شایعه است؛ شهر تخلیه نشده!

جنگ تلخ است و سیاه، برای همه مردم؛ اما این هیولا برای مردم شهرها و استانهای مرزی تلخ‌تر و سیاه‌تر است؛ این را کسی چون من که در کوران جنگ از تهران به ایلام رفته‌ام لمس می‌کنم و تلاش کردم این روزها را روایت کنم.

جهان صنعت نیوز، جنگ تلخ است و سیاه، برای همه مردم؛ اما این هیولا برای مردم شهرها و استانهای مرزی تلخ‌تر و سیاه‌تر است؛ این را کسی چون من که در کوران جنگ از تهران به ایلام رفته‌ام لمس می‌کنم و تلاش کردم این روزها را روایت کنم.

از خیابان ادیبی تا مترو بهارشیراز؛ مسیرم در میان دود و دعا

دو روز بعد از شهادت رهبری ، تهران زیر شدیدترین بمباران‌ها رفت. نزدیک ساعت یازده صبح پشت لپ‌تاپ در خانه در خیابان ادیبی (مرکز تهران) نشسته بودم و درباره وقایع اخیر مطلب می‌نوشتم. شهر در سکوت فرو رفته بود، همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید. تلفنم زنگ زد؛ دوستم که خانه اش میدان هفت تیر است، گفت: «دوباره سمت ما رو زدن، این بار خیلی گسترده.» هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای انفجار وحشتناکی آمد و گوشی از دستم افتاد. بعد، صدای شکستن شیشه‌ها و لرزش پنجره‌ها… شوکه شده بودم.

به اتاقی بدون پنجره پناه بردم، فقط دعا می‌کردم و آیت‌الکرسی می‌خواندم. صدای بمباران قطع نمی‌شد، انگار تمام شهر زیر آتش بود. زنگ خانه‌ را بارها زدند، ولی جرأت بیرون رفتن نداشتم. حس می‌کردم هر لحظه ممکن است خانه ما را هم بزنند. بعد از مدتی با ترس پایین رفتم؛ پارکینگ پر از گرد و خاک و دود بود، نفس نمی‌شد کشید. همسایه‌ها گفتند میدان سپاه، دادگاه انقلاب و چهارراه قصر را زده‌اند، همه نزدیک خانه ما.

رفتم بالا، لپ‌تاپ را گذاشتم توی کوله و تصمیم گرفتم بروم ایلام پیش خانواده. با خودم گفتم اگر قرار است بمیرم، کنارشان باشم. صدای انفجارها کم‌کم قطع شد. پیرزن همسایه گفت: «یه ساعت صبر کن، خطرناکه.» اما ترس اجازه نداد صبر کنم؛ رفتم سمت مترو بهارشیراز. اطراف محل اصابت، پر از خاک و بوی باروت بود.

در ایستگاه مترو چند دختر جوان نشسته و منتظر قطار بودند، لباس‌هایشان خاکی بود. گفتند کارمند و پرستار بیمارستان خانواده‌اند؛ بیمارستان را زده‌اند و آنها با گریه از آنجا بیرون آمده‌اند. وسط حرف‌مان دوباره صدای انفجار آمد، انگار که تصور کردیم از داخل ریل قطار است. همه به سمت خروجی دویدیم. روی پله‌ها مردی حدودا شصت‌وپنج ساله فریاد زد: «نترسید! موج انفجاره، مترو امنه. احتمالا دوباره میدان سپاه رو زدن.» صدایش کمی آراممان کرد.

بعد از چند دقیقه مترو آمد. هیچ‌کس حرف نمی‌زد، سکوتی سنگین بود. چند زن با پرچم ایران وارد شدند، از مراسم برگشته بودند و با گریه از رهبر می‌گفتند.

بمبارانِ بی‌امان: از مرزبانانِ مهران تا مردمِ غیرنظامیِ سرابله

وقتی از تهران رسیدم ترمینال غرب، پیدا کردن بلیط ایلام خیلی راحت بود. دیگر مثل قبل سخت نبود که بلیط پیدا کنی. قیمتش هم همان همیشگی بود. فقط دلم می‌خواست زودتر برگردم خانه، پیش خانواده‌ام؛ آرامش من در کنار آن‌ها بود.

