[ads1]

جهان پس از نظم آمریکایی؛ چه کسی خلأ قدرت را پر می‌کند؟

مارگارت مک‌میلان، مورخ و استاد سابق دانشگاه آکسفورد، در یادداشتی برای نیویورک‌تایمز استدلال می‌کند که جهان وارد عصر جدید بی‌نظمی شده است؛ دوره‌ای که در آن جنگ‌ها افزایش یافته‌اند، رقابت قدرت‌های بزرگ تشدید شده، بدهی دولت‌ها بالا رفته، تغییرات اقلیمی و هوش مصنوعی بر نااطمینانی افزوده‌اند و نهادها و قواعدی که پس از جنگ جهانی دوم پایه نظم بین‌المللی بودند، در حال تضعیف است. او با مرور انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه، ظهور هیتلر، اصلاحات بریتانیا در قرن نوزدهم و تجربه دو جنگ جهانی هشدار می‌دهد که نادیده‌گرفتن نشانه‌های تغییر می‌تواند هزینه سنگینی داشته باشد.

جهان صنعت نیوز – جهان پیش از ورود به دوره‌های بزرگ تحول معمولاً نشانه‌هایی از خود بروز می‌دهد؛ همان‌گونه که پیش از وقوع طوفان، تغییر باد و جزرومد می‌تواند از اتفاقی بزرگ‌تر خبر دهد. مسئله این است که جوامع اغلب این علائم را نادیده می‌گیرند یا آنها را رخدادهایی گذرا می‌پندارند تا زمانی که شرایط دیگر قابل بازگشت نیست.

مارگارت مک‌میلان وضعیت امروز جهان را از همین زاویه بررسی می‌کند. به اعتقاد او، نشانه‌های هشدار اکنون فراوان‌ است؛ رکوردهای دمایی، خشکسالی و آتش‌سوزی، بدهی بالای اقتصادهای پیشرفته، کاهش کمک‌های غذایی و پزشکی، گسترش سریع و کم‌ضابطه هوش مصنوعی، افزایش بی‌ثباتی سیاسی و تضعیف قواعد بین‌المللی. به این مجموعه باید افزایش جنگ‌ها را نیز افزود. برنامه داده‌های منازعه اوپسالا در سال ۲۰۲۵ تعداد ۶۵ منازعه را ثبت کرده که دولت‌ها در یک یا هر دو سوی آنها حضور داشته‌است کهع بالاترین رقم از زمان آغاز ثبت این آمار در سال ۱۹۴۶ محسوب می شود. از این تعداد، ۱۳ مورد در سطح جنگ طبقه‌بندی شده‌اند.

مسئله فقط افزایش تعداد جنگ‌ها نیست؛ قدرت‌های بزرگ نیز بیش از گذشته درگیر جنگ‌های نامتقارن شده‌اند. جنگ روسیه در اوکراین وارد پنجمین سال خود شده و جنگ ایران و آمریکا نیز برخلاف تصور اولیه به درگیری کوتاه‌مدت تبدیل نشده است. این تحولات نشانه افزایش خطر برخورد میان قدرت‌های بزرگ است؛ هرچند که وقوع یک جنگ جهانی اجتناب‌ناپذیر نیست.

ورود به عصر بی‌نظمی

مک‌میلان معتقد است بخشی از مشکل، بی‌میلی جوامع به پذیرش عمق تحولات است. مردم همچنان امیدوارند جنگ‌ها پایان یابند، اتحادها و نهادهای بین‌المللی بازسازی شوند و جهانی که به آن عادت کرده‌اند دوباره به وضعیت سابق بازگردد. اما از دید او، واقعیت تازه با سرعت زیادی شکل گرفته است. نظم بین‌المللی که طی چند دهه گذشته دوام آورده بود، زمانی شروع به فرسایش کرد که اعضای آن بیش از اندازه به استمرارش اطمینان پیدا کردند و رفتارهایی که قواعد آن را تضعیف می‌کرد، تحمل شد. نتیجه، ورود به دوره‌ای است که آن را می توان «عصر جدید بی‌نظمی» نامید.

برای نشان‌دادن خطر انکار تغییر، می توان تجربه انقلاب‌ها مرور کرد. فرانسه در آستانه انقلاب با بحران مالی، نخبگان حاکم پرهزینه و فاسد، طبقه متوسطی که خواهان سهم سیاسی بیشتری بود و کارگران و دهقانانی که با فقر و گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کردند روبه‌رو بود. با وجود این، سلطنت عمق نارضایتی را درک نکرد و تصور می‌کرد موقعیت آن تغییرناپذیر است.

انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ نیز در شرایط متفاوتی رخ داد، اما در آنجا هم تزار نیکلای دوم برخلاف شواهد موجود تصور می‌کرد اصلاحات ضروری نیست. در آلمان دهه ۱۹۳۰ نیز بخشی از نخبگان تصور کردند می‌توانند هیتلر را وارد ساختار قدرت کنند و سپس او را در چارچوب نظام موجود مهار کنند؛ تصوری که نادرست از آب درآمد.

این تحولات فقط نظم داخلی کشورها را تغییر ندادند. انقلاب فرانسه و ظهور ناپلئون ساختار سیاسی اروپا را دگرگون کرد، انقلاب بلشویکی پیامدهای جهانی داشت و قدرت‌گیری هیتلر به جنگی انجامید که بخش بزرگی از اروپا را ویران کرد.

