آنها باشد. اما از منظر منافع بنیادین ایالات متحده، این سیاست بیشتر یک گزینه مفید و نمادین است تا ضرورتی که امنیت، انرژی یا برتری آمریکا به آن وابسته باشد.
اخبار برگزیدهسیاسیلینک کوتاه :