ساعت ۹ صبح رسیدم ایلام و رفتم خانه (میدان شهدا). از حال و اوضاع پرسیدم. گفتند صدای جنگنده‌ها مدام در ایلام، ملکشاهی و مهران شنیده می‌شود. دو سرباز در سیروان و دو سرباز دیگر در لومار شهید شده بودند. اما خبر اصلی که همه را شوکه کرد، حمله‌ سنگین به پایگاه هنگ مرزی مهران بود که ۲۳ نفر از مرزبانان آنجا شهید شدند. همین خبر باعث شده بود شایعه‌ تخلیه مهران دهان به دهان بپیچد.

شایعه است؛ شهر تخلیه نشده!

دو روز بعد، همزمان با برخی شایعات و صحبت‌های ترامپ درباره ورود گروه‌های کُرد به ایران، با چند نفر از دوستانم در مهران تماس گرفتم. گفتند شهر تخلیه نشده، ولی چون مهران و ملکشاهی از نظر قومی و خانوادگی خیلی به هم نزدیکند، خیلی از خانواده‌ها تصمیم گرفته‌اند زن و بچه‌ها را بفرستند پیش فامیل در ملکشاهی و خودشان در خانه بمانند. البته بخشی از مردم مهران هم برای اینکه بچه‌ها از صدای جنگنده‌ها اذیت نشوند، چادر زده‌اند و تصمیم گرفته اند مدتی را در طبیعت زندگی کنند تا اوضاع آرام شود.

یازدهم اسفند، نوبت به شهرستان سرابله رسید. آمریکا و اسرائیل این بار آنجا را هدف قرار دادند که در این حمله بیش از ۲۰ نفر از مردم غیرنظامی شهید و زخمی شدند. در همین روز، سپاه امیرالمومنین ایلام هم مورد اصابت موشک قرار گرفت. آموزش و پرورش استان ایلام هم خبر شهادت یک معلم و دو دانش‌آموز در شهرستان چرداول را اعلام کرد. آبدانان و دهلران هم مورد حمله قرار گرفتند و در حمله به پدافند هوایی آبدانان، تعداد زیادی شهید و مجروح دادیم. از این روز به بعد، بمباران پایگاه‌های نظامی و سپاه بیشتر و بیشتر شد. دوازدهم اسفند، جنگنده‌های دشمن ستاد فرماندهی نیروی انتظامی استان ایلام را در بلوار بهشتی زدند. چند تا از کلانتری‌ها و پایگاه‌های سپاه هم تقریباً در همه‌ شهرستان‌های استان ایلام هدف قرار گرفتند.

ده روز در ملکشاهی: بمباران، ترس و امید به پایان جنگ

صدای انفجارها آرامش را از خانه‌هامان ربوده بود. اطراف میدان شهدا در ایلام، پایگاه و مراکز دولتی زیادی بود و ما تصمیم گرفتیم برای امنیت بیشتر به شهرستان ملکشاهی برویم. چهاردهم اسفند بود که رسیدیم. برف می‌بارید و هوا به شدت سرد بود. اوضاع در ملکشاهی نسبتاً امن به نظر می‌رسید، فقط صدای گهگاه جنگنده‌ها شنیده می‌شد. سری به بازار زدم. به فروشگاه کوروش رفتم، مردم دنبال برنج بودند، اما برنج با قیمت مناسب پیدا نمی‌شد. گفتند چون بسیاری از مردم مهران مهمان اینجا هستند، کمبود برنج طبیعی است و دولت قول داده به زودی اقلام اساسی را تامین کند. نانوایی‌ها هم حسابی شلوغ بود. مادرم از ساعت سه بعدازظهر رفته بود نانوایی و تا ساعت پنج منتظر مانده بود. یکی دیگر از تبعات جنگ، همین صف‌های طولانی نانوایی‌هاست.

روز پانزدهم اسفند، اولین بمباران در ملکشاهی اتفاق افتاد. ساعت حدود دو و چهل و هشت دقیقه بود. من و برادرزاده چهار ساله‌ام، ماهان، در خانه نشسته بودیم که صدای وحشتناکی آمد و شیشه‌های خانه به لرزه افتاد. ماهان با لهجه شیرینش پرید بغلم و گفت: «عمه! اسرائیل با موشک حمله کرد.» سعی کردم آرامش کنم، اما خودم هم وحشت کرده بودم. گوشی را برداشتم و به خانواده‌ام که بیرون بودند زنگ زدم. داداشم جواب داد و گفت: «حوزه ملکشاهی را زدند. خدا کند کسی کشته نشده باشد.» بعدا فهمیدم یک نفر شهید و چندین نفر مجروح شدند.