زمانی که اصلاحات مانع انقلاب شد

اما تاریخ فقط نمونه شکست در تشخیص بحران نیست. بریتانیا در دهه ۱۸۲۰ با افزایش فشار طبقه متوسطی روبه‌رو بود که انقلاب صنعتی آن را گسترش داده بود، اما سهم کافی در تصمیم‌گیری سیاسی نداشت. نخبگان بریتانیا که پیامدهای انقلاب فرانسه را دیده بودند، دریافتند برای حفظ نظام باید آن را تغییر دهند. قانون اصلاحات بزرگ سال ۱۸۳۲ حق مشارکت سیاسی را گسترش داد و مانند یک سوپاپ اطمینان عمل کرد. این تجربه نشان می‌دهد که سازگارشدن به‌موقع با تغییرات می‌تواند مانع تبدیل فشارهای اجتماعی به بحران گسترده‌تر شود.

میان آن دوره‌ها و شرایط امروز شباهت‌هایی وجود دارد؛ جوامع ناراضی، تمرکز ثروت و نفوذ در دست گروه‌های کوچک و رهبرانی که گاه تمایل چندانی به اجماع‌سازی و پذیرش توصیه‌ها ندارند. دونالد ترامپ و سیاست داخلی آمریکا در همین چارچوب یک قیاس تاریخی و ارزیابی است.

در سطح بین‌المللی نیز نظم جهانی همواره به حمایت قدرت‌های بزرگ و همکاری تعداد کافی از کشورهای کوچک‌تر وابسته بوده است. پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی، آمریکا به مهم‌ترین ضامن نظم شکل‌گرفته پس از سال ۱۹۴۵ تبدیل شد اما سیاست خارجی دولت ترامپ این نقش را تغییر داده است.

اگر نظم سابق بازنگردد چه می‌شود؟

یکی از پرسش‌های محوری این است که چه اتفاقی خواهد افتاد اگر شرایط کنونی یک وقفه موقت نباشد، بلکه آغاز دوره‌ای طولانی از بی‌نظمی باشد.

در چنین جهانی دیگر نمی‌توان فرض کرد قواعدی که دیروز معتبر بودند فردا نیز برقرار خواهند ماند. ممکن است بلایای طبیعی بزرگی رخ دهند، بدون آنکه مشخص باشد چه قدرتی مسئولیت کمک بین‌المللی را بر عهده خواهد گرفت. درگیری‌های منطقه‌ای می‌توانند قدرت‌های بزرگ را درگیر کنند، اتحادهایی مانند ناتو بارها آزموده شوند، جنگ ترکیبی روسیه با اروپا گسترش یابد و آمریکا و چین بر سر تایوان با یکدیگر روبه‌رو شوند. تغییرات اقلیمی و رقابت بر سر منابع نیز می‌توانند بر سطح خشونت بیفزایند. در چنین محیطی، کاهش قدرت نهادها و قواعد بین‌المللی آزادی عمل رهبران را افزایش می‌دهد و پیش‌بینی رفتار دولت‌ها دشوارتر می‌شود.

با این حال، مک‌میلان پایان نظم گذشته را معادل پایان همکاری بین‌المللی نمی‌داند. هنوز شبکه گسترده‌ای از نهادهای بین‌المللی وجود دارد که روابط میان کشورها را از هوانوردی غیرنظامی تا اینترنت تنظیم می‌کنند. بیشتر معاهدات همچنان رعایت می‌شوند، مفهوم حاکمیت و حقوق بین‌الملل از بین نرفته و افکار عمومی جهانی همچنان می‌تواند بر دولت‌ها فشار وارد کند. نهادهایی مانند سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی نیز با وجود کاهش منابع و نفوذ، همچنان پابرجا هستند.

ساختن نظمی تازه به جای بازگشت به گذشته

یکی از مسیرهای احتمالی، افزایش نقش قدرت‌های متوسط است. سخنان مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در داووس که پایان صلح آمریکایی را پایان یک تصور خوشایند توصیف کرده و گفته بود کشورهای دیگر می‌توانند از طریق ائتلاف‌هایی بر مبنای ارزش‌ها و اهداف مشترک، بخشی از خلأ ایجادشده را پر کنند. کشورهایی مانند کانادا، استرالیا و ژاپن نیز در حال افزایش همکاری برای سازگاری با کاهش نقش سنتی آمریکا هستند.

درس تاریخی دیگر به تابستان ۱۹۱۴ بازمی‌گردد. ادوارد گری، وزیر خارجه بریتانیا، مانند بسیاری از سیاستمداران اروپایی تصور می‌کرد بحران تازه بالکان نیز مانند بحران‌های قبلی با نشست قدرت‌های بزرگ حل خواهد شد. اما سرعت حرکت اروپا به سوی جنگ به‌درستی درک نشد و جنگ جهانی اول ساختار اروپا و جهان را برای همیشه تغییر داد. در سال ۱۹۴۵، قدرت‌هایی که طی سه دهه دو جنگ جهانی را تجربه کرده بودند، هنگام طراحی نظم جدید دقیقاً می‌دانستند از چه چیزی می‌خواهند جلوگیری کنند. چارچوب‌های قبلی شکست خورده بودند و به همین دلیل معماری تازه‌ای برای نظام بین‌المللی ساخته شد.

خوش‌بینی بی‌پشتوانه و تصور اینکه نظام موجود به‌طور خودکار دوام خواهد آورد، می‌تواند خطرناک باشد؛ اما فرسایش نظم گذشته نیز به معنای اجتناب‌ناپذیربودن آشوب دائمی نیست. همان‌گونه که پس از دوره‌های بحرانی گذشته ساختارهای تازه‌ای ایجاد شد، جهان امروز نیز می‌تواند وارد فرایند دشوار و زمان‌بر ساخت نظمی جدید شود. شرط نخست، از نگاه نویسنده، پذیرش این واقعیت است که نظم قدیم دیگر مانند گذشته عمل نمی‌کند.

اخبار برگزیدهسیاسی
شناسه : 613328
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


[ads2]