دخترعمه‌ام که خانه‌اش نزدیک حوزه بود، تعریف کرد که تازه برای فاتحه‌ یکی از اقوام رفته بود. به محض شنیدن صدای انفجار، از شدت ترس، چهار کوچه را پای برهنه دویده بود تا به خانه‌اش برسد. سه بچه زیر ۱۳ سال در خانه داشت. با وحشت گفت: «وقتی رسیدم خانه، بچه‌ها داشتند گریه می‌کردند. بخاری افتاده بود و دخترم زخمی شده بود. شیشه‌ها شکسته بودند.» چند کوچه آن‌طرف‌تر، حوزه سپاه بود و شیشه‌های خانه‌ها شکسته بود. دخترعمه‌ام گفت: «باید چادر بگیریم و برویم کوه‌های اطراف.» بچه‌ها از ترس، هوای رفتن به کوه را داشتند.

چند روز بعد، با استرس به خواب رفتیم. شنیده بودیم سپاه ملکشاهی را هم خواهند زد. حدود ساعت سه صبح صدای شدید موشکی آمد، آنقدر شدید که انگار درست وسط حیاط خانه‌ پدرم خورده است. همه از جا پریدیم. مادرم از شدت استرس رنگش پریده بود و نمی‌توانست حرف بزند. برایش آب بردم. پدرم خیلی ترسیده بود. من که این صداها را در تهران زیاد شنیده بودم، به او گفتم: «مگر شما هشت سال جنگ تحمیلی را نداشتید؟ چرا اینقدر می‌ترسید؟ چیزی نیست.» اما پدرم مدام می‌گفت: «باید برویم کوه چادر بزنیم. خانه‌ ما محکم نیست. شما جنگ را تجربه نکرده اید، جنگ خوب نیست. جنگ پدرم و بهترین دوستانم را از من گرفت.» تا صبح نخوابیدیم. اخبار را چک کردیم و دیدیم دو موشک به سپاه ملکشاهی خورده است.

چادرِ ۲۵ میلیونی و اشک‌هایِ سرد: دعا کنید جنگ تمام شود

هجدهم اسفند بود که چادر خریدیم و راهی کوه شدیم. خانواده عمو و عمه‌هایم هم به ما پیوستند. تصمیم گرفتیم برای آرامش خودمان و بچه‌ها، بعضی روزها را اینجا در کوه بگذرانیم. همه دور هم جمع بودیم و از اوضاع حرف می‌زدیم. پدرم درخت بلوطی را نشانم داد؛ همان درختی که بارها به آن اشاره کرده بود و گفته بود: «دخترم، تو و برادرت سال ۱۳۶۴ و ۱۳۶۶ اینجا به دنیا آمدید. روزهای سختی بود، به خاطر سختی زندگی در کوه و کمبود امکانات، چهل روز تمام گریه کردی و ما نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. به محض بمباران ملکشاهی، مجبور بودیم به کوه پناه بیاوریم. جنگ واقعاً خانمان‌سوز است. دعا می‌کنیم که تمام شود، البته با پیروزی ایران عزیزمان.»

عمه‌ام که همسرش در جنگ تحمیلی شهید شده، از سختی‌های زندگی‌ پس از شهادت همسرش و بزرگ کردن ۹ فرزند کوچک بدون او گفت. او از انتخاب سید مجتبی خامنه‌ای خوشحال بود و برای موفقیتش دعا می‌کرد.

بچه‌ها مشغول بازی بودند. جوان‌ترها استرس زیادی نداشتند. اما پدر و مادر و عمه‌ام و آن‌هایی که جنگ هشت ساله را با تمام وجود حس کرده بودند، استرس زیادی داشتند و مدام می‌گفتند: «دعا کنید جنگ تمام شود. مناطق مرزی در جنگ بیشترین آسیب را می‌بینند.» درست هم می‌گفتند؛ زندگی در کوه بسیار سخت است. ما دو شب را در کوه خوابیدیم، بدون برق و بدون گاز؛ وحشتناک بود. الان که این موارد را روایت می‌کنم، به خاطر چند روزی که زیر چادر زندگی کردیم، سرما خورده‌ام. بسیاری از مردم حتی قدرت خرید همین چادر ساده را هم نداشتند؛ یک چادر ۱۲ نفره ۲۵ میلیون تومان بود!

ملکشاهی در صفِ دفاع: اتحادِ مردمی در برابرِ تجزیه‌طلبان

یکی از موضوعات مهم که البته انتظارش را هم داشتم، صحبت‌های ترامپ درباره تجزیه ایران و شایعات ورود کردهای مسلح به ایران بود. اینجا خبرهای مربوط به تحرکات آمریکا در مساله کردها مردم را می‌ترساند. در طول تاریخ مردم کرد از این بازی‌های سیاسی آسیب زیادی دیده‌اند و به هیچ وجه نمی‌خواهند مسایل قومی دستمایه دوباره خارجی‌ها برای دشمنی با کشور قرار بگیرد. مردم اینجا از علم کردن مساله تجزیه‌طلبی از طرف آمریکایی‌ها بسیار می‌ترسند.

به خانه‌ی چند نفر از اقوام رفتم؛ همه داشتند تفنگ‌های مجوزی‌شان را آماده می‌کردند. پدرم هم تفنگ و گلوله‌هایی را که دولت قبلاً برای شکار به آن‌ها داده، بیرون آورد و با خنده گفت: «چند عکس با تفنگ از من بگیر.» سپس گفت: «من هشت ماه در جبهه بودم. بعد از اینکه شوهرخواهرم شیمیایی شد، من به جایش به جبهه رفتم.» گفتم: «من تک و تنها زیر درخت بلوط به دنیا آمدم و تو رفتی جبهه؟!» گفت: «دخترم، وقتی بحث وطن باشد، دیگر بچه‌ها را به خدا می‌سپاری و خودت می‌روی از وطن دفاع کنی.»

نیروهای مردمی در ملکشاهی اسم می‌نوشتند تا اگر اتفاقی افتاد، آماده باشند مثل هشت سال جنگ در کنار نیروهای نظامی بجنگند. کتاب عمویم را ورق زدم؛ درباره ملکشاهی و رشادت‌های مردمش در هشت سال دفاع مقدس نوشته بود. دوباره آن را خواندم. شک نداشتم این مردم دوباره پای کارند و اجازه نخواهند داد یک وجب از خاک ایران کم شود.

به ایلام سرافراز که یکی از کوچکترین استان‌های کشور است، تا الان ۹۲ موشک اصابت کرده است. این استان زیر یک میلیون نفر جمعیت دارد و نمی دانم دیگر کجا مانده که این همه به شهر بمب و موشک می‌زنند. با توجه به وضعیت اقتصادی مردم، آن هم در شهرستان‌های کوچک، امکان اینکه به جایی مانند شمال بروند برای بسیاری فراهم نیست، بنابراین مردم مجبورند چادر بگیرند و به کوه بروند. به همین دلیل قیمت چادر مسافرتی در روزهای گذشته به شدت بالا رفته است. به نظرم هلال احمر باید به داد مردم برسد و مثلا به مردم شهرستان‌های کوچک چادر بدهد تا بتوانند از شهر دور شوند.گذشته از این، پرواز جنگنده‌هایی که برای سوختگیری و بمباران دائم از بالای سرمان رد می‌شوند، روان مردم را آزار می‌دهد. از دهم اسفند تا امروز، بیست و یکم اسفند ۱۴۰۴ مدام صدای جنگنده در تقریباً اکثر شهرستان‌های استان ایلام به گوش می‌رسد؛ صداهای آزاردهنده‌ای که یکی از دلایل اصلی رفتن مردم به کوه و زدن چادر است.

سحرگاه شنبه باز هم یک خبر تلخ: آمریکا و اسرائیل به یک ساختمان مسکونی در شهر ایوان حمله کرده اند و ۶ هموطن مظلوم به شهادت رسیدند. رایان، نوزاد ۴ ماهه و نیلا دختر ۵ ساله هم از شهدای حمله صبح امروز ایوان بودند. کاش هر چه زودتر این کابوس تمام شود؛ به امید پیروزی ایران عزیزمان و پایان جنگ.

منبع: ایرنا

اجتماعی و فرهنگی
شناسه : 576686
لینک کوتاه :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *